نویسنده : دکتر قوام الدین رضوی زاده

به یاد دکتر غلامحسین ساعدی

« اوست که تخمۀ همۀ مردان را پاک کند و زهدان همۀ زنان را برای زایش، [‎از آلایش‎]‎‎ بپالاید. اوست که ‏زایمان همۀ زنان را آسانی بخشد و زنان بار دار را به هنگامی که بایسته است، شیر‎‎در [پستان]‎ ‎آورد».‏

اوستا . آبان یشت. کردۀ 1. بند 2‏

« از تو باید دوشیزگان کوشا و شایستۀ شوهر، سرور و خانه خدایی دلیر خواهند.‏
از تو باید زنان جوان ـ به هنگام زایمان ـ زایشی خوب خواهند.‏
تویی ـ تو ای اَرِدْویسورَ آناهیتا! ـ که این همه را بجای توانی آورد». ‏

اوستا . آبان یشت. کردۀ21. بند 87‏

‏«1»‏

آلبالوها قطرۀ درشت خون بود و انگار از شاخه ها می چکید و وقتی انگشتان بلند، کشیده و استخوانی حاج کریم ‏میان این گلوله های خون رنگ جست و جو کرد و چند تایی را چید، قطرۀ سرخی بر انگشت سبابه  اش چکید، ‏درست به رنگ خون. حاج کریم دانه  ای را در دهان گذاشت. ترشی و شیرینی به هم آمیخته دهانش را از تلخی در ‏آورد. با قدم  های شمرده و آرام از درختان آلبالو فاصله گرفت. قد بلند و بدن ترکه  ای و لاغرش، او را به  سان علم ‏روزهای عزاداری درآورده بود و به چپ و راست خم می  شد. کنار درختان سیب ایستاد. بوی عطر سیب  های گلاب ‏به مشام او می خورد. صدای ملایم آب، که آرام آرام بستر نهر را می  شست و می  رفت، به گوشش می  رسید. ‏سیب  های گلاب، کوچک و زرد و سرخ از لابه  لای برگ  های تر و تازه و براق سر برآورده و نگاهش می  کردند. حاج ‏کریم دستمال بزرگی از جیب کتش در آورد. کتش بلند مثل سرداری تا سر زانوانش می  رسید. دستمال را مثل ‏چادرشب رختخواب روی علف  ها پهن کرد و بعد با دو دست درخت سیبی را چسبید و تکان داد. سیب  ها تِلِپ و ‏تِلِپ روی زمین افتاد و هر کدام به سویی رفت. حاج کریم آرام خم شد و سیب ها را برداشت و در دستمال ریخت و ‏کمر راست کرد. دوباره قد بلندش مانند درخت باریک و کشیده  ای کنار درختان دیگر نمایان شد. بوی مست  ‏کنندۀ سیب  های گلاب و بوی عطر زردآلو فضا را انباشته بود. حاج کریم همان طور که چشم به شاخه  های پر بار و ‏خمیده دوخته بود، چند زردآلوی درشت و آبدار را هم با برگ چید و روی سیب  ها در دستمال گذاشت و دستمال ‏را از دو طرف گره زد و انگشت سبابه  اش را لای گره انداخت و سلانه  سلانه از کنار نهر به طرف خانه سرازیر شد. ‏کوچه، راهی سراشیب بود که یک سمتش درختان سیب و زردآلو و آلبالو تنه در تنه هم داده و ایستاده بودند و ‏سمت دیگرش با شیبی تند و سنگلاخ به رودخانه می  رسید که خروشان و زخمی پیچ و تاب برمی  داشت و با فریاد ‏و کف و قطره  های شفافی که به اطراف می  پراکند، بر سنگ  ها می  سٌرید و می  رفت. حاج کریم، آرام آرام نهر را دور ‏زد و در سراشیبی دیگری افتاد. درختان دو سوی کوچه آن قدر به هم نزدیک شده بودند که برگ  هایشان صورت او ‏را می  لیسیدند. حاج کریم سرش را خم کرد و از زیر شاخه  ها و برگ  های انبوه گذشت. لب نهر یک گل ارغوانی ‏مثل شیپور سرش را به سوی او خم کرده بود و زنبوری خود را میان گرده  هایش می  غلتاند، گویی از بوی گل ‏مست و بی  خود شده بود. حاج کریم متفکرانه نگاهی به گل شیپوری انداخت و به یاد آورد که چقدر شباهت به ‏سٌرنایی داشت که در تعزیه می  نواختند. صدای زنگوله و حرکتی منظم و آرام از خم کوچه به گوشش می  رسید. ‏یک لحظه ایستاد و گل شیپوری را نگاه کرد. زنبور عسل خود را به گرده  های گل می  مالید و دور خود می  چرخید. ‏از خم کوچه گوسفندانی را دید که به تدریج جلو می آمدند و دنبالشان محمود ترکه ای در دست، گام برمی  داشت. ‏نزدیک حاج کریم که رسید سلام کرد. حاج کریم گفت:‏

ـ سلام، حالت چطوره، آقا مصطفی چطوره، بالا می  ری؟

محمود گفت:‏

ـ الحمدالله. آره حاجی بالا می  رم. داداشم از شهر گوشت آورده، براتون کنار می  گذاره. برید بگیرید.‏

حاج کریم گفت:‏

ـ دستش درد نکنه. باشه می  رم می  گیرم.‏

بعد نگاهی خریدارانه به گوسفندها انداخت:‏

ـ چند تایی هستن؟

محمود گفت:‏

ـ پانزده تا.‏

حاج کریم، هیکل تکیده و لاغر محمود را برانداز کرد و دوباره پرسید:‏

ـ فاطمه خانم چطوره؟ به سلامتی هنوز…‏

حرفش را انگار خورد. محمود گفت:‏

ـ هنوز نه!‏

حاج کریم دوباره گفت:‏

ـ هر وقت لازم شد خبر کنید. حاج خانم فوری می  آد پیشش.‏

محمود گفت:‏

ـ چشم حاجی. کاری چیزی ندارید؟

حاج کریم سری تکان داد :‏

ـ نه به سلامتی. به امان خدا!‏

و راه افتاد. سراشیب کوچه را که طی می کرد، ایستاده نگاهی به پشت سرش انداخت و دید که گوسفند ها ‏یکی یکی از نهر آب پریدند و به دنبالشان محمود از نهر پرید و در سر بالایی افتادند و رفته رفته دور شدند.‏

حاج کریم دوباره به راه افتاد. سنگ و خاک زیر گیوه هایش می سٌرید و دستمال بسته در دستش تکان تکان ‏می خورد. صدای سٌرنا و سنج از میدانچۀ جلوی قهوه  خانه می  آمد. از دور حمدالله را دید که با هیکل ریز و لاغرش ‏از لای شاخه  ها پدیدار شد و زیر لب گفت:‏

ـ پیرمرد زن مرده، تک و تنها حالا چه کار می  کند؟

حمدالله تند و تیز به سوی او می  آمد. سایۀ درخت  ها و کلبه  ها قاطی هم شده بود و حاج کریم یک لحظه ‏پشت به دیوار درمانگاه داد و همان جا ایستاد. پنجرۀ درمانگاه باز بود و صدای خانم ایزدی، که با آقا مصطفی قصاب ‏حرف می زد، به گوشش می  رسید. حمدالله به او نزدیک شد:‏

ـ سلام حاجی!‏

حاج کریم به اندام ریزۀ او که مثل بچه  ای برابرش ایستاده بود، نگاهی انداخت. گفت:‏

ـ سلام حمدالله، کجا می  ری؟

حمدالله پلک چشم  هایش را تند و تند به هم زد و گفت:‏

ـ می  رم قهوه  خونه. تو میدان تعزیه است. نمی  آیی؟

حاج کریم دستمال بسته را که با انگشت نگهداشته بود نشانش داد و گفت:‏

ـ اینها را برای بچه  ها می  برم، بعد می  آم.‏

حمدالله این پا و آن پا کرد:‏

ـ حاجی حالا دیر نمی  شه. بیا یک چای می  خوریم، خستگی از تنت بگیر.‏

حاج کریم در دلش گفت: « باشه، برم یک چای با پیرمرد بخورم بلکه دلش واشه» و احساس کرد که حمدالله بی  ‏تابانه به دنبال کسی می  گشته که با او روانۀ قهوه  خانه شود. یا   اللهی گفت و با هم به راه افتادند. از برابر چند خانه ‏که با بلوک های سیمانی تازه ساخته بودند گذشتند. دو نفر که در سایۀ دیوار نشسته بودند و حرف می  زدند، ‏جلوی پایشان بلند شدند و سلامی کردند. حاج کریم گفت:‏

ـ خوب حال و احوالت چطوره حمدالله؟ از وقتی اون خدا بیامرز رفته، دیگه از کوه سرازیر نمی  شی!‏

حمدالله پا به پای او قدم بر می  داشت. هیکل خمیده  اش در جلیقۀ نازک و بلندی که پوشیده بود، کنار قد ‏کشیده و بلند حاج کریم به بوته  ای می  مانست که کنار درخت سروی روییده بود. حمدالله گفت:‏

ـ والله حاجی راست می  گی، کمتر پایین می  آم.‏

و دیگر چیزی نگفت. حاج کریم ادامه داد:‏

ـ خوب، اسدالله چطوره؟ هر هفته می  آد؟

حمدالله گفت:‏

ـ آره می  آد. دیشب هم اومد. حالام هست.‏

حاج کریم با لحن معنی  داری گفت:‏

ـ دیگه تهرون موندنی شد؟

حمدالله آهی کشید:‏

ـ  والله چی بگم؟ یک پاش اونجاست، یک پاش اینجا. یک اتاق کرایه کرده همون نزدیک ایستگاه اتوبوس به ‏ماهی هزار و دویست تومن.‏

حاج کریم یکه  ای خورد. مردی سوار بر الاغ از کنارشان گذشت و سلام و علیک کرد. کوچۀ خاک  آلود پشت ‏حمام را که طی کردند به میدانچه رسیدند. صدای سٌرنا و سنج قطع شده بود. جمعیت دور میدانچه روی زمین ‏نشسته بود. سٌرنا زن، سٌرنا را زیر بازویش گرفته بود و پشت گردنش را می  خاراند. سنج زن رفته بود و زیر سایۀ ‏درختی نشسته بود و سیگار می  کشید اما از تعزیه  گردان خبری نبود. حاج کریم و حمدالله لبۀ تخت مقابل قهوه  خانه نشستند. همهمۀ جمعیت و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی دمی قطع نمی  شد. دود سیگار و چپق به ‏هوا می  رفت. دستی تر و فرز جلویشان چای گذاشت و صدای سلام و علیکی شنیده شد. حاج کریم پرسید:‏

ـ حالا چی کار می  کنه؟

حمدالله استکان را به لبش برد:‏

ـ تو کارگاه کار می  کنه. مثل سابق. جوشکاری و این طور کارها.‏

حاج کریم گفت:‏

ـ کمکت نمی  کنه؟

حمدالله هولکی چای را هورت کشید:‏

ـ چرا طفلک روز تعطیلش را هم با من کار می  کنه. از صبح زود تا ظهر آلبالو چیدیم.‏

حاج کریم استکان کمر باریک را در دستش گرفت. درنگی کرد و گفت:‏

ـ حالا کجاست؟

تو باغ بود و داشت باز هم می  چید. فردا صبح زود هم دوباره راه می  افته و می  ره.‏

حاج کریم نصف چای را سرکشیده بود، گفت:‏

ـ خوب هم باغداره و هم صنعتکار. خدا قوتش بده. دستی براش بالا نکردی حمدالله؟

حمدالله سکوت کرد. چای را داغ داغ سر کشیده، سیگاری دود می  کرد. هیچ نگفت گویا صدای حاج کریم را ‏هم نشنیده بود. حاج کریم به حساب گوش سنگین خودش گذاشت و گمان برد که زمزمۀ او را نشنیده است و ‏آهسته پرسید:‏

ـ چه گفتی؟

حمدالله پک به سیگار می  زد و به نقطه  ای خیره شده بود. دوباره دستی تر و فرز جلویشان چای گذاشت. ‏کسانی پهلویشان جا به جا شدند و تخت زیر پایشان جرق و جرق صدا کرد. حمدالله با صدای فرو خورده  ای گفت:‏

ـ حالا که هنوز سیاه تنشه!‏

و دیگر چیزی نگفت و حاج کریم هم موضوع را درز گرفت. جنب و جوشی در میدانچه به راه افتاده بود. عده  ‏ای سرک می  کشیدند. بچه  ها لبۀ تخت ایستاده بودند و به میدانچه نگاه می  کردند. نعرۀ تعزیه  گردان به هوا رفت:‏

« آهای خواهرا! آهای برادرا! یه چیزی براتون نقل می  کنم عین حقیقته. مال پنج سال پیشه. تو شاه آباد ‏بودیم. موقع عزاداری. گفتم شاه آباد، آره زمان اون شاه ملعون بود. خدا ازش نگذره. بلند بگین آمین!»‏

جمعیت فریاد زد: آمین!‏

«داشتیم همین نقل دو طفلون مسلم را واسۀ خلق الله می  گفتیم. قاتی جمعیت دختر خانمی بود به چشم ‏خواهری مثل قرص ماه. از آسایشگاه مسلولین اومده بود. می گفتن که دکترا جوابش کردن یعنی ازش قطع امید ‏کرده بودن. اشک می  ریخت از سوز دل که دلم براش کباب شده بود. آهای مسلمونا اینا که می  گم عین حقیقته، اگه ‏کسی باور نداره، یک چیزیش می  شه، ایراد از خودشه، بره ایمونش رو دٌرٌس کنه، قلبش رو پاک کنه! وقتی کیسه رو ‏دور می  گردوندم، دختر خانم دست کرد و یک اسکناس بیست تومنی توی کیسه گذاشت. ببینین کسی که از این ‏دنیا ببرّه و قطع امید کنه، مال دنیا در نظرش ارزشی نداره، منظورم اینه. یکهو نوری تو صورتش دیدم که به جدّه  ام ‏زهرا میخکوبم کرد! بهش گفتم: خواهرم الهی آقام حسین شفات بده! فردا صبحش که داشتیم بساطمون رو جمع ‏می  کردیم که عازم شیم، خبر رسید که دختر خانم شفا پیدا کرده! همۀ آسایشگاه دورش رو گرفته بودن و می  گفتن نظر کرده  اس. اینایی که براتون گفتم عین حقیقته. این عباس هم اونجا بود!».‏

با سر اشاره به مرد قلچماقی کرد که لباس جلاد  های بنی امیه را پوشیده بود و دو بچۀ کوچک مثل بره دم ‏دستش ایستاده بودند. لپ  های سٌرنا زن باد کرد، شکم گنده  اش مثل بادکنکی گرد و قلمبه متورم شد و بر ‏کمربندش فشار آورد و صدای گوشخراشی از سٌرنا بیرون زد. سنج  زن که کنارش ایستاده بود سنج  ها را به هم ‏کوفت. جلاد بنی امیه شمشیر را در هوا چرخاند و عربده کشید و با شلاق چرمی بر پاهای دو طفلان مسلم نواخت و ‏دور میدانچه به دنبالشان دوید. جمعیت فریادش به هوا رفت و جیغ کشید. یکی از دو طفلان مسلم مٌفش پایین ‏آمده و به لب  هایش رسیده بود و دیگری که بزرگ  تر بود سرمست از این بازی گاهی لبخندی به جمعیت می  زد ‏ولی زود پی به جدی بودن صحنۀ نمایش می  برد و سگرمه  اش را در هم می  کشید، یا حالت بغض به خود می  ‏گرفت. تعزیه  گردان صدای دو رگه  اش را ول داده بود و نعره می  زد. صدای سٌرنا کوچه  های خاک  آلود و گرد گرفته ‏را دور می  زد و گرد مناره  های مسجد نیمه کاره چرخ می  خورد و به کوچه باغ  ها می  رسید و از لابه  لای شاخه  های ‏پر میوه و خمیده می  گذشت و به تخته سنگ  های دامنۀ کوه می  خورد و می  شکست. حاج کریم دست در جیب ‏گشاد کت بلندش کرد و یک سکۀ یک تومانی به دستی گذاشت که با مهارت استکان  ها و نعلبکی  ها را برچید و ‏در این حال به حمدالله گفت:‏

ـ خدا اون مرحومه را بیامرزه. باشه روزی که این جوون دل شکسته رو هم دوماد کنی و پیرهن سیاه رو از ‏تنش در بیاری حمدالله!‏

حمدالله صدایش لرزید ولی خودش را نگهداشت و آرام گفت:‏

ـ سلامت باشی حاجی. حالا کجا بلند شدی؟

حاج کریم دستمال بسته را سر انگشتش گرفت و گفت:‏

ـ  می  رم یک سر خونه. گفتم که برای بچه  ها میوه چیدم. بر می  گردم.‏

و راه افتاد و صدای حمدالله لابه  لای صدای سنج و سٌرنا و همهمۀ جمعیت گم شد که گفت:«خدا به همراهت!».‏

حاج کریم چون درخت بلندی که در باد لنگر بدهد، تکانی خورد. قدم  های بلند بر می  داشت، از میدانچه ‏فاصله گرفت و سر بالایی کوچه ای را پیمود و از برابر حمام گذشت. دود سیاه و غلیظی از پشت بام حمام بالا می  ‏رفت و بوی تندی فضا را پر می  کرد. دوباره از برابر درمانگاه و خانه  هایی که با بلوک  های سیمانی ساخته بودند رد ‏شد و در کوچۀ باریک و پر خاک و خٌلی افتاد. چند قدم که برداشت مقابل دری ایستاد. در را هل داد و از پله  ها ‏پایین آمد و وارد حیاط شد. حیاط را باغچۀ بزرگی جنگل وار پوشانده بود. بوته  های بلند و شاداب آفتاب گردان تن ‏به خورشید سپرده بودند و ذرات نور بعدازظهر گرم را چون سیالی جان  بخش با ولع سر می  کشیدند. حاج کریم پا ‏بر آجرهای لق کف حیاط گذاشت. حاشیۀ باغچه را که رد کرد چشمش به بچه  ها افتاد. زهره و مریم روی سکوی ‏گوشۀ حیاط در سایه نشسته بودند و پچ پچ می  کردند. نیمی از چهرۀ هردویشان پشت گل آفتاب  گردانی درشت، ‏که خیره به خورشید نگاه می  کرد، پنهان شده بود. حاج کریم مکثی کرد. یک لحظه به بچه  ها خیره ماند. هر دو ‏غرق در بازی کودکانه  ای بودند. سرهایشان پایین افتاده بود و سنگ  ریزه  هایی را روی سکو می  لغزاندند و زیر لب ‏زمزمه می  کردند. حاج کریم خواست از پله  ها بالا برود. بچه  ها او را دیدند و به طرفش دویدند.‏

ـ سلام آقاجون!‏

به بازوهایش آویختند. حاج کریم دو دختر بچه را در آغوش گرفت:‏

ـ واسه  تون میوه آوردم!‏

و دستمال بسته را به دستشان داد. دخترها ذوق کردند و جیغی از شادی کشیدند. حاج کریم گفت:‏

