نویسنده: رضا مهدوی هزاوه

در پیاده رو های جلفای اصفهان قدم می زنم. به زودی پاییز فرا می رسد و منتظرم زیر باران کلیسا و قهوه خانه ها را خیس و شاداب ببینم. رو به روی کلیسا به مجسمۀ خاچاطور کساراتسی، که وسط حوض خوش نشسته، نگاه می کنم. کساراتسی، به گواهی تاریخ، نخستین کسی بوده که دستگاه چاپ را به ایران آورده و به قول دکتر محسنیان راد،[2] ما را به عصر دیگری از جهان ارتباطات سوق داده.

به فکر طرحی برای نوشتن مطلبی دربارۀ زاون قوکاسیان هستم. زاون، قبل از هر چیزی، معلم است، کسی که ارمغانش آگاهی است. او درست همان کاری را می کند که سال ها پیش، در عهد صفویه، خاچاطور کساراتسی با آوردن دستگاه چاپ به ایران کرد، همان کاری که تمام معلمان سرزمین من کرده اند و می کنند، معلمانی که اندیشیدن را می آموزند و نه تحمیل اندیشه را و گاه حتی بدون شهرت و تمکن مالی خود را وقف هدفشان می کنند.

به تاریخ ایران فکر می کنم. به جدال بین جهل و دانش. صنعت چاپ دیر به ایران ما آمد، اگرچه زودتر از اینها مستحقش بودیم. در جایی خوانده بودم در اولین روزنامه ای که در زمان محمد شاه به نام کاغذ اخبار منتشر شده صراحتاً آمده: « ارادۀ ملوکانه برای انتشار روزنامه با این هدف شکل گرفته که ملت تربیت شود.» در صورتی که به قول دکتر محسنیان راد هدف رسانه نه تربیت که مطلع کردن مردم است.

فتحعلی شاه قاجار، در زمانه ای که نه روزنامه ای بود و نه رسانه ای، شنیده بود که مردم فرانسه گردن شاه خود، لویی شانزدهم، را زده اند. هنگامی که رئیس هیئت اعزامی ناپلئون را به حضور پذیرفت اولین سؤال او این بود: «چرا شما شاه خود را کشتید؟».

انگار برای شاه ایران کشتن رئیس جرمی نابخشودنی بود. شاه مظهر همه چیز است و ارادۀ او تعیین کنندۀ همۀ رخدادهاست. سال ها طول کشید تا دستگاه حاکمه بفهمند اگر می خواهند «شاهی» کنند، مردم هم باید دیده شوند. فهمیدند که اگر به ناحق چوب تر به پای مردمان بزنند، چوب ستون های خانه شان فرو خواهد ریخت.

بعد از خاچاطور نوبت عباس میرزا رسید که با سماجت دستگاه چاپ را به تبریز آورد و روزنامه ها و کتاب ها چاپ شدند و همه می دانیم که در ابتدا چه بلاهایی بر سر باسمه چی ها (لقبی که برای چاپخانه داران به کار می بردند) آورده می شد، به جرم اینکه آنها مانند موریانه ستون های پوسیدۀ جهل و خرافات را می خوردند.

همچنان رو به روی وانک به مجسمۀ خاچاطور نگاه می کنم. مجسمه در میانۀ حوضی پر از آب است. خاچاطور مثل کشتی شده است. گویی در وسط دریا و با بلند کردن دستش می خواهد چیزی به ما بگوید. یک لحظه زاون را دیدم کنار خاچاطور ایستاده و برای شاگردانش از تاریخ می گوید، از تاریخ سینما و از آگاهی و دانش حرف می زند.

سال هاست که زاون را از نزدیک می شناسم. هربار که می بینمش یا تلفنی با او حرف می زنم اولین چیزی که می پرسد این است که کتاب جدید چه خوانده ای؟ چه تئاتر یا فیلمی دیده ای؟ انگار مدام می خواهد یادآوری کند که آگاهی رمز بقای جاودانه است و اگر آگاهی باشد دیگر فتحعلی شاه نمی پرسد مردم فرانسه چرا شاه خود را کشته اند. مردم به کمک آگاهی و دانش دیگر به سادگی خودخواهان را تحمل نخواهند کرد.