ـ برید تو سایه بشینید بخورید!‏

و خود از پله ها بالا رفت و قدم به راهرویی گذاشت که جز گچ سفید و صاف دیوار و یک حاشیۀ موج دار کنار ‏پله  هایی که به طبقۀ دوم می  رفت، هیچ تزئینی نداشت. دری در طبقۀ بالا باز و بسته شد. صدای خالی کردن کوزۀ ‏آبی در کاسه شنیده شد و حاج کریم در راهرو کمر راست کرد و دستش را به لبۀ پله  ها گرفت. صدای زنی از بالای ‏پله  ها گفت:‏

ـ آقا شمایی؟

حاج کریم یک پلۀ دیگر را از زیر پا رد کرد و زیر لب گفت:‏

ـ آره خانم جان منم!‏

در پاگرد مکثی کرد و دوباره چند پلۀ دیگر را بالا رفت. گیوه  ها را از پا درآورد. پرده را پس زد و وارد اتاق شد. ‏یک راست به سمت چادر شب رختخواب راه راه سرخ و بنفش کنج اتاق رفت و چهار زانو نشست و تکیه داد. سرش ‏بی  اختیار عقب رفت و نگاهش به سقف بلند و تیرهای چوبی و توفال  های بین تیرها افتاد و رد تیروسط را دنبال ‏کرد تا به سیم برق رسید که راست پایین آمده بود و حباب چینی سرخابی موج داری را از سقف می  آویخت و بر ‏آن یک ردیف مگس  های درشت و سیاه نشسته بود. پردۀ بته  جقه  ای حائل میان اتاق و فضای نیمه تاریک کنار ‏رفت و زنی با گردی صورت شکستۀ قاب شده در چارقدی سفید و عینک ذره  بینی به چشم سر بیرون آورد و گفت:‏

ـ آقا چای می  خورین؟ تازه دمه!‏

حاج کریم رو به پیرزن کرد و گفت:‏

ـ آره خانم، اگه بدین که صواب کردین! زهرا کجاس؟

حالا پردۀ بته  جقه  ای کاملاً کنار رفته بود و نور ملایمی درون صندوق خانه را، که پنجرۀ کوچکی به کوچه ‏داشت، روشن می  کرد. پیرزن گفت:‏

ـ پایین خوابیده. کارش داشتین؟

حاج کریم گفت:‏

ـ خوب باشه کاری باهاش ندارم. بخوابه.‏

پیرزن گفت:‏

ـ می  گفتن از شهر خیلی اومدن!‏

حاج کریم آرام گفت:‏

ـ آره خوب خیلی اومدن. روی شهر بمب می  اندازن. صداش تا اینجا می آمد. مردم هم میان بیرون شهر.‏

پیرزن به سمت در رفت:‏

ـ خدا خودش به خیر کنه. برم چای بیارم.‏

و لحظه  ای بعد صدای پای او در پله  ها پیچید. حاج کریم در فکر رفت. صدای سٌرنا لرزان و مقطع از میدانچه ‏به گوشش می  رسید. لحظه  ها کش می  آمد و به نظرش طولانی  تر می  رسید. از آن سوی دیوارۀ بلند البرز، که ‏چون حصاری خانه  ها، باغ  ها و طویله  ها را در خود گرفته بود، غرشی مهیب برخاست و صدای سنج و سٌرنا را لحظه  ای در خود فرو خورد. حاج کریم زیر لب گفت:‏

ـ باز رو شهر بمب انداختن! خدا رحم کنه!‏

و از جایش بلند شد. سر طاقچه یک آینۀ بلند با نقش کعبه، یک جا نماز ترمه و یک قندان بلور تراش کنار ‏هم لمیده بودند. قندان را برداشت و دوباره نشست و به چادرشب رختخواب تکیه داد. صدای نوحۀ تعزیه  گردان گاه ‏بلند و گاه کوتاه به گوش می  رسید و به او حالتی خواب  آلوده می  داد. چشم  هایش را بست. یک مگس درشت و ‏تٌقٌلی در اتاق بود و وز و وز می  کرد و خودش را به شیشۀ پنجره می  کوبید. حاجی همان طور که در خوابی سبک ‏فرو رفته بود زیر لب غٌرغٌر کرد و کلمات نامفهومی گفت. بیرون گرمای بعدازظهر بیداد می  کرد. خورشید از وسط ‏آسمان گذشته بود و سایه  های ساختمان  ها و اتاقک  های گِلی نیمی از کوچه را می  پوشاند. صداها در کوچه ‏فروکش کرده بود. بع بع بزغاله  ای از دور فاصله به فاصله شنیده می  شد. مگس  های سبز طلایی روی تپاله  های ‏گاوها چرخ می  خوردند. بوی پهن و علف له شده در کوچه به مشام می  رسید. زمزمۀ آهسته  ای در پله ها ‏پیچید، گویی دو نفر با هم پچ پچ می  کردند. صدای پایی شنیده شد و لحظه  ای بعد پیرزن سینی به دست وارد ‏اتاق شد. لبخندی به چهرۀ شکستۀ حاج کریم دوید. دستی به ته ریش سفیدش کشید و سینی چای را گرفت و ‏زمین گذاشت. پیرزن آمد و کنار حاج کریم نشست. آواهای دوردست دیوارۀ البرز را می  لرزاند. صدای هٌرت کشیدن ‏چای در اتاق پیچید. حاج کریم رو به پیرزن کرد:‏

ـ خانم مثل اینکه بی  تابی!‏

پیرزن همان طور که از جایش بلند می  شد گفت:‏

ـ  دلم شور می  زنه. محمد آقا رفته شهر و حالام یک بند بمب می  اندازن. مردم بی  خونمون شدن.‏

حاج کریم سری تکان داد:‏

ـ یک عده هم بابت اتاق  هاشون که کرایه می  دن از مردم تا میتونن پول می  گیرن.آقا مصطفی قصاب می  ‏گفت که هفتۀ پیش توی شهرستونک یکی طویله  اش را هم کرایه داده بود.‏

چشمان بهت  زدۀ پیرزن از پشت عینک به دهان حاج کریم خیره ماند:‏

ـ آره به خدا قسم، می  گفت طویله  اش را هم کرایه داده بود. بس که مردم هجوم آورده بودن.‏

پیرزن گفت:‏

ـ ای بی  انصاف  ها! خوب مردم بدبخت چه کار کنن، جا ندارن.‏

حاج کریم گفت:‏

ـ منم می  دونم که جا ندارن. می  دونم از زور بیچارگی است. اگر نه آدم شهری که توی طویله نمیره. بابت ‏طویله که ماهی ششصد تومن نمی  ده.‏

پیرزن احساس کرد که لرزی به تنش افتاد. گفت:‏

ـ ما مردم خودمون هم به خودمون رحم نمی  کنیم!‏

حاج کریم استکان را زمین گذاشت و سری جنباند و دیگر چیزی نگفت. یک دسته از کوچه رد می  شدند. از ‏زیر پنجره که گذشتند صدای گفت و گویشان چونان همهمه  ای در اتاق پیچید. حاج کریم سکوت را شکست: ‏

ـ دلت شور نزنه. برمی  گرده. اون موقع اتوبوس رفت تا وقتی بیاد اون هم باهاش برگشته. سه نفر هم از شهر ‏اومده بودن که دوباره برگشتن، مثل اینکه کوهنورد بودند یا نمی  دونم چی. سراغ قلعه دختر را از حمدالله ‏می  گرفتن. بهشون گفت که حالا وقتش نیست. بایستی صبح زود راه افتاد. بین خودشون حرف زدند و رأیشان ‏برگشت. به یکیشون گفتم:« واسۀ چی اون بالا می  رین، دنبال گنج می  گردین؟» خندید و سر تکان داد و ‏گفت:« گنج چی بابا! اگر هم گنج بوده تا به حال بردن!» بعدش حمدالله به آنها گفت که اگه می  خوان یک روز ‏صبح بیان، کسی را هم با خودشون ببرن، یک پولی چیزی بهش بدن تا صاف ببردشون تا خود قلعه دختر.‏

مکثی کرد:‏

ـ بعدش که رفتن، حمدالله گفت اگه خواستن اسدالله را باهاشون می  فرستم. هر هفته اون بالا می  ره.‏

پیرزن سکوت کرد. لحظه  ها به کندی می  گذشت. دوباره خاموشی سنگینی بر اتاق سایه انداخت و این بار ‏خاموشی  ای بود که با صدای سنج و سٌرنا که باد با خود از میدانچه می  آورد در هم نمی  ریخت. پیرزن پیش خود فکر ‏کرد: « اسدالله هر هفته اون بالا چه کار داره؟ مگه اون هم دنبال گنج می  گرده؟ حتماً از مادر خدا بیامرزش قصۀ ‏قلعه دختر را شنیده بوده و حالا هر هفته اون بالا می  ره. لابد دنبال اون دو نفر می  گرده. اون جفت عاشق!».‏

پوزخندی زد. دید پردۀ جلوی در کش و قوس آمد. بلند شد و رفت پرده را پس زد. مریم و زهره را دید که ‏پشت پرده بودند و پکی زدند زیر خنده. حاج کریم شگفت  زده زیر لب زمزمۀ نامفهومی کرد، گویا در دنیای دیگری ‏سیر می  کرد و صدای خندۀ بچه  ها را نشنیده بود.‏

طرف  های عصر، حاج کریم گیوه  هایش را پوشید و به سمت دکان قصابی مصطفی، برادر محمود، به راه افتاد. ‏آفتاب دیوارهای چینه  ای باغ  ها و سنگ و خاک کوچه  ها را به رنگ زعفران در آورده بود. حاج کریم گیوه بر خاک ‏نرم کوچه که مخلوط با پهن بود می  سٌراند و می  رفت. نسیمی از سمت کوه وزید و بوی نفت سیاه حمام را به مشام ‏او رساند. مردم تک و توک از تعزیه باز می  گشتند. نزدیک دکان قصابی که رسید صدای قصرانی، دامادش را شنید ‏که بلند بلند می  گفت:‏

ـ شهر خلوت بود. اونهایی هم که مانده بودند در واقع نتونسته بودند از شهر بیرون برند.‏

مصطفی گفت:‏

ـ نتونسته بودند یا نخواسته بودند؟

قصرانی گفت:‏

ـ از من می  پرسی نتونسته بودند یعنی شاید وسیله  اش را نداشتند وگرنه کدوم آدم عاقلیه که ببینه بمب از ‏آسمون می  ریزه و بشینه نگاه کنه.‏

حاج کریم که پا به دکان گذاشت و یا اللهی گفت و سلام و علیک کرد، حرف در دهان مصطفی مانده بود:‏

ـ حالا راستی کجاها رو زد؟ یا الله حاجی چه طوری؟

حاج کریم رو به قصرانی کرد:‏

ـ شما اینجایی محمد آقا؟ پس خیلی وقته آمدی. خانم نگرانت بود!‏

مصطفی دستی به پیشانیش کشید. موهای جلوی سرش ریخته بود. چشم  های زاغش برق موذیانه  ای زد. ‏گفت:‏

ـ بله دیگه، ما که مادر زن نداریم که منتظرمون بشینه. همه که شانس ندارن!‏

قصرانی همان طور که چمباتمه نشسته بود غش غش خندید و گفت:‏

ـ بله، حالا یادت رفته که کی کی می  کردی مادر زنت رو به قبله بشه تا شد. حالا میگی همه که شانس ‏ندارن!‏

حاج کریم به خنده افتاد. چهار  پایه  ای که بوی گوشت و دمبه می  داد جلو کشید و رویش نشست. مصطفی ‏سبیل بورش را تابی داد و گفت:‏

ـ نه که خیلی ارث و میراث داشت!‏

قصرانی دوباره خندۀ بلندی کرد. حاج کریم گفت:‏

ـ خوب حالا شهر چه خبر؟

مصطفی رو به قصرانی کرد و گفت:‏

ـ آره راستی داشتی می  گفتی. کجاها رو زد؟

قصرانی همان طور که تسبیح می انداخت گفت:‏

ـ بیشترش خورده تو بیابون  های اطراف. گمونم می  خواستند پالایشگاه را بزنند.‏

مصطفی گفت:‏

ـ پس اینا بعد از اومدن من بوده. من صبح زود اومدم. راستی حاجی گوشت برای خانه کنار گذاشتم. ببین من ‏همه  اش به یادت هستم ولی تو عضو شورایی و کاری واسۀ ما نمی  کنی!‏

حاج کریم همان طور که دست در جیبش می  برد که اسکناسی بیرون بکشد زیر لبی جواب داد:‏

ـ خودت هم می  دونی من کاره  ای نیستم. عضو زورکی شورا،اون هم واسۀ اینه که ریش  سفیدم. کاری داری به ‏آقا سید نبی بگو که خرش می  ره.‏

قصرانی گفت:‏

ـ راست می  گه. همیشه هم سوار خره!‏

حاجی پوز خندی زد:‏

ـ برادرش هم پیش نمازه!‏

قصرانی گفت:‏

ـ راست می  گه.‏

حاج کریم ادامه داد:‏

ـ خودشون هی دنبالم می  فرستن که بیا مسجد شوراست، خودشون می  بٌرن، خودشون هم می  دوزن. حرف ‏من هم که خریداری نداره. می  گن درست می  گی ولی عمل نمی  کنن. من هم که می  بینم اون جا کاری ندارم. کار ‏من تو باغ و زمینه. من یه باغدارم، اون هم نه عمده. خودم می  کارم، خودم می  چینم مثل حمدالله و پسرش. اما آقا ‏سید نبی متولی امامزاده است. هم دستش به دامن امامزاده می  رسه هم به دامن …!‏

مصطفی پوزخندی زد:‏

ـ آی گفتی!‏

حاج کریم این را گفت و از جایش بلند شد و به دنبالش قصرانی هم تسبیح را جیبش گذاشت. پا که به کوچه ‏گذاشتند، مصطفی پشت سرشان گفت:‏

ـ حاجی یک وقت از ما دلخور نشی!‏

حاج کریم که شانه به شانۀ قصرانی می  رفت سر گرداند:‏

ـ نه والله چه دلخوری؟

و هر دو در کوچۀ آفتاب سوخته دور شدند. خورشید سرخ سرخ لب دیوارها را رنگ می  پاشید ولی یک ابر ‏خاکستری تیره رفته رفته ارتفاعات را می  پوشاند. خروسی لب دیوار چینه  ای ایستاده بود و با تمام قوّت خود آواز ‏سر داده بود. آنها را که دید قدقدی کرد. تاج سرخش از زور سنگینی به یک طرف خم شده بود. آن دو، کوچه را تا ‏ته رفتند و بعد پشت حمام پیچیدند.‏

ابر خاکستری به سمت گردنه می  آمد. باران ریزی آغاز شده بود. محمود صبح گوسفندها را به سمت ارتفاعات ‏سر سبز برد جایی که از علف  های خود رو و خوشبو، گیاهان معطر و گل  های وحشی پر بود. در این ارتفاعات ‏دسته  های زنبور عسل گل  های خودرو را دیوانه  وار چرخ می  زدند. محمود، به  خصوص، هربار گوسفندان را به نقاط ‏مرتفعی می  برد که هَوما می  رویید. هَوما را همراه علف به گوسفندان می  خوراندند تا شیرشان خوشبو و خوش طعم ‏شود. یک طشت نارنجی از پشت البرز بالا می  آمد، مهی رقیق همه جا را پوشانده بود. انوار زرین بر سنگ  ریزه  ها ‏رنگ طلا می  پاشید. برگ  های هَوما زرین می  شد. هَومای خوشبو، هَومای زرین برگ، هَومای خوش طعم ارتفاعات ‏را پوشانده بود. گوسفندان را به سوی گیاه زرین می  راند و خودش اندکی می  نشست و طشت زرین را، که لحظه به ‏لحظه بالا می  آمد و پرشکوه و بلند بالا بر البرز نور می  پاشید، نگاه می  کرد. لپ  هایش از خنکی دلچسب صبحگاه ‏گٌل می  انداخت. آنگاه دوباره به گوسفندان خیره می  شد که میان علف  ها می  چریدند. علف  هایی هم بود که ‏گوسفندان را مسموم می  کرد. محمود همۀ اینها را خوب می  شناخت. ‏

در این ارتفاعات سرد، تازه تابستان که می  رسید، گیاهان احساسی بهاری داشتند. فصل با تأخیر به البرز ‏می  رسید و گل  های وحشی سرتاسر ارتفاعات را می  پوشاند. یک بوی مست  کننده در کوه می  پیچید و جز صدای ‏غٌلغٌل کبک  ها و وزوز نامفهوم زنبوران عسل، هیچ صدای پیش زمینه  ای در کوهستان نمی  پیچید. کوهستانی که ‏روز، آزاد، آرام و طبیعی بود رفته رفته که شب آغاز می  شد، رنگ پریده و مرموز و همچون خرابه  های باستانی به ‏نظر می  آمد.‏

باران که نم نم آغاز شد، محمود گوسفندان را آهسته به سمت پایین حرکت داد ولی باران رفته رفته تند  تر ‏می  شد. محمود لحظه  ای ایستاد. پرده  ای نمناک و خاکستری اطراف او را می  پوشاند. نگاهی به اطراف خود ‏انداخت و سمت پناهگاهی به راه افتاد و این بار راهی به سمت بالا را انتخاب کرد. صدای درماندۀ گوسفندان که گویی ‏از سر نارضایی فریاد می  زدند در کوهستان می  پیچید. محمود به سرعت آنها را به بالا می  راند تا هر چه زودتر به ‏پناهگاهی برسند. آسمان رفته رفته تیره  تر می  شد و احساسی گنگ، ناشناخته و مرموز بر محمود غلبه می  کرد. ‏پرده  های خاکستری، کبود و سیاه در اطرافش چرخ می  خورد و تاب بر می  داشت و صدای بع بع گوسفندان از پس ‏این پرده  ها گوش  هایش را پر می  کرد.‏

باران شدیدتر شده بود و از موهای خیس او قطره قطره آب بر صورتش می  ریخت. گوسفندها مظلوم و بی  دفاع بع بع می  کردند. محمود زیر لب می  غرید و آنها را پیش می  راند. نزدیک تخته سنگ بلندی که پیشانی جلو ‏داده بود رفت و زیر آن ایستاد. گوسفند  ها را کنار خود آورد. اینجا به نظر بهتر از جاهای دیگر می  آمد. دستی به ‏صورت خیس خود کشید. پردۀ خاکستری رنگ همۀ کوهستان را پوشانده بود. تنها صدای شرشر یکنواخت باران از ‏همه جا می  آمد. او این کوهستان را بیش از هر چیز و هر جا دوست می  داشت. دلش نمی  خواست یا بهتر، نمی  ‏توانست از آن دل بکند. چراندن گوسفند  های برادرش بهترین دلیلی بود که او را هر روز به این کوهستان می  کشاند. امتحانات که تمام شده بود ولی دیگر نه به مدرسه و کلاس  های چندش  آورش رغبتی داشت و نه به ‏مسجد و موعظه های شیخ اکبر و آقا سید نبی. نصیحت  های دیگران را هم از بر بود. از این گوش می  شنید و از آن ‏گوش در می  کرد. پیش خودش فکر می  کرد: «همین نانی که برادرم بهم می  ده و همین کمکی که من به او می  دم ‏برام بسه». صبح زود که می  شد گوسفند  ها را بر می  داشت و به کوه می  زد. نان و پنیری و سیبی و گاه قدری حلوا ‏که زن برادرش پخته بود یا حلوا ارده  ای یا قدری ماست چکیده و پیازچه یا از همه بهتر گوشت کوبیده لای نان ‏می  پیچید و در دستمال گره می  زد و راه می افتاد. یک کتری دود زده هم داشت که با خود می  برد و همان بالا ‏چای درست می  کرد اما وقتی با اسدالله بالا می  رفتند، کوله بارش را بر می  داشت. یک کوله  بار نظامی دست ‏دوم داشت که سبز رنگ و رو رفته بود و وقتی شهر رفته بود از میدان گمرک خریده بود. سر همین کوله  بار یکی از ‏اهالی ده با او جر و بحث کرده بود و اسدالله هم شاهد بود. اما کوهستان او را از تمام گفت  و  گو ها و سر و صدا ها ‏دور می  کرد. تنها طنین یک صدا در گوش  هایش می  پیچید و آن صدای اسدالله بود:‏« … اگر بعدش هم نخواستی گوسفند بچرانی، می  تونی بیای شهر پیش خودم توی کارگاه جوشکاری یاد بگیری. ‏در و پنجره درست می  کنی. می  تونم با اوستام صحبت کنم…».‏

از شهر خیلی خوشش نیامده بود. وسوسه  هایی برایش داشت ولی احساس کرده بود در شهر دست و پا چلفتی ‏و توسری  خور است. احساس کرده بود آن همه قدرت و میدان عمل و اختیاری که در کوه داشت به یک باره در ‏شهر و میدان گمرک لابه  لای آن همه صداهای گوش  خراش و چهره  های زمخت و خشن فرو ریخته بود. در آنجا یک  ‏باره خودش را مثل یک بره، از همان بره  هایی که در آغوش می  گرفت احساس کرده بود. صدای اسدالله دوباره در ‏گوشش پیچید: « …بلکه یه جوری بشه جبهه نری. اگه بری دیگه رفتی…». کلمات در مغزش تکرار می  شد: « اگه ‏بری دیگه رفتی». کلمات برمتن زمزمۀ کوهستان و شِرشِر باران سنگینی می کرد: « میدونی، یه روزی این جنگ ‏صورت دیگه  ای داشت. به زور اومده بودن توی خاکمون، می  خواستیم بیرونشون کنیم که کردیم ولی حالا …؟».‏

محمود گوش داد. مثل اینکه صدای اسدالله در کوهستان می  پیچید.‏

زیر تخته سنگ و از ورای پردۀ خاکستری به کوهستان چشم دوخت و خاطراتی برابر چشمانش جان گرفت. یاد ‏پدرش افتاد که دستش را می  گرفت و از صخره  ها بالا می  رفتند. از همان بچگی به دنبال گوسفند دویده بود. با ‏بوی گوسفند بزرگ شده بود. خودش هم بوی گوسفند می  داد. به یاد بره  هایی افتاد که هر بهار دیده بود. بره  ها را ‏هر روز در آغوش می  گرفت تا رفته رفته بزرگ می  شدند و آن وقت مکافات داشتند. سر هر بره  ای که با ناز و ‏نوازش او بزرگ شده بود موقع فروختن یا سر بریدن مرافعه به راه می  افتاد. زیر تخته سنگ، آن سوی پردۀ ‏خاکستری همۀ اینها را دوباره به چشم می  دید و بع بع بره  هایی را که صدایش می  کردند می  شنید. پردۀ ‏خاکستری ناگهان روشن شد. غرشی مهیب کوهستان را لرزاند. قطره  های باران درشت  تر و درشت  تر بر پیشانی  اش ‏شتک می  شد. چند بار پیاپی نوری خیره کننده همه جا را روشن کرد. یک آن، این نور را برابر چشمانش احساس ‏کرد و همان لحظه صدایی ترسناک تخته سنگ را لرزاند.‏

شب که شد باران ایستاد و خروش کوهستان فرو کش کرد.‏

‏«2»‏

اسدالله با وحشت از خواب پرید. آن چنان فریادی کشیده بود که خود هاج و واج لحظه  ای خیره به اطراف ‏نگریست تا دانست در اتاق و کنار پدرش است. حمدالله نیم خیز شد و با حیرت به او نگاه کرد:‏

ـ چی شده اسدالله؟

ـ خواب دیدم بابا!‏

حمدالله نفس راحتی کشید:‏

ـ پس خواب دیدی! ترسیدم نکنه طوریت شده باشه!‏

ـ توی خواب گریه می  کردم!‏

حمدالله کنجکاو شد:‏

ـ خواب چی دیدی؟

اسدالله در روشنایی پریده رنگ اتاق چشم  هایش را مالاند و گفت:‏

ـ خواب دیدم مقابل درخت مویی که با دست خودم نشاندم ایستاده بودم. یک باره متوجه شدم درخت را ‏بریده  اند. زدم زیر گریه درست مثل اینکه موقع مردن کسی گریه می  کنند. به سر و صورت خودم می  زدم. یکهو ‏در اتاق باز شد و مادرم بیرون آمد. رنگ صورتش پریده بود. هاج و واج نگاهم می  کرد. پرسیدم: «کی درخت منو ‏برید؟» مادرم گفت: « بابات برید!» من همان طور که به سر و صورتم می  زدم و گریه می  کردم گفتم: « آخر چرا؟ ‏چه طور دلتون اومد، اگه کسی منو جلوی شما بکشه دلتون میاد، راضی می  شید؟»  بعد همان طور که گریه ‏می  کردم از خواب پریدم.‏

حمدالله گفت:‏

ـ خیر باشه انشاالله!‏

بعد فکری کرد و دوباره زیر لب گفت:‏

ـ خیر باشه، حالا بگیر بخواب، فردا بایستی صبح زود بری!‏

لحظه  ای بعد صدای نفس   های حمدالله در اتاق پیچید. نفسش آوای خستۀ پیرمردی بود که یک پی از سپیدۀ ‏صبح تا غروب آفتاب دویده و جان کنده بود. پیکر نحیفش در نور مات و رنگ  پریدۀ مهتاب، که از ورای شیشه  ها ‏می  گذشت، رد ضعیفی بر دیوار باقی می  گذاشت. حمدالله زود به خواب رفته و خستگی آن چنان بر او غلبه کرده ‏بود که گویی فریاد اسدالله زود اثرش محو شده بود، ولی اسدالله همچنان بیدار بود و چشمانش بر تلأ لؤ نقره  فام ‏شاخه  ای از درخت خیره مانده بود و به نظرش می  آمد که گویی در حاشیۀ خوابش تصویری دور و محو نیز دیده ‏بود که حالا به خاطر نمی  آورد. سکوتی غریب کوهستان را در خود فرو برده بود. اسدالله دیگر هر چه کرد خوابش ‏نبرد. آهسته از جایش بلند شد و زنگ ساعت شماطه  دار را از کار انداخت اما صدای تک و تک ساعت اتاق را پر ‏کرده بود. درونش هیاهویی بود. نمی  دانست به راستی این هیاهوی درون است یا همهمه  ای است که از آن سوی ‏دیوارۀ بلند البرز با باد می  آید و به گوشش می  رسد. هیاهو که نه بلکه غوغایی که هر دم اوج می  گرفت. شاید ‏فریاد به خون تپیدگان بود. فریاد کسانی بود که زیر آوار مانده بودند و آنهایی که به آنی چشم  هایشان با وحشت و ‏دردی عظیم باز مانده بود. کنار پنجره ایستاد. شب آرام بود. سایه  های نقره  ای رنگ و خفه، لرزش ملایم گل بوته  ‏ها و شاخه  ای که به میوه نشسته بود، کور سوی کرمک شب تاب که بر شاخه  ای می  جنبید و صدای یکنواخت ‏سیرسیرک او را گیج و از خود بی  خود می  کرد. دوباره هیاهوی درونش بالا گرفت و این بار به راستی احساس می  ‏کرد که فریاد  هایی از آن سوی البرز بالا می  رود. نوری قوی آسمان را روشن کرد. آسمان سرخ شد، سرخ سرخ مثل ‏آسمان دم غروب و به دنبالش تنوره کشید گویی دیوی سیاه به هوا رفت. دیوارها لرزید، سقف لرزید، در اتاق به ‏شدت به هم خورد، شیشه  ها شکست و زمین زیر پایش آن چنان تکانی خورد که یک آن همه چیز را پایان یافته ‏تلقی کرد. پله  ها را دو تا یکی طی کرده و به کوچه دویده بود. همه جا خاموش بود. موج جمعیت از کوچه  ها به ‏خیابان ریخته بود و فریاد و همهمه هر لحظه اوج گرفته بود. عده  ای موتوری به سرعت از خیابان گذشته و فریاد ‏زده بودند:‏

ـ سه راه امین حضور و شهباز! ‏

خبرها به سرعت از کوچه  ها و خیابان  ها در دل تاریکی و بر سر جمعیت پرواز می  کرد. عده  ای به طرف محل ‏حادثه می  دویدند و او هم به دنبالشان. ناگهان سر وکلۀ افرادی پیدا شده بود. اول با قنداق تفنگ جمعیت را عقب ‏رانده و بعد هم با تیر هوایی از نزدیک شدن آنها به محل حادثه جلوگیری کرده بودند. سر و صدای آمبولانس  ها در ‏گوشش می  پیچید. کوهستان اما آرام بود و با صدای یکنواخت رودخانه، سمفونی با شکوه و جاودانه خود را اجرا ‏می  کرد. ناله  ها و ضجه  های کسانی که کمک می  خواستند در گوشش طنین می  انداخت. او خواسته بود خودش را ‏به فریادها و ضجه  ها برساند که مشت محکمی در چانه  اش نشسته بود. دیوارۀ البرز می  لرزید. درون او می  لرزید. ‏زمین و آسمان می لرزید. کوهستان می خواست فریاد بزند و غوغا کند اما خشمش را دوباره فرو خورد و تن به نور ‏نقره  فام مهتاب سپرد و گوش به سیرسیرک ناچیز داد که بی تاب فریاد می  کرد. اسدالله از پشت شیشه تکان ‏نمی  خورد. گوش داد، تنها همان صدای سیرسیرک بود و خش و خش برگ  ها که با نسیمی جا به جا می  شد. البرز ‏از لرزش ایستاده بود. دیگر درونش آرام گرفته بود. هیجانش فروکش کرده بود. زمین و زمان از لرزش ایستاده بود. ‏یک بار دیگر به پشت سرش و تصاویری که همۀ وجودش را تسخیر کرده بود نظر انداخت و افکاری که او را در خود ‏غرق کرده بود مرور کرد. به پدر تک و تنهایش فکر کرد. لحظه  ها به کندی می  گذشت. اسدالله تصمیمش را گرفت ‏و در این حال دید که پدرش غلطی زد. پرسید:‏

ـ بابا  بیداری؟

صدای ضعیف حمدالله جوابش را داد:‏

ـ الآن بیدار شدم. داری می  ری؟

ـ نه هنوز بابا. اما می  رم که با اوستا کارم حرف بزنم.‏

حمدالله آهسته سر برداشت:‏

ـ حرف بزنی؟

اسدالله درنگی کرد. بعد ادامه داد:‏

ـ بابا می  آم اینجا پیش تو. آخه تنهایی. کسی دم دستت نیست.‏

حمدالله حالا دیگر در رختخواب نیم خیز شده بود:‏

ـ پس کارِت چی؟

ـ گفتم که حرف می  زنم. از اوستا کارم دو سه ماهی مرخصی می  گیرم.‏

حمدالله فکری کرد و گفت:‏

ـ اگه بهت نداد چی؟

اسدالله سرش را تکان داد و گفت:‏

ـ یک جوری راضیش می  کنم.‏

سایۀ حمدالله روی دیوار تکیده و خمیده افتاده بود. حمدالله دوباره پرسید:‏

ـ اتاقت را چی کار می  کنی؟

اسدالله کمی در هم رفت. گویی پیش از این به این نکته فکر نکرده بود ولی زود به خود آمد:‏

ـ دو سه ماه را ممکنه یکی از بچه  های کارگاه، که پیش دایی   اش زندگی می  کنه و دنبال اتاق می  گرده، بیاد. ‏با صاحبخانه صحبت می  کنم.‏

حمدالله دوباره فکری کرد:‏

ـ یعنی قبول می  کنه؟

اسدالله پوزخندی زد:‏

ـ پولش را می  خواد دیگه که سر ماه می  گیره.‏

اسدالله دستش را روی چهارچوب در گذاشت. یک تصویر مبهم از خوابی که دیده بود گوشۀ ذهنش جا به جا ‏می  شد. به نظرش می  آمد که تکه  ای از خوابش را از یاد برده بود. یک مرتبه گفت:‏

ـ راستی بابا، نگران کار و اتاق من نباش. یک جوری درستش می  کنم.‏

حمدالله به او زل زد. از جایش بلند شد و آمد کنار چهار چوب در ایستاد. اتاق در نور کم رنگ و غریبی فرو ‏رفته بود. حمدالله گفت:‏

ـ داره سپیده می  زنه. خدا به همراهت. من یک سر می  رم شکراب. اگه احیاناً برگشتی و من نبودم رفتم اون ‏جا.‏

اسدالله برگشت. نیمی از صورتش در سایه فرو رفته بود. گفت:‏

ـ اون جا کاری داری؟

حمدالله گفت:‏

ـ کاری که نه. سری اون بالا می  زنم، مشتی سلیمون را می  بینم. نذری هم واسۀ امامزاده دارم.‏

اسدالله در را پشت سرش بست. از سراشیبی تندی سرازیر شد و در جاده  ای که به سوی میدانچه می  رفت ‏افتاد. حمدالله از پشت شیشه نگاه کرد و دید که رفته رفته در سپیدۀ صبح سایه  اش لابلای درختان پنهان شد.‏

در شکراب غوغایی بود. بوی هیزم سوخته و دودی که چشم را می  سوزاند به هوا می  رفت. صدای دختری در ‏دالان طنین انداخت:‏

ـ مشتی سلیمون! بابا کجایی زوار اومدن!‏

درختان تنومند و کشیده آفتاب را می  دزدید و تنها پولک  هایی روشن از نور خورشید برخاک به جای ‏می  گذاشت. خاک نرم، سنگ  های ریزه و قلوه سنگ  ها، پولک  های روشن آفتاب را منعکس می  کرد. گٌله به گٌله با ‏تخته سنگ  های بزرگ و پاره آجر اتاق  هایی ساخته بودند. کٌنده  های هیزم گٌر و گٌر می  سوخت و شعله و گرمای ‏آتش تصویر آدم  ها را به رقص در می  آورد. دیگ  های بزرگ و دود زدۀ آش رشته روی اجاق  ها قٌل و قٌل ‏می  جوشید. از هر گوشه زمزمه  ای بر می  خاست. یک عده که با پتو و فلاسک و بار و بندیل تازه از راه رسیده ‏بودند، این طرف و آن طرف را نگاه می  کردند و دنبال جای خالی و مناسبی می  گشتند. یک گوشه، محوطۀ بزرگ ‏و پر درخت بقعۀ محقر با سقف گنبدی شکلش که با پارچۀ سبز رنگ و رو رفته  ای پوشیده شده بود خودنمایی می  کرد. کمی آن طرف  تر یک ردیف اتاق  های ساده و یک شکل با در و پنجرۀ کوتاه و به اندازۀ دو پله بالاتر از زمین، ‏کنار هم از نزدیکی بقعه شروع می  شد و تا نزدیک دالانچه  ای امتداد می  یافت. صدای گریۀ بچه  ای و جیغ  های پی ‏در پی زنی که چادرش را ضربدری دور کمرش چرخانده و پشت سرش گره زده بود در متن همهمۀ نامفهومی که از ‏گفت و گوهای دور و نزدیک و صدای پریموس و جوشیدن دیگ  ها بر می  خاست، گم می  شد.‏

حمدالله از رودخانه گذشته و در سربالایی افتاده بود و یک نفس بالا می  رفت. یک ردیف درختان آلبالو را رد ‏کرده و به سربالایی تندی رسیده بود. به خاطر می  آورد که نیم ساعت پیش وقتی لب رودخانه سر و رویی صفا ‏داده و چکه  های آب را از دست و صورتش تکانده بود، آقا سید نبی سوار بر الاغش، تند و تیز از کنارش رد شده و با ‏هم چاق سلامتی کرده بودند. آقا سید نبی عینک ذره بینی کلفتش را روی بینی جا به جا کرده و ضربه  ای به ‏پالان خر نواخته و گفته بود:‏

ـ ها حمدالله، این طرف  ها؟!‏

و حمدالله احوال  پرسی کرده و برای کس و کار او سلام و دعا رسانده بود و در همان حال چشمش لابه  لای قلوه ‏سنگ  ها به رطیل درشت و سیاهی افتاده بود که با پاهای درشت و پر مو، به طرف الاغ پیش می  آمد. حمدالله یک ‏لحظه گفته بود:‏

ـ رطیل را مواظب باش!‏

و تا آقا سید نبی به خودش بیاید و بگوید:‏

ـ کو؟ کجا؟

او با قلوه سنگی، رطیل را به زمین چسبانده و با لبخندی گفته بود:‏

ـ من با این چشم  های کورم دیدم، تو با اون عینک ذره  بینی  ات ندیدی؟

و حالا دوباره گفت و گوهای کوتاهش را با آقا سید نبی مرور می  کرد. به نظرش می  آمد که همۀ متولی  ها و ‏زیارت  نامه  خوان  ها و کسانی که از راه نذر و نذورات نان می  خوردند، مثل آقا سید نبی، پرمدعا و طلبکار بودند و ‏حتی از روی الاغشان هم پایین نمی  آمدند تا با آدم حرف بزنند. حالا هم دیگر دور دور آنها بود و برو بیایی ‏داشتند. حمدالله کنار درخت آلبالو ایستاد. دستش را به کمرش گرفت. با دو انگشت دست در جیب جلویی جلیقه  اش کرد و سیگاری بیرون کشید و نیمه کرد. نیمی را در جیب جلیقه فرو کرده و نیمۀ دیگر را به چوب سیگارش ‏گذاشت و کبریت کشید. دود سیگار که در برابر چشمانش چرخ خورد، مثل هاله  ای بود که دوباره به افکارش جان ‏داد. آقا سید نبی همان طور که پاهایش را به شکم الاغ فشار داده بود، گفته بود:‏

ـ حمدالله سابق مرتب می  آمدی و نذر امامزاده می  کردی!‏

حمدالله پک به سیگار زد. رودخانه از میان دره با پیچ و تاب می  گذشت و آهنگ یکنواختش به گوش او ‏می  رسید. زنبوری نزدیک گوش او وز و وز می  کرد. حمدالله زیر لب گفت:‏

ـ دست تنهام. تازه اسدالله می  خواد بیاد کمکم. خودش بیچاره بایست کارش را تو شهر ول کنه.‏

دوباره پک به سیگار زد و هاله  ای از دود دور صورتش را گرفت. چهره  اش با آن هالۀ دود بی  شباهت به چهرۀ ‏انبیا در شمایل  ها نبود. دفعۀ پیش آقا سید نبی برای چندمین بار از او پرسیده بود:‏

ـ پسرت نمی  خواد بره جبهه؟

و حمدالله پکر شده و گفته بود:‏

ـ او که خدمتش را دو سال پیش تموم کرده!‏

و حالا این جملۀ آقا سید نبی در مغز او طنین می  انداخت. حمدالله نگاهی به رودخانه انداخت که نور خورشید ‏را به بالا منعکس می  کرد. فکر کرد:«همین یک پسر برام مونده، همین را هم دوباره بفرستم جبهه؟ خودش که ‏چهار تا پسر داره، دستشون را این طرف و اون طرف بند کرده، هیچ کدومشون هم جبهه نرفته  اند!».‏

پرنده  ای از میان شاخه  های انبوه جیغ کشید و افکار او را در هم ریخت. حمدالله با نگاه به دنبال پرنده گشت. ‏شاخه  ها تکان خورد و پروازی سریع و جیغ  های پرنده  ای سرگشته حمدالله را لحظه  ای نگران کرد و به دنبالش ‏دوباره زمزمۀ رودخانه که در دره می  پیچید و پیش می  رفت به او آرامش داد. حمدالله دستش را به درخت آلبالو ‏گرفت. از مغزش گذشت: « تو همۀ دنیا همین یک پسر را دارم. اون را هم دلتون می  خواد دوباره بفرستم جبهه، بعد ‏جنازه  اش را تحویلم بدید؟!» مکثی کرد و زیر لب گفت:‏

ـ بعد هم تابوت رو رو دستتون بگیرین و بگین:« این گل پرپر ماست!»‏

ته سیگارش را با نفرت زمین انداخت و راه افتاد. هیکل ریز و تکیده  اش از راه باریکه  ای میان درختان پیش ‏می  رفت تا به محوطه  ای باز رسید که با درختان کهنسال محاصره شده بود. دو هفته  ای می شد که به شکراب ‏نیامده بود. چشمش که به جمعیت افتاد زیر لب گفت:‏ «چقدر از شهر آدم اومده!‏».

یک راست به سمت دالانچه رفت و صدا زد:‏

ـ مشتی سلیمون مهمون نمی  خوای؟

صورت آفتاب سوختۀ مشتی سلیمان با ریش نتراشیده و موهای کوتاه از دالانچه پیدا شد. صدای حمدالله را ‏شناخته بود. از همان دالانچه گفت:‏

ـ قدمش رو چشم!‏

چشمش که به حمدالله افتاد خنده  ای کرد:‏

ـ مهمون حبیب خداست! سلام حمدالله خوش اومدی. این طرف  ها؟

حمدالله با او چاق سلامتی کرد و گفت:‏

ـ هیچی، اسدالله رفته شهر، می  خواست از اوستا کارش مرخصی بگیره بیاد کمک من.‏

مشتی سلیمان دست حمدالله را گرفت و او را روی نیمکتی بیرون دالانچه نشاند و بلافاصله یک استکان چای ‏جلوی او گذاشت و گفت:‏

ـ خوب به سلامتی. حق هم داره. خدا عمرش بده. من که تازه زن و بچه  ام کمکم می  کنن، از پس کارها بر ‏نمی  آم. یکی پتو می  خواد. یکی اتاق می  خواد. بایستی بدوم اتاق بهش بدم. برای یکی بایستی چای بریزم. یکی ‏سطل ماست می  خواد. خودت می  بینی چه جمعیتی از شهر اومده. کار و کاسبی ما هم که همین تابستونه.‏

حمدالله سری تکان داد و قندی به دهان گذاشت. مشتی سلیمان ادامه داد:‏

ـ هنوزم داره از شهر آدم می  آد. سر راهت لب رودخانه ندیدی؟

حمدالله سری تکان داد و جرعه  ای چای نوشید و قند دیگری برداشت:‏

ـ چرا دیدم. خوب آخه دارن رو شهر بمب می  ریزن!‏

مشتی سلیمان گفت:‏

ـ می  دونم. مردم هم…‏

مرد چهار شانه  ای که دیگ پرآبی را روی اجاق جا به جا کرده و چوب و خاشاک زیرش گذاشته بود، با ‏چشم  های سرخ از دود هیزم، به طرف آن دو آمد و سلامی کرد و گفت:‏

ـ مشتی سلیمون خوردنی موردنی چی داری؟

مشتی سلیمان یک لحظه حرفش را قطع کرد و گفت:‏

ـ همه چی هست. نون و ماست، تخم مرغ، پنیر، سرشیر، آلبالو هم هست.‏

مرد چشم  هایش را مالاند و گفت:‏

ـ فعلاً دو کیلو از اون آلبالوهات واسۀ ما بکش تا اشتهامون واشه! پدرمون در اومد تا اینجا رسیدیم.‏

مشتی سلیمان رو به حمدالله کرد:‏

ـ الآن می  آم!‏

و وارد دالانچه شد. حمدالله یک لحظه به جمعیتی خیره شد که بی  اعتنا به آنچه آن سوی کوهستان جریان ‏داشت، زندگی عادی را ادامه می  داد. دست در جیب جلیقه  اش کرد و نیمۀ دیگر سیگار را بیرون کشید و به چوب ‏سیگار زد و گوشۀ‌ لبش گذاشت. پکی که به سیگار زد، مشتی سلیمان با یک سینی پر از آلبالوهای درشت و سیاه ‏که برق برق می  زد از دالانچه بیرون آمد و سینی را به دست مرد چهار شانه داد و پولش را گرفت و گفت:‏

ـ شهر چه خبر؟

مرد سینی آلبالو را زمین گذاشت:‏

ـ هر کی تونسته زده بیرون. یک عده رفتن سمت کرج، یک عده سمت شهریار، یک عده سمت ورامین. توی ‏جاده ماشین بود مثل گلۀ گوسفند.‏

مشتی سلیمان سری جنباند:‏

ـ چه زندگی  ای شده؟!‏

مرد پاکت سیگارش را از جیب درآورد و به سمت مشتی سلیمان و حمدالله گرفت. خودش هم سیگاری را ‏نصف کرد و به لب گذاشت:‏

ـ زندگی نیست که، روزگار سگه!‏

کبریت کشید:‏

ـ اونوقت تو همین راه لشکرک از خود خیابون دماوند تا بیرون شهر، یک عده پشت کامیون نشسته بودند و به ‏مردم فحش می  دادند.‏

مشتی سلیمان نگاهی به حمدالله انداخت و نگاهی به مرد:‏

ـ فحش می  دادن؟!‏

آره به والله قسم به مرد و زن و بچه فحش می  دادن و می  گفتند :« مرگ بر فراری، مرگ بر ضد انقلاب ‏فراری!». فحش  های بد هم می  دادن!‏

حمدالله سری با تأسف تکان داد:‏

ـ به حق چیزهای نشنیده. خدا خودش شاهده!‏

مشتی سلیمان پٌکی به سیگار زد:‏

ـ آخه یعنی که چه؟ مردم که نمی  تونن زیر بمب بمونن!‏

مرد آهی کشید و گفت:‏

ـ قربونت برم، اینکه حالا کار خوبشونه. یادت رفته اول جنگ، یکی مردم رو تحریک کرده بود که به جنگ  ‏زده  ها جا ندن، خوراک و پوشاک نفروشن، جنگ  زده  ها رو از شهرشون بیرون کنن، گفته بود که اینا به دشمن ‏اسلام پشت کردن … فحش دادن که دیگه چیزی نیست.‏

مشتی سلیمان آهی کشید. مرد ته سیگارش را زمین انداخت. زیر لب زمزمۀ نامفهومی کرد. بعد سینی آلبالو را ‏از زمین برداشت و گفت:‏

ـ برم، برم که بچه  ها منتظرن!‏

و از آنها دور شد. حمدالله رو کرد به مشتی سلیمان:‏

ـ می  بینی مشتی چه به روز مردم اومده؟

مشتی سلیمان سری جنباند:‏

ـ آره والله می  بینم. هی چی بگم؟! داشتم چی می  گفتم؟ اصلاً یادم رفت.‏

حمدالله چیزی نگفت و در فکر فرو رفت و همچنان پٌک به سیگار زد. مشتی سلیمان پهلویش روی نیمکت ‏نشست:‏

ـ آها یادم آمد. خوب پس می  آد کمکت. خدا عمرش بده. بعدش هم دوباره بر می  گرده سر کارش. این طوری ‏تو هم از نفس نمی  افتی.‏

حمدالله مثل آدم  های خواب  آلود نگاهی به او کرد. گویی افکارش جای دیگری دور می  زد. مشتی سلیمان ‏ادامه داد:‏

ـ خوب این از امسال. سال دیگه چی کار می  کنی؟

حمدالله ته سیگار را زمین انداخت. گفت:‏

ـ حالا تا سال دیگه کی مرده، کی زنده. خدا بزرگه.‏

مشتی سلیمان از جایش پا شد:‏

ـ آره والله. راست می  گی تا سال دیگه خدا بزرگه. یک چای دیگه برات بریزم؟

و منتظر جواب نشد و استکان و نعلبکی را تر و فرز از برابر حمدالله برداشت. حمدالله دیگر از صرافت گفت و ‏گوهای آقا سید نبی افتاده بود ولی تلخی خاصی که از لحن او می  بارید گاه و بی  گاه حرف  های او را به یادش ‏می  آورد. مشتی سلیمان که با استکان چای برگشت، یک دم مثل چیزی که متوجه حال او شده باشد پرسید:‏

ـ حمدالله مثل اینکه حالت خوش نیست!‏

حمدالله نخواست حرفی بزند که غیبتی پشت سر آقا سید نبی باشد، فقط گفت:‏

ـ طوریم نیست. اما خوب از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون که این اسدالله دیگه یکی یک دونمه. تنها ‏پسرمه. اون وقتی که سربازی رفت هنوز داغ پسر بزرگم به دلم بود. گذشته از اون خواهرش هم از شهر پیشم ‏می  اومد. ولی حالا همین را دارم.‏

مشتی سلیمان سری تکان داد و گفت:‏

ـ خوب البته!‏

حمدالله ادامه داد:‏

ـ خدا خودش شاهده که راضی نیستم اسدالله بره جبهه.‏

مشتی سلیمان دوباره سری تکان داد و گفت:‏

ـ البته، خوب حق داری. یک شهید دادی دیگه بسه! حالا مگه خواسته بره جبهه؟

حمدالله گفت:‏

ـ نه بابا، خودش که نمی  خواد بره. اما دائم آقا سید نبی گوشزد می  کنه.‏

مشتی سلیمان از جا جنبید و با حالت برافروخته  ای گفت:‏

ـ بابا خدا عمرت بده. آقا سید نبی خودش دو دستی پسراش را چسبیده، براشون کار اینور و آنور جور کرده. ‏خبر داری یا نه؟

حمدالله گفت:‏

ـ آره می  دونم.‏

مشتی سلیمان گفت:‏

ـ تازه  گی  ها خبر داری یا نه؟ دست یکی شون رو یه جا بند کرده، یکی دیگه شون رو هم برده تو یه بنیادی، ‏جایی. تازه برای اون دوتای دیگه هم داره دست و پا می  کنه. خودم خبرش رو دارم.‏

حمدالله با مشتش روی سنگ کوفت و گفت:‏

ـ غیبتش نباشه، پس چرا این قدر دلش می  خواد اسدالله منو ازم بگیره؟!‏

مشتی سلیمان آهی کشید:‏

ـ گفتن مرگ خوبه ولی برای همسایه. آخه اینم یه شغله، می  فهمی حمدالله؟

حمدالله سری جنباند:‏

ـ ها، می  فهمم! خوب شد که نمردیم و این شغل را هم دیدیم.‏

مشتی سلیمان گفت:‏

ـ خدا رحمت کنه زنت رو. بعد از اون داغ، بینوا دیگه کمر راست نکرد. داغی که به دل این مادرا نشست، اگه ‏به دل سنگ هم می  نشست، آبش می  کرد چه رسه به دل آدمیزاد.‏

نگاه حمدالله لحظه ای خیره ماند، بعد زیر لب گفت:‏

ـ راست میگی والله، دل سنگ رو آب می  کرد، پس چطوره که بعضی آدم  ها دلشون از سنگ هم سخت  تره؟

بعد از جایش بلند شد و دوباره آهی کشید و گفت:‏

ـ خوب دیگه برم.‏

مشتی سلیمان گفت:‏

ـ حالا کجا؟

حمدالله گفت:‏

ـ می  رم نذری دارم برای امامزاده بعدش هم برم.‏

مشتی سلیمان اصرار کرد:‏

ـ کجا حالا که زوده، بمون، چیزی با هم بخوریم.‏

حمدالله راه افتاده بود. گفت:‏

ـ نه دیگه، اسدالله هم از شهر بر می  گرده.‏

و به سمت امامزاده رفت. لحظه  ای ایستاد. کلماتی زیر لب زمزمه کرد و بعد یک اسکناس ده تومانی از ‏پنجره  ای به داخل انداخت. مشتی سلیمان دستش را به سوی او دراز کرد:‏

ـ خدا به همراهت. ولی اون حرف  ها رو ازین گوش بشنو، از اون گوش در کن!‏

حمدالله از کوه سرازیر شد. کنار رودخانه لختی نشست و آب به سر و صورتش زد. مردم دسته دسته دو طرف ‏رودخانه زیر اندازی پهن کرده و نشسته بودند. حمدالله دوباره راه افتاد. خورشید درست بالای سرش بود. صدای ‏اذان از دور به گوشش می  رسید. در کوچه  های خاک  آلود افتاد. سر یک دو راهی از مسیری که شیب تند داشت بالا ‏رفت و لابه  لای درختان از دید پنهان شد.‏

اسدالله از اتوبوس که پیاده شد و به میدانچه رسید، نگاهی به تخت مقابل قهوه خانه انداخت. در بعدازظهری ‏گرم، حسین پسر آقا سید نبی را با دو نفر از دوستانش دید که لبۀ تخت در سایه  ای باریک نشسته بودند. دو دل ‏بود که پا به قهوه  خانه بگذارد و در همین هنگام یکی از آنها صدایش کرد. به سمت تخت رفت:‏

ـ سلام چطورین؟

ـ سایه  ات سنگین شده اسدالله!‏

اسدالله از این حرف جا خورد. گفت:‏

ـ منظورت چیه، چی می  خوای بگی حسین؟

دو نفردیگر ساکت روی تخت لم داده بودند و لبخندی توی صورتشان ولو شده بود.‏

ـ آخه کم پیدایی!‏

اسدالله با دلخوری گفت:‏

ـ کجا هستم؟ من که تمام هفته رو شهر هستم.‏

حسین صورتش را خاراند. انگشت  هایش لای ریش نرمش نشست:‏

ـ جمعه  ها هم که اغلب مسجد نمی  آیی!‏

اسدالله منظورش را فهمید:‏

ـ جمعه  ها هم که به بابای دست تنهام کمک می  کنم. تو که بابات از این کارها نداره که کمکش کنی. یا نذر ‏و نذورات امامزاده جمع می  کنه یا مسجده!‏

و اسدالله با این حرف به آقا سید نبی گوشه زد و احساس کرد که حسین از این جواب دلخور شد ولی به روی ‏خودش نیاورد و استکان چای را به لبش نزدیک کرد. در این هنگام یکی از آن دو نفرکه لمیده بود به حرف آمد:‏

ـ حاجی هم که بایستی خودش مبلغ باشه انگار نه انگار. یک مدتی دوندگی کرد و بعد نشست کنار.‏

اسدالله با ناراحتی گفت:‏

ـ پشت سر حاجی خوب نیست این طور حرف می  زنین. حاجی هم سرش به کارشه. ببینم عباس این حرف را ‏کی گفته؟

جوان که لمیده بود از جایش بلند شد و چهار زانو نشست:‏

ـ آخه تا حالا خودم چند بار دنبالش رفتم ولی کم می  آد. نا سلامتی تو شوراست.‏

اسدالله گفت:‏

ـ این را به خودش بگین. تا جایی که یادمه مگه یکی دو بار حاجی نگفته بود که یک قدری هم دربارۀ سم ‏درختی، دربارۀ درمانگاه و دارو حرف بزنیم که شیخ اکبر پریده بود وسط حرفش و گفته بود حالا جنگه می  خوایم ‏برای جبهه  ها کمک جمع کنیم، که حاجی هم گفته بود مگه وسط جنگ نباید درخت را سمپاشی کرد؟ مگه به ‏آدمیزاد نباید دوا رسوند؟. گذشته از اینها ریش سفیده. احترامش واجبه.‏

عباس همان طور که چهار زانو نشسته بود و با انگشت  های دستش بازی می  کرد پرسید:‏

ـ اسدالله نمی  خوای جبهه بری؟

اسدالله استکان را زمین گذاشت و با صراحت گفت:‏

ـ من که سربازیم رو رفتم. حالام که بابام تنهاست. از شهر برگشتم کمکش کنم.‏

و در دلش گفت:«چرا خودت نمی  ری؟ چرا پسرای آقا سید نبی نمی  رن؟». کمی این پا و آن پا کرد و پرسید:‏

ـ چرا خودت نمی  ری؟

عباس گفت:‏

ـ شیخ اکبر می  گه لازم نیست همه جبهه برن. یک عده هم باید پشت جبهه را داشته باشن. جهاد هم خودش ‏یه پا جبهه  اس.‏

اسدالله لبخندی زد:‏

ـ این زندگی هم که ما داریم یه پا جبهه  اس!‏

عباس نگاهی پر معنا به او انداخت. نفر سوم زیر چشمی او را نگاه کرد و همان طور که لمیده بود گفت:‏

ـ بالاخره کسانی هم هستند که معذوریت دارند.‏

و با این حرف دو پهلو که معلوم نبود منظورش کدام طرف است، صحبت را تمام شده اعلام کرد. اسدالله ‏احساس کرد که صحبت  ها از پیش تعیین شده و غافلگیر کننده بود ولی نگران هم نبود که حرف دلش را گفته و ‏در عین حال گزکی هم به دستشان نداده بود، آخر مگر نه اینکه راحت می  توانستند انگ رویش بزنند. همین ‏طوری هم ظاهرشان نشان می  داد که پشت سرش تا دلشان خواسته حرف زده  اند. پرسشی شدیداً رنجش می  داد. ‏مرگ خونین و دلخراش برادر و داغی که به دل پدر و مادر پیرش گذاشته بود، روز به روز بیشتر او را برابر پرسش  هایی تکان  دهنده قرار داده بود و پاسخ  ها گر  چه هولناک اما هشدار دهنده بود. اسدالله دریافته بود که در زمانه  ای ‏که هستی انسان به مویی بند است، آگاهی  ها نه تنها آسان به دست نمی  آید بلکه بر عکس در برابرش باید بهای ‏سنگینی پرداخت و او احساس می  کرد که این بها را پرداخته است. رفته رفته پرسش  ها جای خود را به تردیدی ‏فزاینده داد که برایش بسیار درد  آور هم بود. تنها با کار در شهر و کمک به پدر می  خواست داغ برادر، مرگ مادر و ‏توهم دردآور پیشین خویش را به گونه  ای تسکین دهد.‏

اسدالله از جایش بلند شد و برای آنکه خواسته باشد کدورتی احتمالی را هم از میان ببرد و موضوع را به کلی ‏فراموش شده اعلام کند گفت:‏

ـ اوستا  کارم با مرخصی  ام موافقت کرد، حالا به بابام می  تونم کمک کنم.‏

اگر از سنگ  ها صدا در آمد از آنها هم صدایی شنیده شد. اسدالله اضافه کرد:‏

ـ دو سه ماهی شهر نمی  رم.‏

سکوت شکست. عباس گفت:‏

ـ باز هم خوبه که قبول کرد. اگه قبول نمی  کرد چی؟

اما دو نفر دیگر لام تا کام حرف نزدند و اسدالله به عنوان آخرین حرف گفت:‏

ـ می  رم بهش خبر بدم.‏

و راه افتاد. اسدالله از میدانچه به کوچه پیچید و دور شد. صدای عرعر خری چرت کوچه  های گرمازده و خواب  ‏آلود را پاره می  کرد. مگس  ها دور پهن و زرت و زبیل  هایی که گوشۀ میدانچه ریخته بود چرخ می  خوردند. کنار ‏دیواری پوست و تخمۀ خربزه ریخته بود و بوی تند و ترشیده  ای در هوا پیچیده بود. اسدالله از در حمام که گذشت ‏و یک کوچۀ دیگر را که رد کرد، از دور مصطفی را دید که روی سکوی مغازه  اش چندک زده بود و سیگار می  کشید. نیم لاشۀ گوسفندی از درخت آویزان بود. هیچ  کس در کوچه دیده نمی  شد. مصطفی به نقطۀ نامعلومی ‏خیره شده بود و دود سیگار را از حلقش بیرون می  داد. گرمای بعدازظهر گویی همه چیز را ذوب کرده و در خود فرو ‏برده بود. اسدالله نزدیک که رسید، مصطفی نیم چرخی زد و او را دید. اسدالله سلامی کرد. مصطفی گفت:‏

ـ چه طوری؟

اسدالله گفت:‏

ـ پکری آقا مصطفی؟

مصطفی پٌکی به سیگار زد:‏

ـ محمود دیروز صبح گوسفندها را برده بالا و هنوز بر نگشته.‏

اسدالله با شگفتی پرسید:‏

ـ از دیروز صبح که رفته هنوز برنگشته؟

مصطفی گفت:‏

ـ نه. شب که هیچ  وقت اون بالا نمی  موند. به خصوص دیشب که ارتفاعات بارندگی بود. تازه به فرض هم که ‏مونده باشه بایست پیش از ظهر می  اومد. ‏

اسدالله فکری کرد و گفت:‏

ـ شاید رفته شهرستونک پیش عمه  اش. مثل اون دفعه که رفته بود.‏

مصطفی گفت:‏

ـ اون دفعه قبلش گفته بود. تازه با خودش گوسفند نبرده بود. کی با پونزده تا گوسفند راه می  افته میره ‏شهرستونک؟ تازه اون جا کاری نداره!‏

اسدالله مکثی کرد و زیر لب طوری که گویا خودش هم باور نداشت گفت:‏

ـ شاید یادش رفته بگه!‏

مصطفی گفت:‏

ـ تو هم دلت خوشه.‏

اسدالله با لحن دلجویانه  ای وسط حرفش آمد:‏

ـ حالا خیال بد به دلت راه نده. می  رم دنبالش. حتماً وقت بارندگی به پناهگاهی رفته.‏

مصطفی با ناراحتی گفت:‏

ـ یعنی چی شده؟

اسدالله در فکر فرو رفت. سکوتی برقرار شد. بعد گفت:‏

ـ می  خوای الآن راه بیافتم برم دنبالش؟

مصطفی دو دل بود. گفت:‏

ـ الآن که راه بیافتی غروب رسیدی اون بالا. تا بخوای اینور و آنور بگردی شب شده.‏

اسدالله گفت:‏

ـ چرا اینور و آنور؟

مصطفی گفت:‏

ـ خوب معلومه. کی می  دونه کدوم طرف رفته؟

اسدالله گفت:‏

ـ می  خوای یک راست می  رم شهرستونک.‏

مصطفی با بی  حوصلگی گفت:‏

ـ نه بابا برای چی اون جا؟

هر دو بی  نتیجه از گفت و گویشان در سکوتی فرو رفتند. اسدالله به حرف آمد:‏

ـ پس می  گی چی کار کنم؟ دست روی دست که نمی  شه گذاشت.‏

مصطفی این دست و آن دست می  کرد:‏

ـ اگه دست خودم بند نبود با هم راه می افتادیم.‏

اسدالله منظورش را فهمید و گفت:‏

ـ نه تو اینجا باش. من خودم می  رم.‏

مصطفی فکری کرد. دوباره نگاهش به نقطه  ای خیره ماند:‏

ـ می  گم اگه تا شب برنگرده حتماً اتفاقی براش افتاده. شاید از جایی پرت شده.‏

اسدالله با نگرانی دنبال حرف او را گرفت:‏

ـ تا شب نبایستی صبر کرد. واسۀ همین می  گم باید رفت دنبالش. شاید از جایی افتاده پاش شکسته.‏

مصطفی یک پایش را که خواب رفته بود دراز کرد. قدری مکث کرد و با دوراندیشی گفت:‏

ـ یکی رفته به کوه و معلوم نیست کجاست. حالا یکی دیگه که می  خواد دنبالش بره بایستی موقعی بره که به ‏تاریکی برنخوره یا نه؟ اومدیم شبونه خودت هم پرت شدی.‏

اسدالله پوزخندی زد:‏

ـ دستت درد نکنه. مگه نه اینکه بچۀ همین کوهم. تازه حالا چه وقت این فکرهاست. شاید به کمک احتیاج ‏داشته باشه.‏

مصطفی گفت:‏

ـ بچۀ این کوه هستی خوب باش! دروغ نگفتم که. مگه پارسال یادت رفته که کوهنورد ماهرش پرت شد و جا ‏در جا رفت. محمود هم بچۀ همین کوهه!‏

اسدالله با اعتراض گفت:‏

ـ بابا آقا مصطفی این چه حرفیه؟ مگه صحبت کوهنوردیه؟ اون که برای کوهنوردی نرفته. جاهایی هم که ‏می  ره پهن و مسطحه.‏

مصطفی گفت:‏

ـ باشه. ولی اتفاق یه بار می  افته.‏

اسدالله با بی  تابی خواست گفت و گو را تمام کند:‏

ـ خوب حالا بعداز همۀ این حرف  ها؟!‏

نگاه هر دوی  شان به سمت درخت چنار دم پل چرخید که از پشتش زن جوانی چادر به سر با عجله پیدا شد ‏و فریاد زد:‏

ـ آقا مصطفی! آقا مصطفی!‏

مصطفی سر جایش نیم  خیز شده و اسدالله بلند شده و تنه  اش را به چهارچوب در داده بود و با نگاهی نگران ‏به زن خیره شده، او را ورانداز می  کرد که دمپایی  هایش لخ و لخ روی خاک کوچه کشیده می  شد. نزدیک سکو ‏که رسید سلام کرد و گفت:‏

ـ آقا مصطفی، فاطمه خانم دوباره دردش گرفته!‏

مصطفی آب دهانش را قورت داد و گفت:‏

ـ ترسوندیم!‏

و از جایش بلند شد. زن گفت:‏

ـ آقا مصطفی، خانم ایزدی را فوری خبرش کن!‏

مصطفی به زن گفت:‏

ـ تو برو خونه، من الآن اومدم.‏

زن چادرش را که تا فرق سرش رفته بود جلو کشید و گفت:‏

ـ نه، می  رم که به حاج خانم بگم. سفارش کرده بود که به موقع خبرش کنیم.‏

این را گفت و در پیچ کوچه ناپدید شد. اسدالله در سکوتی که آکنده از اضطراب و هیجان بود و گرمای ‏بعدازظهر گویی آن را دو چندان می  کرد، خیره به مصطفی نگریست و زیر لب گفت:‏

ـ خوب به سلامتی! می  خوای شما برو خونه، من سر راهم می  رم درمانگاه و خانم ایزدی را خبرش می  کنم. ‏یک سری هم به بابام می  زنم و از همون  جا می رم کوه.‏

مصطفی دستی به شانۀ اسدالله زد. گویی چیزی مانع از حرف زدنش شد. یک لحظه مکث کرد، بعد آهسته ‏گفت:‏

ـ انشاالله خیر باشه. پس می  خوای یکی از بچه  ها را هم با خودت ببر!‏

اسدالله ساکت و آرام از چهارچوب در گذشت و پا بر سکو گذاشت:‏

ـ نه خودم می  رم.‏

مصطفی نیم لاشۀ گوسفند را از درخت پایین کشید و داخل برد و در دکان را چفت کرد و پا به کوچه گذاشت. ‏یک نگاه پراز اضطراب میانشان رد و بدل شد و آنگاه از هم جدا شدند. اسدالله به سرعت سربالایی کوچه را طی ‏کرد. عجله داشت. برای همه چیز، برای خبر کردن خانم ایزدی، برای دیدن پدرش، برای رفتن به کوه و جست و ‏جوی محمود و به خصوص برای رفتن به کوه بیشتر عجله داشت. بدنش عرق کرده و تنش داغ بود. قلبش به شدت ‏می  زد. احساس تشنگی می  کرد. از کنار بلوک  های سیمانی گذشت و مقابل درمانگاه ایستاد. چند ضربه به در زد. ‏خانم ایزدی شب را درست نخوابیده بود. دوبار از خانۀ مصطفی به دنبالش آمده بودند. درد موقتی بود. گرفته و ول ‏کرده بود و بعد شبانه فانوس به دست تا درمانگاه آمده و دیگر خوابش نبرده بود. ظهر ناهار را که خورده بود، ‏کرختی شدیدی سر تا سر بدنش را گرفته و روی نیمکت درمانگاه افتاده بود. چادرش را قلمبه کرده و زیر سرش ‏گذاشته و به نقطه  ای از سقف خیره مانده بود. تازه چشمانش گرم شده بود که ضربه  هایی به در کوفته شد. از جا ‏پرید. یک لحظه گیج و منگ به اطراف خود نگریست. بعد بلند شد و روسری خاکستریش را سرش کرد و پشت ‏شیشه آمد. نگاهی به بیرون انداخت. کسی را از پشت سر دید ولی نشناخت. در را که باز کرد اسدالله را دید. نوعی ‏اضطراب و غم را در چشمانش خواند. اسدالله سلام کرد و گفت:‏

ـ ناهید خانم، الآن از خانۀ آقا مصطفی خبر آوردند و خواستند شما برید اونجا!‏

نگاهش روی صورت خانم ایزدی ماسید. چهرۀ خسته و چشمان سرخ او را دید. یک باریکه موی خرمایی  اش از ‏زیر روسری بیرون زده بود. احساس کرد زن جوان گیج و درمانده است. یک لحظه مکث شد. خانم ایزدی گفت:‏

ـ باشه. الآن وسایلم را برمی  دارم. می خواهید شما بیایید تو.‏

اسدالله گفت:‏

ـ نه، نه، من فقط اومده بودم خبر بدم. بایستی برم. من که خانۀ آقا مصطفی کاری ندارم!‏

چشمان خستۀ زن به لبخند حزن  انگیزی نشست. گفت:‏

ـ باشه. خیلی ممنون که خبرم کردین. الآن می  رم.‏

اسدالله در چهرۀ خسته و نگاه خواب  آلود او احساسی غریب دید و وقتی دور می  شد یک بار دیگر برگشت و به ‏ساختمان درمانگاه و پرده  های توری پشت شیشه  های پنجره نگاهی انداخت.‏

زمزمه  های خفه و دوردست به گوشش می  رسید. پیش خودش فکر می  کرد: «چه به سرش اومده؟». رشتۀ ‏افکار دور و درازی در مغزش به هم گره می  خورد و از هر نقطه آغاز می  کرد به همین پرسش می  رسید. در افکار ‏خود غوطه می  خورد که به در خانه رسید. در را هل داد و رفت تو. صدای حمدالله از گوشه ای بلند شد:‏

ـ کیه؟

اسدالله بلند گفت:‏

ـ منم بابا برگشتم!‏

هیکل ریز و تکیدۀ حمدالله از گوشۀ حیاط پیدا شد. در صورتش لبخندی بود. هوا دم داشت. هٌرم گرمی از ‏زمین بالا می زد. اسدالله گفت:‏

ـ بابا! اوستا  کارم قبول کرد. یک ماهش را بهم حقوق می  ده و بقیه  اش را هم بی  حقوق. حالا دیگه هر روز با ‏هم کار می  کنیم!‏

حمدالله نزدیک  تر آمد. دست انداخت و صورت اسدالله را بوسید:‏

ـ خوب الحمدالله که قبول کرد. دیگه بهانه که نیاورد؟

اسدالله دستی به صورتش کشید و قطره  های عرق را پاک کرد:‏

ـ نه، براش تعریف کردم، گفت حرفی ندارم ولی کارت را کی می  خواد انجام بده؟ بعدش هم گفت که گاهی ‏بهش سر بزنم. ‏

حمدالله خیره به پسرش نگاهی کرد:‏

ـ حالا کسی بود که کارت را انجام بده؟

اسدالله گفت:‏

ـ آره، خوب همون حقوق منو بده به بقیه، کار رو انجام میدن. یعنی اضافه کاری بده. بالاخره کار که رو زمین ‏نمی  مونه.‏

حمدالله دست پسرش را گرفت. گفت:‏

ـ ناهار خوردی؟

اسدالله با حالتی غریب گفت:‏

ـ آره پیش از اومدن خوردم.‏

حمدالله گفت:‏

ـ پس بریم یه چای بخور!‏

اسدالله گفت:‏

ـ بابا خبر داری که برادر مصطفی هنوز برنگشته؟!‏

حمدالله با نگاهی گنگ پرسید:‏

ـ مگه کجا بوده که برنگشته؟

اسدالله گفت:‏

ـ دیروز صبح گوسفندا رو برده کوه برای چرا و هنوز بر نگشته. می  خوام برم دنبالش.‏

حمدالله پرسید:‏

ـ الآن می  خوای بری؟

اسدالله بدون مکث گفت:‏

ـ آره، الآن می  رم.‏

حمدالله گفت:‏

ـ حالا که خسته  ای. خستگی از تنت بگیر!‏

اسدالله با بی قراری گفت:‏

ـ دیگه شب می  شه.‏

حمدالله دست پسرش را در دست گرفت. نگاهی دلسوزانه به او انداخت. زیر لب گفت:‏

ـ برادرت اگر بود حالا مجبور نمی  شدی از کارت دست بکشی.‏

اسدالله نگاهی به پدر انداخت و چیزی نگفت. تنه  اش را به دیوار حیاط داد. سٌر خورد و همان جا چمباتمه ‏نشست.‏

حمدالله همان طور که سر پا ایستاده بود زمزمه کرد:‏

ـ پس یه چای واسه  ات بریزم همین طور که اینجا نشستی بخور!‏

اسدالله چیزی نگفت. چشمانش بی  اراده روی آجر فرش حیاط و میان بندهایش می  گشت. یک ردیف مورچه ‏را دید که مگس سبز طلایی درشتی، از همان  ها که روی پهن  ها وز و وز می  کردند، را به سمت سوراخی می  بردند. ‏حمدالله با یک سینی برگشت. پیرمرد تر و فرز  تر از همیشه بود. حالتی داشت که برای اسدالله کمی غریب می  آمد. ‏گویی آمیزه  ای از شادی و غم در وجودش بود. سینی را که به دست پسرش داد گفت:‏

ـ پس یه چیزی با خودت ببر!‏

اسدالله پرسید:‏

ـ یعنی چی با خودم ببرم بابا؟

حمدالله گفت:‏

ـ یه خوراکی چیزی با خودت بردار!‏

اسدالله چای را هورت کشید و از جایش بلند شد. چیزی روی قلبش فشار می  آورد. یک لحظه دستش را به ‏دیوار گذاشت. مورچه  ها مگس را به سوراخ رسانده بودند. نگاهش انگار روی بند آجر خیره مانده بود. رو به پدرش ‏کرد:‏

ـ باشه!‏

اسدالله با شتاب آنچه می  خواست در کوله  اش ریخت و در پاشنۀ در ایستاد و گفت:‏

ـ بابا من رفتم!‏

حمدالله بی  اراده به سمتش رفت. مثل اینکه ته دلش راضی نبود که اسدالله برود. همان حالت غریب که ‏اسدالله متوجهش شده بود، در او بود. پیرمرد گفت:‏

ـ یه راست برو سمت آهاربَشم. از اونجا اگه خواستی به پیچ به اطراف!‏

اسدالله یک پایش را از پاشنۀ در بیرون گذاشته بود:‏

ـ خودم همین فکر رو کرده بودم!‏

حمدالله فقط توانست بگوید:«خیر باشه انشاالله، خدا به همراهت!» و پسرش را دید که با شتاب دور شد.‏

سر شب بود و محمود هنوز برنگشته بود. مصطفی دلش مثل سیر و سرکه می  جوشید. فاطمه یک بند درد ‏می  کشید و ناله می  کرد. خانم ایزدی پشت پای اسدالله وسایلش را جمع و جور کرده، آبی به سر و صورتش زده، ‏چادر سر کرده، به طرف خانۀ مصطفی به راه افتاده بود. خسته بود و دردی در تیرۀ پشتش احساس می  کرد. در اتاق ‏پهلویی که رختخواب فاطمه پهن بود یک عده زن نشسته بودند. صدای همهمه  شان خانه را برداشته بود. خانم ‏ایزدی فشاری در سرش احساس می  کرد. رفت و به در مابین دو اتاق زد و گفت:‏

ـ خواهرا تو این اتاق زائو هست. مراعات کنید!‏

مصطفی رفته بود و روی اولین پلۀ رو به حیاط نشسته بود و سیگار دود می  کرد. فاطمه جیغی کشید.‏

یکی از اتاق پهلویی گفت:‏

ـ یا قمر بنی هاشم! یا فاطمۀ زهرا!‏

خانم ایزدی آمد و کنار دست فاطمه نشست و با دستمال  تر، عرق پیشانی  اش را پاک کرد. از پنجرۀ رو به ‏کوچه هنوز دیوار چینه ای باغ روبه  رو و شاخه  های پر میوه در متن سربی تیرۀ آسمان دیده می  شد. لحظه  ها گویی ‏هیچ شتابی در سپری شدن نداشتند. سر و صداها در کوچه رفته رفته فروکش می  کرد. نیم ساعتی که از سرشب ‏گذشت درد فاطمه فروکش کرد. خانم ایزدی نفسی کشید و زیر لب گفت:‏

ـ مثل اینکه این بار هم خبری نیست!‏

صدایی از اتاق پهلویی شنیده شد:‏

ـ حاج خانم شما اگه کاری داری برو، فعلاً که خبری نیست!‏

نور نارنجی فانوس  ها به کوچه باغ  ها رنگ می  پاشید. کسانی به سمت خانۀ مصطفی می  آمدند. کسانی ‏می  رفتند. کوچه باغ  ها حالت وهم  آلودی داشت. شاخه  های درختان گویی از خواب بیدار شده بودند و سر از ‏دیوارهای کاهگلی به در آورده و در نور کم  رنگ کوچه  ها این رفت و آمدهای آرام را نظاره می  کردند. یک صدا که ‏با حرکت لرزان فانوسی دور می  شد در کوچه پیچید:‏

ـ محمود هنوز برنگشته!‏

یک صدا پاسخش داد:‏

ـ اسدالله رفته دنبالش!‏

 

‏«3»‏

«آنگاه اَرِدْویسورَ آناهیتا به پیکر دوشیزه  ای زیبا، برومند، بٌرزمَند، کمر بر میان بسته، راست بالا، آزاده، نژاده، ‏بزرگوار، موزه هایی زرّین در پا و به زیورهای بسیار آراسته روانه شد.‏
یک رشته از آب را از رفتن باز داشت و دیگر رشته  ها را بدان سان که بود، به رفتن رها کرد و گذرگاهی ‏خشک از یک کرانه به دیگر کرانۀ ویتَنگوهَیتی ی نیک پدید آورد».‏

اوستا . آبان یشت. کردۀ 19. بند 78‏

«او را ـ آن اَرِدْویسورَ آناهیتای اَشَوَن را ـ برای فرّ و فروغش با نماز‎]‎ی به بانگِ‎[‎بلند، با نمازِ نیک گزارده و با ‏زَور می  ستایم.‏

ای اَرِدْویسورَ آناهیتا!‏

بشود که تو از پِی دادخواهی،‎]‎ما را‎[‎به فریاد رسی!‏

این چنین تو بهتر ستوده خواهی شد با هَومِ آمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبانِ خِرَد و  مَنثَره ، با اندیشه و ‏گفتار و کردار‎]‎نیک‎[‎، با زَور و با سخنِ رسا». ‏

اوستا. آبان یشت. کردۀ 1. بند 9‏

اسدالله وقتی به جادۀ باریک حاشیۀ نهر افتاد و از خانه فاصله گرفت احساس می  کرد که پدرش در غمی ‏ناشناخته فرو رفته. حرف  هایش را یک به یک به یاد می  آورد و از خاطر می  گذراند. در این عوالم بود که کنار باغ ‏حاج کریم رسید. سرک کشید. می  خواست سلام و علیکی کند و زود رد شود اما کسی در باغ نبود. چند قدم کوتاه ‏و سریع به داخل باغ برداشت، دو درخت سیب را تکانی داد. گلوله  های سرخ و سفید به زمین ریخت. سیب  ها را ‏برداشت و در کوله  بارش ریخت و به سرعت جاده را طی کرد و در سربالایی افتاد. گرما نفس می  برید. اسدالله به ‏سرعت راه پیچ در پیچ را، که به سمت گردنه می  رفت، می  پیمود و پیش می  رفت. پیش خود فکر می  کرد:« بایست ‏تا پیش از غروب آفتاب به گردنه برسم و از آنجا بپیچم به اطراف».‏

همه چیز زیر نور و گرمای سوزان آفتاب بی  حرکت می  نمود و اسدالله احساس می  کرد که کوهستان آرام و بی  ‏صدا بر جای مانده بود. سنگ  ها، گل بوته  ها و خارهای کوه گویی از گرما و تشنگی له  له می  زدند. سایه  ها کش ‏آمده و زیر سنگ  ها پنهان شده بود. هیچ  جا درخت تنومندی دیده نمی  شد. تنها گل بوته  ها بود و گاه حاشیۀ ‏سبزی از علف. اسدالله نگاهی به پشت سرش انداخت. از بالا تلألؤ نقره فام رودخانه را می  دید که انگار حرکتش ‏آهسته و بی شتاب شده بود و حاشیه  ای زمردی رنگ از درختان در یک سویش پیش می  رفت. همه چیز در آن ‏پایین در غباری از ابهام فرو رفته بود. صداها گنگ و خفه بود و به همهمۀ دور و مبهمی می  مانست. مهی رقیق ‏کوهستان را در خود فرو برده بود که تابش و انعکاس نور را تشدید می  کرد. حال تنها صدای گام  های خود را ‏می  شنید و صدای فریاد سنگ  ریزه  هایی که از زیر پوتین  هایش فرار می  کردند. این کوهستانی بود که بارها و ‏بارها بدان گام گذاشته بود و وجب به وجبش را می  شناخت، لاأقل این طور فکر می  کرد. اینجا کوهستانی بود که ‏بارها همراه با محمود در سراشیب  های هول  انگیزش دیوانه  وار دویده بودند، یا صبحگاه پیش از دمیدن آفتاب در ‏پناه تخته سنگی نشسته و نان و پنیری خورده بودند. این کوهستان آرام و طبیعی در نور طلایی خورشید و در ‏غروب وهم  آلود و در مهتاب او را بی  قرار می  کرد و به طرز مرموزی به خود می  کشید. خودش به درستی نمی  ‏دانست چرا ولی گاه و بی  گاه یا دست کم آخر هر هفته با کوه دیدار تازه می  کرد. می  خواست نفس تازه کند، دود و ‏گند شهر را از سینه و ریه  ها بیرون دهد و سر و صدای بی  تاب کننده  اش را، که مثل پتک بر سر و مغزش می  ‏کوبید، در سکوت و آرامش بی  پایان این کوهستان غرق کند و آنگاه که از کوه سرازیر می  شد، احساس سبکی می  ‏کرد گویی آب  تنی کرده بود و چرک و کثافت و عرق را از تنش شسته بود. کوه سبکش می  کرد و یک نوع توازن ‏روحی از دست رفته را که حاصل شهر سوخته و فرسوده از دود، حرکت  های عصبی و فریاد  های وحشیانه بود به او ‏باز می  گرداند. کوه زیارتگاهش بود که حداقل هفته  ای یک بار او را می  طلبید! این را به پدرش هم گفته بود و ‏حمدالله نیشخندی زده و سری جنبانده بود.‏

سایۀ گل بوته  ها روی خاک زعفرانی رنگ کش می  آمد. اسدالله ایستاد و نفسی تازه کرد و دوباره نگاهی به ‏پایین انداخت. حاشیۀ زمردی رنگ باریک  تر شده بود. صدای غلغل کبک  ها از چند نقطه به گوشش رسید. ‏احساس تشنگی می  کرد. تا منزل اول و درختزار هنوز مسافتی راه بود. به سرعت قدم  هایش افزود. پیش خودش ‏فکر کرد:‏ « آخه محمود چه اتفاقی برات افتاده، چه بلایی به سرت اومده؟ هیچ خبری ازت نیست! معلوم نیست کدوم ‏طرف رفتی! هیچ ردی ازت باقی نمونده!»‏

یک لحظه مکث کرد و دوباره به تارهای نازکی که در مغزش به هم پیچ خورده بود چنگ انداخت و رشتۀ ‏فکری را دنبال کرد: ‏« وقتی با هم بالا می  رفتیم، گاه یک تکه چوبی، چیزی گوشه و کنار نشانه می  گذاشت اما حالا انگار هیچ ‏اثری از اینها هم نیست. با هم می  رفتیم، چوبدستی  اش را در هوا می  چرخاند و هو هو صدا می  کرد. آواز می  خواند. ‏می  گفت دلم به کوه خوشه. کتری دود  زده و سیاهش را سر چوب می  کرد و روی آتش نگه می  داشت. چوب خشک ‏جمع می  کردیم و توی آتش می  ریختیم. شعله بالا می  رفت. همان  طور کتری را سر چوب داشت. دستش ‏نمی  جنبید. آب قٌل و قٌل می  جوشید. دست می  کرد توی کوله  بارش و قوطی فلزی قهوه  ای رنگش را بیرون ‏می  کشید. توی در قوطی چای را پیمانه می  کرد. دوبار پیمانه می  کرد و در کتری می  ریخت و دوباره کتری را سر ‏چوب نگه می  داشت. چای قٌل و قٌل می  جوشید. مزۀ جوشیده می  داد. بوی دود و چوب سوخته می  داد. مزۀ گل ‏گاو زبان می  داد. کتریش سیاه سیاه بود، مثل ذغال. حالا یعنی کجاست؟ سالمه؟ از کتریش خبری نیست. ندیدم ‏جایی آتش روشن کرده باشه. حالا کجاست؟ هی محمود کجایی بابا، همه دلواپست هستن، کجایی؟ یک خبری ‏چیزی می  دادی. بدبخت مصطفی حال خوشی نداشت. شاید دستت شکسته. شاید زخمی شدی. ها؟»‏

در این حال بود که به تک درخت  های منزل اول رسید. آب باریکی از کنار آنها می  گذشت. به اطراف نگاهی ‏انداخت. خبری نبود. کنار تک درختی نشست. قدری آب نوشید. انگار گرما از بدنش بیرون می زد. آب خنک و ‏گوارا بود:‏ « همین  جا زیر این درخت می  نشینیم. همین  جا آتش روشن می  کنیم. اما انگار این دفعه از این جا نگذشته. ‏انگار آتش روشن نکرده. هی! محمود! پس توی کتری سیاه سوخته  ات کجا چای درست کردی. دلم هوس چای ‏جوشیده  ات را کرده!».‏

برق آفتاب، که از تخته سنگ  ها می  تابید، کوهستان را مثل تنور می  گداخت و تفته می  کرد. انگار برگ  ها ‏زمزمه می  کردند و آب می  خواستند. اسدالله سیبی از کوله بار بیرون آورد و از جایش بلند شد. دیگر صدای کبک  ها نمی  آمد. انگار گرمای خفه کننده همه چیز را بی  حال کرده بود. اسدالله راه افتاد و با گام های بلند از درخت  ها ‏فاصله گرفت. بوته  های گل گاو زبان و اکلیل کوهی گٌله به گٌله روییده بود. نسیمی از سوی قله  های البرز وزید و ‏کاکٌل تیاله  ای را کند و پرپر کرد. اسدالله هر چند گام که بر می  داشت می ایستاد. گوش تیز می  کرد. سر ‏می  چرخاند. چند بار فریاد زد:‏

ـ  محمود! محمود!‏

صدایش تکرار شد و به خودش برگشت. قلعه دختر از دور پیدا بود. بلندترین نقطه بر یالی از کوه که پیشانی ‏صاف به خورشید سپرده بود، بنای کهنسال آرمیده بود و او را به خود می  خواند. اسدالله از دور نگاهی به ستیغ کوه ‏و بنای فرسوده و آفتاب سوخته انداخت:‏ « مادر خدا بیامرزم چه قصه  ها که برام نگفته بود. از همین قلعه دختر چقدر برام حرف زده بود و قصه گفته ‏بود. آن قدر گفته بود که دیگه همیشه به یادم مونده بود. دیگه هر بار اونجا به دنبال چیزهایی می  گشتم که اون ‏تو قصه  هاش تعریف کرده بود. محمود هم قصه  هاش راشنیده بود. اون طفلکی که خیلی وقته مادرش مرده. از ‏مادرش که چیزی به یاد نداره. همین مادر خدا بیامرزم بود که به او شیر داد تا بزرگ شد. همون قصه  هایی که ‏برای من تعریف کرده بود، برای محمود هم تعریف می  کرد. حتماً قصه  های او بود که ما دو تا رو پا بند کوه کرد».‏

یک دسته کبک از پنجاه متری  اش پر زدند و افکارش را به هم ریختند:‏ « از این کبک  ها مصطفی خیلی با تیر زده. طفلک  ها به هوای صدایی که از خودش در می  آورد جلو ‏می  آمدند. خودش پشت تخته سنگی می  نشست و نشانه می  رفت. باز صدا در می آورد و آن وقت ماشه را ‏می  چکاند. تا عصر ده تا هم بیشتر می  انداخت. دیگه خون براش عادی شده!. اما برای محمود هیچ  وقت عادی نشد. ‏هیچ  وقت دلش نیامده انگشتش را روی ماشه بگذاره. مادر خدا بیامرزم هم از تفنگ خوشش نمی  آمد. چشمش که ‏به تفنگ می  افتاد زهره  اش آب می  شد. روزی که داداشم تفنگ دست گرفت جبهه بره، اون خدا بیامرز راضی نبود. ‏می  دانست که زنده برنمی  گرده. توی قصه  هاش هم تفنگ و شمشیر نبود. همش از عشق دخترا و پسرا بود. از آب ‏چشمه و درخت آلبالو و کوه و کمر بود. گاهی هم دل زمستون یه زوزۀ گرگی از توی قصه  هاش شنیده می  شد!».‏

مکثی کرد و لبخندی زد. « اون گرگ  ها رو هم با این تیرهای هوایی می  شد فرار داد!»‏.

سایۀ بوته  ها و گل  های کوهی رفته رفته به سمت مشرق می  چرخید. صدای زنبورها تنها آوایی بود که در ‏کوهستان شنیده می  شد. چند تا سیب پی در پی گاز زد اما عطش داشت و هنوز تا منزل دوم و درخت بید راه بود. ‏ایستاد و دوباره سری چرخاند. هیچ صدایی نبود. فریاد زد:‏

ـ  محمود! محمود!‏

صدا دوباره تکرار شد ولی کسی پاسخی به او نداد. زیر لب گفت:‏ «چقدر بالا رفته! صدای مرا هم نمی شنوه!‏».

گام  هایش دوباره تند شد. پیش می  رفت و سر می  جنباند و نگاه می  انداخت. هر لکه  ای و سایه  ای که از دور ‏می  دید، می  ایستاد و خوب نگاه می  کرد. دوباره نگاهش به قلعه دختر افتاد:‏ «یادم نمیره خدا بیامرز اون شب که قصۀ قلعه دختر رو برامون تعریف می  کرد از خونۀ زائو بر می  گشت. ‏می  گفت روزگار قدیم یه دختر و پسری بودند که خیلی خاطر هم را می  خواستند. آن قدر که حدی نداشت. با هم ‏قول و قرار گذاشته بودند که عروسی کنند اما نه خونوادۀ دختر رضایت می  دادند و نه خونوادۀ پسر. اما اونها هم را ‏می  خواستند و این حرف  ها سرشون نمی  شد. قصۀ عشق شون همه جا پیچیده بود و همه کس می  دانست. روزها ‏می گذشت و اونها نمی  تونستند از خونواده  شون رضایت بگیرند تا اینکه یک روز که دختر رفته بود لب چشمه که ‏آب بیاره، کوزه را که پر کرد و روی شانه  اش گذاشت دید پسر اومده به دیدارش. هم را که دیدند گریه کردند و ‏شکوه و شکایت از خونواده هاشون سر دادند و به دنبال راه چاره گشتند. عاقبت تصمیم گرفتند که فرار کنند. همان ‏لب چشمه قرار گذاشتند به فردا صبح زود که هم را ببینند و با هم فرار کنند!»‏.

باد صدای زنگوله  ای را به گوشش رساند. گوشش  هایش را تیز کرد و دوباره فریاد زد. پاسخی نشنید. دوباره ‏گوش تیز کرد. شاید وهم برش داشته بود. نمی دانست. گرمش بود. تشنه  اش بود. زبانش داغ و خشک بود و ‏دهانش تلخ و بد مزه. آفتاب همچنان بر فرق سرش می  تابید و کمی گیجش می  کرد. اما این احساس را داشت که ‏گرما رفته رفته فروکش می  کند. تا درخت بید و برگ  های مواجش که به دست نسیمی ملایم سپرده شده بود که ‏از برف  های البرز بر می  خاست فاصلۀ زیادی نداشت. به نظرش می  آمد که قطره  های آب آرام آرام بر ریگ  ها و ‏ماسه  های زیر زمین می  سٌرید و پیش می  آمد تا پس از پیمودن فاصله  ای دراز به سرچشمه در سایۀ برگ  های بید ‏برسد. به نظرش می  آمد که زمزمۀ آرام این قطره  های جوشان و زنده را از ورای خاک و سنگ زیرزمین می  شنود. ‏خم شد، گوش  هایش را بر خاک گرم و سوزان کوه گذاشت. برق خورشید از سنگ  ها به صورتش می  تافت. در این ‏هنگام درخت بید را که از دور چون بوته  ای سبز تیره بر زمینۀ خاکی رنگ نشانده شده بود دید. با هر گامی که بر ‏می  داشت سبزی بوته روشن  تر می  شد و جان بیشتری می گرفت.‏

به درخت بید که رسید تشنگی آن چنان بر او غلبه کرده بود و آن چنان زبانش می سوخت که به شکم روی ‏خاک افتاد و سرش را به سر چشمه گذاشت و قٌرت قٌرت آب گوارا را نوشید. آنچنان بر خاک افتاده بود که گویی ‏آب را سجده می  کرد و در دل سرود ستایشش را می  خواند. به طرزی رؤیا  گونه قطره  هایی که بر ریگ  ها و ماسه  ‏ها سٌریده و به سوی درخت بید آمده بودند، جویبارهایی را به نظرش می  آوردند که چون به هم می  پیوستند، رود ‏خروشانی را می  ساختند که به پهنای همۀ هستی جریان می  یافت. رؤیایی کوتاه که گویی لحظه ای دوام یافت. ‏گرمایی که عطش می  آورد، تشنگی  اش، نیازش به آب، آبی که از چشمۀ باریک، آرام و بی صدا جریان می  یافت، ‏همان رود خروشان و پٌرآب را پیش رویش مجسم ساخت که چون سیلاب روان بود، نه سیلابی که همه چیز را ‏شسته و خس و خاشاک و چرک و کثافت را با خود بیاورد، بلکه رودخانه  ای جوشان که همچون دریای اشک روان ‏بود.‏

احساس کرد نفسش بند آمد. سر از چشمه برداشت و نفس عمیقی کشید. پرده  ای نارنجی رنگ جلوی ‏چشم  هایش را گرفت. برگ بیدی از درخت جدا شد، رقصید و در آب افتاد. نگاه گٌنگش بر حرکت آرام برگ غلتید. ‏دوباره سر بر آب گذاشت. باز به سجده رفت و در آن حال گویی درخت بید با برگ  های افشان خود، ریگ  ها و ‏ماسه  های مرطوب و همراه با آنها، کوهستان، زمزمه  ای غریب سر داده بود. سر که از چشمه برداشت دوباره نفس ‏تازه کرد. زمزمۀ غریب را می  شنید. فکر کرد شاید زنبوری است که از گلی وحشی شیره می  مکد یا حشره  ایست ‏که بر برگ  های نوچ و براق بید می  چرخد. لحظه  ای گوش داد. هیچ  کدام اینها نبود. صدای حرکت گوسفندان بود ‏که از دوردست به او می  رسید؟ حرکت انسانی زخمی بود که خود را بر خاک می  کشید؟ ناله های کسی بود که ‏کمک می  خواست؟ اسدالله باز گوش داد، اما هیچ  کدام اینها نبود. این زمزمۀ کوهستان بود. زمزمه  ای مرموز که ‏عمق داشت و آدم را به دوردست  ها می برد و گاه دلهره به دل می  انداخت و گاه آرامش می  داد، درست مانند فراز و ‏فرود نوای یک ساز.‏

اسد از جا بلند شد. خستگی از تن گرفته بود. طشت نارنجی به نزدیک قله  های تیز و بریده بریده رسیده بود. ‏همه چیز، سنگ، خاک، تیاله  های میرا و خارهای کٌرکدار، نارنجی می  نمود. گام  هایش شتاب برداشت. پوتین  های ‏زمختش ریگ  ها را به اطراف می  پراند. به گردنه نزدیک می  شد. دیگر قلعه دختر، نارنجی رنگ، افسرده و خاموش ‏از نقطه  ای بلند و مسلط به اطراف نگاهش می کرد. پیش خود فکر کرد:‏ « همون! گمونم به سمت شهرستونک رفته. نه خبری ازش هست، نه چیزی!»‏

چند بار فریاد کرد ولی پاسخی نبود. به نظرش می  رسید که به بلندترین نقطه که دست یافت، از آنجا مسلط ‏به همه جا، تا فاصله  ای دور را هم می  تواند به دقت ببیند. این را تنها راه می  دید. اگر به گردنه می  رسید و باز هم ‏موفق به یافتن او نمی  شد چاره  ای نداشت که از قله بالا برود و خود را به قلعه دختر برساند. فکر کرد:‏ « اگه به شهرستونک نرفته باشه و همین اطراف جایی گیر کرده باشه یا دست و پاش شکسته و بی  حال شده ‏باشه، بالاخره از اون بالا دیده می  شه.»‏

شتاب داشت که پیش از غروب به قلعه دختر یا حداقل به گردنه برسد. طشت نارنجی به بریدگی  ها رسیده ‏بود و خط الرأس کوه را رد می  کرد. قلبش به شدت می  زد و دلهره  ای فزاینده به جانش افتاده بود و بند بند ‏وجودش را می  خورد. کوهستان آرام تر به نظر می  رسید اما گویی لحظه به لحظه بر رمز و رازش افزوده می  گشت ‏و آن هنگام که به نزدیکی گردنۀ آهار بشم رسید، آخرین شعاع نارنجی هم از کوهستان پاک شد و هاله  ای بی  رمق ‏و رنگ پریده بر خط  الرأس کوه به جای ماند. اسد به اطراف چرخید، جز تخته سنگ  های عظیم و سایه  های ‏خاکستری رنگ چیزی نمی  دید. چند پرنده بر سرش چرخ خوردند و دور شدند. نگرانی غریبی به دلش چنگ می  ‏زد. سر برداشت و به قلۀ نوک تیز و قلعه دختر، که اینک تیره  تر می  نمود، نگاه انداخت. فکر کرد:‏ « حالا طرف شهرستونک نمی  رم. بهتر از همه اینه که بالا برم، اگه چیزی پیدا نبود شب را یه جوری سر ‏می  کنم و صبح دوباره به اطراف می  چرخم».‏

غروب سربی رنگ از راه می  رسید. کوهستان لحظه به لحظه در خاکستری تیره  ای فرو می  رفت. صدای ‏پرنده  هایی از لابه  لای بوته  ها می  آمد، گویی برای خواب آماده می  شدند. در آسمان دور دست رنگ  های تند به هم ‏گره می  خورد و پهنه  ای لاجوردی می  گسترد. اسد به گردنه که رسید صدای پای شب را شنید و نگرانی فزاینده  ای ‏قلبش را فشرد. هیکل تیرۀ کوه که برابرش سربرافراشته بود و برستیغش بنای مخروبه هول و هراس به دل ‏می  انداخت، تنها چیزی بود که او را به خود می  خواند. گرما فروکش کرده بود. باد آغاز شده بود و در گوشش زمزمه ‏می  کرد. فکر کرد:‏ « بالا برم یا همین جا بمونم؟»‏

یک بار دیگر تلاش کرد در غروبی تیره، ردی از دوستش بیابد. فریاد زد. با همۀ وجود فریاد زد:‏

ـ محمود، هی! محمود، هی!‏

پژواک نومیدانه حاصل تلاشش بود که به سرعت خاموش شد. اسد لحظه  هایی مردد بود. بر تخته سنگی ‏نشست. کوله  بار را از پشت زمین گذاشت و در فکر فرو رفت:‏ « مصطفی گفته بود که دو هفته پیش به سمت توچال، گرگ دیده بودند اما تنها بوده و زخمیش کرده بودند. ‏حالا این موقع سال گرگ به آدمیزاد حمله نمی  کنه. حتی خودش را هم نشون نمی  ده. گمونم همون یه گوشه  ای ‏جایی، بی  حال افتاده، شایدم صدامو می  شنوه، حالش نمی  رسه جواب بده، نا نداره داد بزنه. طفلک!».‏

به شبح سیاه قلعه دختر در زمینۀ آبی تند غروب نگاهی انداخت:‏ « ببین کجا رفتن قلعه رو ساختن. قلعه که نه، یه زمانی که می  آمدن این طرف  ها، گفتن آتشکده بوده، خونۀ ‏موبد  ها هم شکراب بوده، مخزن هیزم شون هم اونجا بوده و هر بار یکی در آتشکده می  مانده و بقیه در شکراب».‏

لحظه  ای در نظر مجسم کرد که وقتی در دل شب از قلعۀ دختر شعله بالا می  رفته چه منظره  ای داشته است. ‏قرص نقره فام ماه صاف و شفاف گوشه ای پیدا شد. اسد تک و تنها در کوهستان پهناور، پای قله نشست و در ‏حالیکه لحظه  ای به حرکت آهستۀ ماه خیره شده بود به دنبال راهی می گشت. افکار پراکنده از مغزش می  گذشت. ‏خاطرات دوردست، چیزهایی که شنیده بود، گفت و گوهایش با محمود، دلهره  ای غریب همه و همه در دل آن ‏کوهستان مرموز دست به دست هم داده بود. خستگی بر وجودش سنگینی می  کرد. پاهایش مور مور می  شد. ‏لحظه  ای سرش را میان دو دست گرفت. ‏

وقتی قرص ماه کاملاً بالا آمد نزدیک نیمه شب بود. رودخانه آرام بود و صدایی شنیده نمی  شد. و در این ‏هنگام برحاشیۀ رودخانه، سایه  ای نقره  فام به حرکت آمد. موجی آرام و لطیف بر سطح رودخانه همراه سایه می  رفت. سایه بلند بالا، خوش هیکل، جبه  ای از پوست درخشان و پٌرچین در بر داشت. سینه  های برجسته  اش به ‏پوست حالتی خوش تراش داده بود. با کمربندی زرین کمر را بسته بود. کفش  هایش در نور ماه می  درخشید. ‏گوشواره  هایی چهار گوشه و زرین به گوش و طوقی به گردن صاف و سپیدش داشت. تاجی زرین و هشت گوشه بر ‏سرش خود نمایی می  کرد. موهای مواجش را نسیمی که از رودخانه بر می  خاست، پریشان می  ساخت. سایۀ ‏درخشان و سیمگون چون موجی ملایم بر حاشیۀ رودخانه روان بود، گویی از جنس آب بود، لطیف، شفاف و خنک.‏

ایزد بانو خرامان از کنارۀ رودخانه می  رفت. صدای جیرجیرکی سکوت شب را در هم می  ریخت. سایه بر ‏سنگ  ها لغزید و آرام از رودخانه فاصله گرفت و میان راهی افتاد که شاخه  ها از دو سو بر آن سقفی بسته بودند. نور ‏ماه از لابه  لای برگ  ها می  گذشت و لکه  های ضعیف و پژمرده بر خاک به جا می  گذاشت. سایه آرام می  رفت و هیچ ‏صدایی از حرکت او بر خاک شنیده نمی  شد. مارمولکی بر تکه سنگی جنبید و از سایۀ لغزان فرار کرد. کوچه  ها ‏آرام و خاموش بود. سایه به نزدیکی درمانگاه رسید. بوی الکل از نزدیکی درمانگاه احساس می  شد. ایزد بانو نگاهی ‏به درون انداخت. لحظه  ای مکث کرد و دوباره خرامید و دور شد. کوچه  ها را آرام طی می  کرد. از برابر دکان قصابی ‏گذشت. از پل عبور کرد و در کوچۀ باریکی که به سمت خانۀ مصطفی می  رفت افتاد.‏

فاطمه همچنان درد می  کشید و به خود می  پیچید. خانم ایزدی کنارش نشسته بود. دودی رقیق و سپیدرنگ ‏و بوی اسپند و کٌندر در اتاق پیچیده بود. ایزد بانو خرامید و پشت پنجره ایستاد. نوری ملایم اتاق را روشن کرده ‏بود. فاطمه به خود پیچید و نالید:‏

ـ یا فاطمۀ زهرا! یا زینب کبری!‏

ایزد بانو زیر لب زمزمه کرد:‏

ـ آرام باش دخترکم، آرام. من اینجا هستم، اینجا! پیش تو!‏

فاطمه لحظه  ای آرام گرفت. ایزد بانو از پشت شیشه زمزمه کرد:‏

ـ دختر خوب و قشنگم، بی درد بزا، آرام! دردها از او بگریزید! رنج  ها از او بگریزید! دیو درد و رنج بگریز!‏

فاطمه جیغی کشید:‏

ـ یا فاطمۀ زهرا!‏

ایزد بانو ادامه داد:‏

ـ دیو درد بگریز! دیو ترس بگریز! دیو مرگ بگریز! دخترکم آرام باش!‏

خانم ایزدی لحظه  ای به فاطمه خیره شد. دستمال خیس را بر پیشانی او لغزاند. فاطمه کم کم آرام گرفت. ‏خانم ایزدی از جا بلند شد تا باند و پارچۀ ضد  عفونی شده بردارد. لحظه  ای چشمش به شیشۀ پنجره افتاد. نزدیک ‏شد، تصویر خود را روشن  تر، شفاف  تر و زیبا  تر در شیشه دید. تصویرش گویی لبخندی شیرین زد و محو گردید. ‏سایۀ ایزد بانو از خانه فاصله گرفت و بر سنگ  ها لغزید و دور شد.‏

در اتاق پهلویی، سه زن بیدار نشسته بودند و پچ پچ می  کردند. زنی تکیه به دیوار داده بود و آهسته خٌر و پٌف ‏می  کرد. نور کم  رنگ فانوسی از شکاف در خانۀ مصطفی به کوچه افتاد و سپس، نور لغزان و لرزان کوچه  های خواب  آلود را طی کرد و به در خانۀ حاج کریم رسید. صداهای خفیف در حیاط پیچید. بوته  های آفتابگردان لحظه  ای سر ‏جنباندند و دوباره به خواب رفتند.‏

مریم و زهره بیدار نشسته بودند. زبیده خانم، زن حاج کریم، چادر از سر برداشت. صدای پِک خنده  ای بلند ‏شد:‏

ـ  شماها نخوابیدید؟!‏

زهره گفت:‏

ـ  نه خانوم جون نخوابیدیم. منتظر شما بودیم.‏

زبیده خانم کنارشان نشست:‏

ـ  منتظر من بودید؟!‏

مریم گفت:‏

ـ خودتون قول داده بودین که بقیۀ قصه را واسمون بگین!‏

زبیده خانم گره چارقدش را کمی شل کرد.‏

ـ  به شرطی بعدش دیگه بخوابین. دیر وقته!‏

بچه  ها با دهان  های باز، چشم به لب  های پیرزن دوختند. پیرزن آهسته دنبالۀ قصه را آغاز کرد. صدایش ‏بیشتر به پچ پچ می  مانست:‏

ـ آره دیشب واسه تون گفتم که دختر و پسر سرچشمه قرار به فردا صبح گذاشتند. صبح زود پیش از اونکه ‏خروس  ها بخونند، پیش از اونکه آفتاب بزنه، هم را لب چشمه دیدند. دست  هاشون را تو دست هم انداختند و به ‏کوه زدند. آن قدر رفتند تا خسته و تشنه و گشنه به درختزار رسیدند. آب خوردند. میوۀ درخت خوردند و وقتی ‏خستگی از تن گرفتند دوباره راه افتادند، باز رفتند و رفتند و رفتند تا بالای کوه پای درخت بید رسیدند. سایۀ بید ‏همه جا را پوشانده بود.یک تک درخت قشنگ و سبز و خرم که یک چشمه کنارش بود. از بس که خسته و تشنه ‏بودند، سرهاشان را به چشمه گذاشتند و قٌرت قٌرت آب خوردند و به صورتشان زدند.به درخت بید تکیه دادند. نیمه  ‏های روز به گردنه رسیدند و باز هم بالا رفتند تا خود قله، همون جایی که که امروز قلعه دختره. اما اون روزها هیچ ‏چیزی اون جا نبود. روزها و شب  ها را اون بالا سر کردند و از شیر گوسفندها خوردند و با خاک و سنگ و شیر یک ‏اتاق ساختند. شب  ها آتش روشن می  کردند و روزها همون جا بودند. روزها که گذشت روی اون اتاق یک اتاق دیگه ‏و کنار اون اتاق یک اتاق دیگه ساختند تا یک قلعه نوک کوه بالا رفت. قلعه  ای که بعدها مردم اسمش رو قلعۀ ‏دختر گذاشتند. اون جفت عاشق، اون دختر و پسر که هم رو خیلی دوست داشتند، تا آخر عمر توی قلعه نوک کوه ‏زندگی کردند. بعدها دخترا و پسرایی که می  خواستند به جفتشون برسند بالا می  رفتند و از قلعه دختر، از اون ‏جفت عاشق که سال  ها پیش اون جا زندگی کرده بودند، مراد می  خواستند. زن  های جوونی که می  خواستند بزان، ‏نذر و نیاز قلعه دختر می  کردند. اگه از قلعه دختر آتش بالا می  رفت به فال نیک می  گرفتند. شعله که از قلعه ‏دختر بالا بره، زن  ها راحت میزان. قلعه دختر نشونۀ خوشبختی دخترا و زن  های جوونه. این رو از قدیم برای ما ‏گفته بودند.‏

یک لحظه در فکر رفت، بعد نگاهی به دو دختر بچه انداخت که با ولع کلمات را از دهانش می  ربودند. ‏چشم  های هر دویشان خواب  آلود بود ولی انگار نه انگار. شب چون پرنده  ای آرام آرام بال می  زد. ‏

نیم ساعت بعد بچه  ها به خواب رفته بودند.‏

سایۀ ایزد بانو بر سنگ  های کوه می  لغزید و بالا می  رفت. سکوت غریبی به کوهستان حکمفرما بود. سایه به ‏سرعت بر شیب کوه می  خرامید و به قلعه دختر نزدیک می  شد. ماه مستقیم بر دیوارهای مخروبه و طاق فرو ریختۀ ‏قلعه دختر می  تابید و بر کف بنا که گودال  هایی کنده شده بود، سایه  های بی  دوام و وهم  انگیز را به جنبش در ‏می  آورد. در سکوتی پر هیبت که بنا را در خود فرو می  برد، سایۀ هیکلی انسانی جنبید و صدایی آرام، سنگین و ‏خسته در فضای مرموز قلعه پیچید :‏

« این از تو می  پرسم ای اهورا، از آنچه رفت و از آنچه خواهد آمد، از آن مزدی که پاکان و ناپاکان راست در شمار ‏پسین. از تو می  پرسم چه چیز است سزای آن کسی که از برای دروغ  پرست شهریاری فراهم کند. از برای آن بد ‏کنشی ای اهورا که زندگی خویش نیابد جز به آزار کارگران و کشاورزان راست کردار.‏

از تو می  پرسم ای اهورا چگونه خواهد بود این در شمار پسین».‏

صدا اوج گرفت:‏

«آزمندان زراندوز، آن دیوان نابکار ایرانشهر را ویران ساختند. خسرو آزمند و دیو کردار، به یاری گٌستهم و ‏بَندوی، آن دو دروغ  پرست بر بهرام چیره شد و به نامردی او را از پای در آورد و خونش را بر زمین ریخت و از آن ‏پس آنچه بر ایرانشهر رفت همه واژگونی بود و تباهی. ای اهورا از تو می  پرسم چه چیز است سزای آنان؟

من هیربد مهران نگهبان آتش ایزد بانو، آن بلند بالای خوش  اندام برومند، آزادۀ نژاده شریف از پدر خویش ‏هیربد جاویدان شنیدم که او از پدر خویش هیربد مهران به روزگار خسرو شنید آنچه بر موبد بزرگ و یارانش رفت. ‏از تو می  پرسم ای اهورا چه چیز است سزای آنان  که موبد بزرگ و انبوه مردمان را شبانه به خاک افکندند و تیسفون ‏را از خونشان سرخ کردند. چه چیز است سزای آنان  که مردمان تهیدست ایرانشهر را فریفته و همراه موبد بزرگ به دو ‏نیم کرده و از درختان آویختند و از آن پس همه چیز در دروغ و تباهی گذشت زیرا که دیگر موبد بزرگ نبود تا به ‏تهیدستان و دردمندان راز گوید و روزگار ایرانشهر همه در سیاهی سپری گشت و آن چنان بود تا دیوان ژولیده ‏موی، خشمگین و چرکین کمر به ایرانشهر تاختند و بدینسان نوای باربد خاموش شد و آوای مرگبار دیوان ژولیده ‏موی، خشمگین و چرکین کمر فزونی گرفت.‏

از تو می  پرسم ای اهورا. دیرگاهیست که پرسشم بی  پاسخی مانده است. به نامۀ مینوی  ات از اژی سه پوزه، آن ‏جادوی بدکنش که آفریدون به دماوند در بندش کرده است گفته  ای. از تو می  پرسم ای اهورا، از آن پس ایرانشهر، ‏هزار، ده هزار، صد هزار اژی سه پوزه به خود دیده است. دماوند را دیگر جایی برای در بند کردن این همه دیوان ‏نمانده است و چگونه است سزای این همه دیوان؟

ای اهورا از تو می  پرسم. دیرگاهیست که مردمان ایرانشهر سوشیانست را به انتظار نشسته  اند. روزان و شبان ‏سپری گشت و هراز چند گاهی سوشیانسی از راه رسید و مردمان ایرانشهر به گِردش آمدند. افسوس که سوشیانس ‏نبود و اژی سه پوزی بود که مردمان را به دماوند در بند کرد و بدینسان هزار، ده هزار، صد هزار از مردمان ایرانشهر ‏به دماوند در بند شدند. از تو می  پرسم   ای اهورا چه چیز است سزای این همه سوشیانس دروغین که مردمان در ‏بند کردند؟!‏

از تو می  پرسم ای اهورا از آنچه رفت و از آنچه خواهد آمد. از آن سوشیانسی که اژی سه پوزه را به دماوند ‏خواهد کشت و از هزار، ده هزار، صد هزار سوشیانس دروغینی که کسی آنان را نه کشت و نه خواهد کشت و از ‏ایرانشهر سوخته و ویرانی که سوشیانس  های دروغین به جای گذاشتند. چه چیز است سزای آنانکه ایرانشهر را ‏سوخته و ویران به جای گذاشتند؟

از تو می  پرسم ای اهورا، بر چشمه  های سوخته و ویران ایرانشهر چه زمان آب جاری خواهد گشت؟ چه زمان ‏ایزدبانو اَرِدْویسورَ آناهیتا به یاری ما خواهد شتافت؟ چه زمان آن بلند بالای آزاده نژاد خوش  اندام به سوی ما ‏خواهد آمد؟ از تو می پرسم ای اهورا.‏

از تو می  پرسم ای اهورا، به درختان ویران و خشک  ما چه زمان آن بلند بالا، چه زمان به چمنزاران سوختۀ ما ‏روی خواهد نمود؟ دهگانان ایرانشهر را چه زمان با گام  های زرین خویش شادمان خواهد ساخت؟ رمه  های بی  جان ‏و پژمردۀ ایرانشهر را چه زمان چمن  زاران سر سبز انتظار خواهد کشید؟».

صدا باز هم اوج گرفت:‏

« از تو می  پرسم ای اهورا، مردمان آزردۀ ایرانشهر را چه زمان شادمان خواهی ساخت؟ چه زمان چشم  ها به ‏خنده خواهد نشست؟ ای اهورا چه زمان کینه و آز و خشم از ایرانشهر رخت برخواهد بست؟چه زمان مهر بالا بلند ‏بر دل ها نور خواهد پاشید؟ چه زمان در جوی  های ایرانشهر به جای خون، آب روان خواهد گشت؟ چه زمان آن ‏بلند بالای آزاده، ای اهورا چه زمان به سوی ما خواهد آمد؟».

بویی خوش از قلعه دختر بالا رفت، بوی چوبی خوشبو که می  سوخت. ابری از دود اسپند و کٌندر بر فضای ‏قلعه دختر سایه انداخت. صدا پیوسته اوج می  گرفت و آن هنگام که سایۀ ایزد بانو برابر قلعه دختر رسید، آتشی از ‏قلعه بالا می رفت. سایۀ هیربد مهران پیش دوید و برابرایزد بانو به خاک افتاد و سجده کرد و در این هنگام احساس ‏کرد که رودی به پهنای همۀ هستی بر ایرانشهر جاری گشت. آنگاه از خاک برخاست و دست ایزد بانو را گرفت و او ‏را به داخل برد و بر مصطبه  ای نشاند. آتش می  رقصید و بالا می  رفت. هیربد بر آتش هَومَ آمیخته به شیر نثار کرد ‏و آتش بالا گرفت. هیربد برابر آتش زمزمه کرد:‏

« برای فروغ و فرّش من او را با نماز بلند می  ستایم. من او را با نماز نیک به جای آورده و با زَور می  ستایم، آن ‏اَرِدْویسورَ آناهیتای مقدس را. بشود تو این چنین از پی استغاثۀ ما به فریاد  رسی ای اَرِدْویسورَ آناهیتا، این چنین تو ‏بهتر ستوده خواهی شد با هَومَ آمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان خرد و با پندار و گفتار و کردار و با زَور و با کلام ‏بلیغ.‏

کسی که با چهار اسب بزرگ و سپید و یک رنگ و یک نژاد به خصومت همۀ دشمنان از دیوها و مردمان و ‏جادوان و پری  ها و کاوی ها و کرپان های ستمکار غلبه کند…‏

از برای او اهورا مزدا از باد و باران و ابر و تگرگ چهار اسب ساخت…‏

من می  ستایم کوه زرین در همه جا ستودۀ هَکرا را که از برای من از یک بلندی هزار قد آدمی اَرِدْویسورَ آناهیتا ‏فرود می  آید. او به بزرگی همۀ آب  هایی است که در روی این زمین جاری است …‏».

و به ناگاه سایۀ هیربد مهران از شکاف سنگ  ها دید که بر سراسر دشت ری، از آنجا که نهر سورن می  ‏جوشید و تصویر محو شدۀ بهرام بر سنگ مشرف به نهر، ردی از گذشته های دور به جای می  گذاشت، تا بلندترین ‏نقطۀ البرز، آب جاری گشت. ایزد بانو از جای برخاست. هیربد برابرش به خاک افتاد. آتش همچنان از قلعه دختر ‏بالا می رفت.‏

اسد ناگهان برفراز قلعه دختر آتشی را دید که زبانه می  کشید و به چپ و راست می  رفت. گویی رؤیایی دیده ‏بود. لبخندی به چهره  اش نشست. امیدی در وجودش جوانه زد. فریاد زد:‏

ـ محمود! محمود من این جام!‏

پاسخی نشنید. هیچ صدایی به او جوابی نداد. قرص ماه درشت و پر نور بالای سرش بود. از جا پرید. چوبدست ‏را بر سنگ  ها کوبید و با شتاب به سوی قله به راه افتاد. سنگ  ریزه  ها از زیر پایش می  سرید. راست به سوی آتش ‏می  رفت. گاه می  لغزید و چند گام پایین می  افتاد. هرگز به یاد نمی  آورد که با چنین شتابی به سوی قله رود. ‏نفس نفس می  زد. دوباره صدا زد. باز هم پاسخی نبود. باد در گوشش می  پیچید. لحظه  ها به نظرش کش می  آمد. ‏زمان گویی از جنبش ایستاده بود و زمانی که پا بر زمین مسطح پشت جبهۀ جنوبی قلعه گذاشت، نفسی کشید. با ‏شتاب خود را به درون بنای مخروبه انداخت. از سنگی آتشی بالا می  رفت و با باد به اطراف می  خزید. سایه  های ‏لرزان دیوارها و طاق فرو ریخته به شدت می  جنبید. نگاهی به دور خود انداخت. هیچ کس آنجا نبود. ترسی به ‏دلش افتاد. با صدایی لرزان فریاد کرد:‏

ـ  محمود!‏

پاسخی نبود. ترس لحظه به لحظه سایه می  گستراند. دوباره نگاهی به اطراف انداخت. جز سایه  های جنبندۀ ‏دیوارهای مخروبه، که هم آهنگ با آتش می  رقصید، چیزی ندید و در همین هنگام زمزمه  ای غریب در گوشش ‏پیچید. صدایی که گویی از نقطه  ای پنهان از وجودش بر می  خاست:‏

« زنی در حال زایمان است. مگذار شعله خاموش شود!‏».

اسد وحشت  زده و بی  اختیار چوبدستش را به دو نیم کرد و میان آتش انداخت. چوب با سر و صدا گٌر گرفت و ‏شعله پر زور  تر شد. با ترس بر سنگی نشست و به دیوار تکیه داد. باد به شدت می    وزید. ناگهان حرکت پر پیچ و ‏تاب آتش جرقه  ای به ذهنش زد. بخشی از خوابی را که شب پیش دیده و از یاد برده بود به یاد آورد. خواب دیده ‏بود که از شکاف میان دو سنگ بر بالای کوه به منظره  ای خیره شده است. پیرمردی سپیدپوش و سپیدموی ‏برابرآتش ایستاده است و با شاخۀ گیاهی آتشی را به هم می  زند و اورادی زیر لب می  خواند. برابر او بانوی بلند ‏بالای زیبایی با تاجی زرین بر تخته سنگی نشسته است و به آتش می  نگرد و در این هنگام زمزمه ای در گوشش ‏می  پیچد که « زنی در حال زایمان است. مگذار شعله خاموش شود!». وحشت برش می  دارد و از کوه سرازیر ‏می  شود و در برابر خانۀ پدری می  ایستد. آنجا می  بیند که درخت مویی را که با دست خود نشانده است بریده  اند. ‏فریاد می  زند و در این هنگام مادرش رنگ  پریده بیرون می آید و به او می  گوید که پدرش درخت را بریده است. ‏ترسی غریب و ناشناخته وجودش را تکان می  داد. به نظر می  آورد که نیرویی مرموز، تمام صحنه  هایی را که او در ‏خواب دیده بود، دوباره برابر چشمانش زنده می  کرد.‏

در همان هنگام که آتش از قلعه دختر بالا می  رفت، روستاییانی که نیمه شب پای کوه بودند، شعله را دیدند. ‏خبر به سرعت کوچه به کوچه گشت. چراغ های بادی با نور زرد خود کوچه  ها را رنگ کردند. حاج کریم پا به ‏حیاط گذاشت. بوته های آفتابگردان سر چرخاندند و او را نگاه کردند. نور فانوسی از درز در بیرون زد و به کوچه ‏تابید. زنان بیرون خانۀ مصطفی ولوله  ای به پا کرده بودند. صدایی گفت:‏

ـ از قلعه دختر آتش بالا می  ره!‏

صدایی دیگر بی  تابانه جوابش را داد:‏

ـ پس فاطمه خانم راحت می  زاد!‏

پیرزنی فانوس به دست از آن سوی کوچه گفت:‏

ـ آتش که از قلعه دختر بالا بره، زن راحت می  زاد!‏

خانم ایزدی کوفته بالای سر زائو بود. دوباره از قلعه دختر آتش بالا رفت و به دنبالش جیغ نوزادی زیر سقف ‏پیچید. خانم ایزدی از جا پرید. یک بار دیگر در شیشۀ پنجره نگاه کرد. شیشه پرنور بود. تصویر خودش را باز در ‏شیشه دید که لبخند زد.‏

اسد لحظه  هایی بی  حرکت و مات روی تخته سنگ به جا ماند و آن هنگام که شعله فروکش می  کرد مبهوت ‏و پریده  رنگ از بنای مرموز پا بیرون گذاشت. در همین هنگام دو سایه را دید که شفاف و نقره فام زیر نور درخشان ‏ماه بر سنگ  ها سٌریدند و دور شدند. عرقی سرد بر پیشانی  اش نشست. پاهایش فرمان نمی  بردند. یک لحظه به ‏یاد قصه  ای افتاد که از مادرش شنیده بود. آیا این دو همان زوج عاشقی بودند که تنها سایه  ای از وجودشان به ‏جای مانده بود؟ چند گام برداشت. سایه  ها چون نسیمی ملایم به سوی شکراب روان شدند. اسد از آنها چشم بر ‏نمی  داشت و با فاصله  ای به دنبالشان می  رفت. نفس در سینه  اش حبس شده بود. ماه خسته و بی  رمق آرام آرام ‏پایین می  آمد.‏

پیش از آنکه سپیده بزند، ستارۀ درخشان تیر طلوع کرد. اسد حیران و غرق در اندیشه  های دوردست از کوه ‏سرازیر می  شد. صدای چهارپایی از دور به گوشش می  رسید. نزدیک  تر که شد، مردی را سوار بر الاغ دید که از ‏شهرستانک می  آمد. از همان فاصله سلامش کرد. مرد گفت:‏

ـ  می  گفتن دیشب از قزل ماما آتش بالا می  رفته. تو ندیدی؟

اسدالله سری جنباند و گفت:‏

ـ چرا. خودم بودم که آتش روشن کرده بودم.‏

مرد گفت:‏

ـ تو دیشب اون بالا بودی؟ وحشت نکردی؟

اسدالله گفت:‏

ـ وحشت؟ نه! دنبال کسی می  گشتم.‏

مرد پرسید:‏

ـ دنبال کی می  گردی؟

اسدالله یک لحظه درنگ کرد. بعد گفت:‏

ـ دنبال یکی از بچه هامون می  گردم. معلوم نیست چی شده. برادر آقا مصطفی قصاب. شما می شناسیش؟

مرد فکری کرد:‏

ـ  بایست دیده باشمش

اسد گفت:‏

ـ  این طرف  ها ندیدینش؟

مرد گفت:‏

ـ نه کسی را ندیدم!‏

اسدالله سر به زیر انداخت و ساکت شد. مرد گفت:‏

ـ خدا قوّت بده، نبایست خیلی دور رفته باشه!‏

و دور شد. اسد ناباورانه به آنچه دیده بود فکر می  کرد. گام  هایش خسته و نومید بود. گرگ و میش بود که ‏اسد در اطراف قلعه به جست و جو پرداخت. عقابی از بالای سرش پر کشید و به سوی قله، به سوی قلعه دختر ‏رفت. به جانب شرقی قله پیچید. رفته رفته در محوطه  ای باز افتاد که از چند جانب با تخته سنگ  های بلند ‏محصور بود و به پناهگاهی طبیعی می  مانست. پیش رفت. در آسمان پرندگان سیاهی را دید. صدای چند کرکس ‏چندشی به وجودش انداخت. پیش  تر که رفت پاهایش سست شد و به زمین نشست. زیر تخته سنگی محمود ‏خشک مانند تکه  چوبی به پهلو افتاده بود. حتی دست  هایش، که در هم کلید شده بود، از هم جدا نمی  شد. بدنش ‏خاکستری تیره شده بود و انقباضی شدید در تمام عضلات خشکیده  اش دیده می شد. گوسفندان خشکیده کنارش ‏افتاده بودند گویی همه سنگ شده بودند. اسد به دور و بر محمود نگاهی انداخت. ناگهان به سرعتی چون برق تمام ‏تصاویری که که از دوستی و همدلی خود با محمود داشت از برابر چشمانش گذشت. یک لحظه به نظرش آمد که ‏محمود دست  های کلید شده  اش را از هم باز کرد، او را در آغوش کشید و دوباره آرام بر خاک دراز کشید و به پهلو ‏غلتید و خشکش زد. نفهمید چه مدت گذشت.‏

مهر بالا آمده بود و بر چمنزارهای مغموم و رمه  های به خاک افتاده و جسد محمود می  تابید. اسد به خود آمد. ‏گیج و منگ از جا بلند شد. لحظه  ای هاج و واج به اطراف نگاه کرد. تنها فهمید که آفتاب زده است. کوله  پشتی  ‏اش را زمین گذاشت. پتوی قهوه  ای رنگش را بیرون کشید. این پتویی بود که بارها با محمود بر آن نشسته بودند. ‏پتو را بر زمین پهن کرد و محمود را کشید و روی پتو آورد. بدن محمود چون تکه  چوبی خشک و شکننده بود. پتو ‏را به دورش پیچید و کاپشن اش را از تن در آورد و روی جسد پیچیده در پتو انداخت. کوهستان گویی تازه از خواب ‏بیدار شده و از فاجعه آگاه می  شد. با شتاب دور شد تا خبر را پایین ببرد.‏

به سرعت از کوه سرازیر می  شد. دیگر نه گل  بوته  ها را می  دید و نه زمزمۀ پرواز زنبوران را می  شنید. گویی ‏هیچ چیز جلوه  ای نداشت. تنها یک سری صداهای دوردست که یادگارهایی با خود داشت در گوشش می  پیچید. ‏کسی از فاصله  ای دور صدایش کرد. یک لحظه سر بر داشت و نگاه کرد. مردی با چوبدست پیش می  آمد. مشتی ‏سلیمان بود. اسد مکث کرد. چیزی بیخ خرش را گرفته بود و فشار می داد. مشتی سلیمان نزدیک شد:‏

ـ ها اسدالله از کوه می  آیی؟

اسدالله نگاه مغمومی به مشتی کرد:‏

ـ آره مشتی!‏

و چیزی اضافه نکرد. مشتی سلیمان او را خوب نگاه کرد:‏

ـ  ناراحتی، حیرانی!‏

اسد دستش لرزید:‏

ـ محمود اون بالا خشکیده! برق زدتش!‏

مشتی سلیمان دهانش باز ماند. لحظه  ای سپری شد و بعد اسد گفت:‏

ـ پشت قله. می  رم خبر بدم.‏

مشتی سلیمان چند گام بی  اراده به دنبالش برداشت و ایستاد. اسدالله دوباره سرازیر شد. دیگر مثل تکه سنگی ‏شده بود که بر کوه می  لغزید و پایین می رفت. زمزمۀ کوهستان که به ظاهر از خواب بیدار شده بود، دیگر او را به ‏شوق نمی  آورد. انگار منگ بود. صداهای زنده را نمی  شنید. چند بار در دل صدا زد:‏ « هی محمود! محمود کجایی؟!‏».

و این بار صدای محمود در گوشش پیچید: « اون بالا، پشت قله، خوابیدم!». به درخت  ها رسید و در کوچه ‏افتاد. از کنار باغ ها گذشت. صدای رودخانه تنها صدایی بود که یک لحظه شنید. از زیر شاخه  های درختان که سر ‏در هم کرده بودند گذشت و پیچید. چند گام دیگر که برداشت دید لب نهر خانم ایزدی نشسته است و دست  ها و ‏صورتش را در آب می  شوید. نهر از کنار درختان پیچ و تاب بر می  داشت و می  رفت. پاهایش سست شد. به خانم ‏ایزدی که نزدیک شد سلام کرد. خانم ایزدی از جایش بلند شد. آب دست  هایش را تکاند و لبخندی زد و گفت:‏

ـ فاطمه خانم به سلامتی فارغ شد!‏

بغضی بیخ گلوی اسدالله را به شدت می  فشرد. نمی  دانست چه بگوید. با صدایی لرزان گفت:‏

ـ خوب به سلامتی. دختره یا پسر؟

خانم ایزدی با خنده گفت:‏

ـ دختره!‏

اسد آب گلویش را فرو داد، تبسم حزن  آلودی کرد و زیر لب گفت:‏

ـ  قدمش مبارک باشه! توی این زمونۀ سیاه!‏

فریادی در کوچه باغ  ها پیچید: « اسد از کوه برگشته!».‏

و اسدالله دید که پدرش، حاج کریم، قصرانی و مصطفی از دور به سوی او می  آمدند. غوغایی در وجودش بر پا ‏بود. صدای ترکیدن بغضی را در گلوی خود شنید. کوهستان اما آرام بود.

پاریس، آوریل ـ ژوئیۀ1989م

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 82
سال بیست و یکم | زمستان 1396 | 204 صفحه
در این شماره می خوانید:

‎بازجستی بر متن تاریخ ارمنیان پاوستوس بوزاند از دیدگاه تاریخ نگاران ارمنی

مجموعۀ تاریخ ارمنیان پاوستوس بوزاند (پاوستیا بیوزاند)،[1] اثری پیوسته با تاریخ  نگاری ارمنی است که ازسوی تاریخ  دانان ‏و پژوهشگران به منزلۀ یکی از مهم  ترین منابع تاریخ ارمنستـان و سرزمیـن  های هم  جوار آن در سدۀ چهارم میلادی پذیرفته ‏شده و مباحث آن درجهت کاوش و درک بهتر وقایع و رویدادهای تاریخ ایران در عصر حکومت ساسانیان بسیارمفید و حاوی ‏اطلاعات بدیع و ارزشمندی است.

دو متن تاریخی نویافته به زبان ارمنی دربـارۀ زنـدگـی نـادرشـاه

دکتر آرتاک ماقالیان به پاس انتشار این کتاب و خدمت ارزنده اش به تاریخ ایران زمین به دریافت لوح تقدیر از سوی سفارت ‏جمهوری اسلامی ایران در ارمنستان مفتخر شد.

ساعت های خورشیدی کلیساهای ارمنستان

نویسنده : شاهن هوسپیان ساعت های خورشیدی کلیساهای ارمنستان هر چند انسان از دیرباز متوجه نظم در تغییرات طبیعت پیرامون خود شده بود با یکجا نشینی و روی آوردن به کشاورزی به...

بزرگداشت دکتر عنایت الله رضا

دکتـر عنایـت الله رضـا (1299ـ 1389ش)، پژوهشگر تاریـخ و جغرافیـا، مؤلف و مترجـم ده ها کتاب و شمار بسیاری مقالات علمی و ‏پژوهشی است که بخش عمـده ای از آنها به آشکارسازی سیـمای واقعـی کمونیسـم اختصاص دارد. وی در خانواده ای ‏سرشناس در رشت به دنیا آمد.

بزرگداشت دکتر احمد نوری  زاده «فرزند پارسی گوی ملت ارمنی»

نویسنده : آرمیک نیکوقوسیان اشاره یکی از اقوامی که از روزگاران بسیار دور در کنار ایرانیان زیسته و با آنان روابط بسیار نزدیک داشته اند ‏ارمنیان هستند.‏ این دو قوم کهن بیش...

یادداشت های دکتر احمد نوری  زاده گزیده  ای از مجموعۀ «ماندگاران خاطره  های من»

تهیه و تدوین : ایساک یونانسیان اشاره مجموعۀ «ماندگاران خاطر ه های من»[1] گونـه ای خـاطره نویـسی، شامـل جـنبه هایی از زنـدگی ‏اجتماعـی احمد نـوری زاده، شاعـر و مترجـم...

نـاردوس،روان  کاو توانمند قهرمانان داستان های خویش تحلیلی بر رمان آمالیا

نویسنده : دکتر قوام الدین رضوی زاده اشاره احمد نوری زاده، روشنفکر برجسته، محقق زبان و ادبیات ارمنی، شاعر پارسی گویی که به زبان ارمنی هم شعر سروده ‏و دو مجموعۀ شعر نیز...

افسانۀ قزل ماما

نویسنده : دکتر قوام الدین رضوی زاده به یاد دکتر غلامحسین ساعدی « اوست که تخمۀ همۀ مردان را پاک کند و زهدان همۀ زنان را برای زایش، [‎از آلایش‎]‎‎ بپالاید. اوست که...