با زاون در عالم تخیل حرف می زنم. دست او را می گیرم و با او به قهوه خانه ای در همان حوالی می روم. خسته می شود. می گوید بیا به کوچۀ سنگ تراش ها برویم. می رویم. دنبال ما خاچاطور کساراتسی هم می آید. سه نفری به خیابان حکیم نظامی می رویم. زاون به سرایندۀ هفت پیکر ادای احترام می کند و خاچاطور هم شعری از حکیم نظامی  را زمزمه می کند:

«شاد برانم که در این دیر تنگ 
 شادی و غم هر دو نماند درنگ»

به کوچۀ سنگ تراش ها می رویم. به جلوی کلیسایی می رسیم. همان کلیسایی که مراسم یادبود درگذشت پدر زاون در آنجا برگزار شد. زاون بغض می کند. از پدرش می گوید که چقدر اصفهان را دوست داشت. چقدر قدم زدن در جلفا آرامش می کرد. چقدر شنیدن صدای زنگ ساعت کلیسای وانک به او یادآوری می کرد که جهان در حال گذر است، اعتمادی به دار دنیا نیست و هیچ اتفاقی قرار نیست رخ دهد. هیچ چیزی به خودی خود نه شوم است و نه فرح بخش. تنها رسالتی که بر دوش ماست یاد دادن است.

زاون از دوندۀ امیر نادری می گوید از اینکه چگونه بچه ای حروف الفبا را با تکرار یاد می گیرد و بلند بلند تکرار می کند. بالای سر بچه، هواپیماست و دستانش مانده بر تورهای فلزی بلند. زاون از بعد از یادگیری حروف الفبا می گوید از اینکه: « با م و ن و ه و ت و خ و ح و ق و ع وص و ض چه جهانی باید ساخت و چه جهانی داشتیم و چرا باید فقر اندیشه باشد و چرا مردم چرا نمی گویند و چرا هزاران چرا در پستوهای تاریک مانده است».

به قهوه خانه ای می رویم. قهوه می نوشیم. خاچاطور از کتاب می گوید، زاون از سینما. خاچاطور از اصفهان زمانۀ محمود افغان می گوید، زاون از مل بروکس[3]  و فرد زینه مان[4] و خوشه ها ی خشم و جنگ و صلح و سینما پارادیزو.

خاچاطور علاقه مند می شود بداند سینما چیست؟ زاون مشتی سی دی از کیف بزرگش بیرون می آورد. فکری به ذهنش می رسد. می گوید: «برگردیم به وانک». برمی گردیم. زاون به بالای کلیسا می رود. از روی بام پرده ای به وسعت اصفهان برپا می کند. خاچاطور روی صندلی لهستانی می نشیند. محمدشاه هم می نشیند. فتحعلی شاه هم می نشیند. ناپلئون هم می نشیند. غروب، وقتی همه جا تاریک می شود، نوبت به سینما می رسد. ناقوس کلیسا دوازده بار زنگ می خورد. فیلم شروع می‌شود. حالا، همۀ اصفهان می‌تواند فیلم ببیند. مردم زینبیه و هشت بهشت و خاقانی و بزرگمهر و فروغی و فلکۀ فیض به تماشا می نشینند. جنگ می بینند، صلح می بینند. فیلم هایی را که از روی رمان ها ساخته شده تماشا می کنند. اشک در گوشۀ چشمان خاچاطور حلقه می زند. زاون به خاچاطور نگاه می کند. حالا هر دو اشک می ریزند. هر دو هدیه شان به این مردم آگاهی بوده است. هر دو انگار در این جشن سهیم اند.

به بالای بام می روم. از آن بالا مردم اصفهان را می بینم که همه محو سینما شده اند. مردی را می بینم که می خواهد زنی را بکشد و با دیدن صحنه های آخر کازابلانکا دست نگه می دارد. عشق می  بیند. اشک می بیند. عشق می ورزد. اشک می ریزد.

مردی را در چهارباغ می بینم مغموم و افسرده است. سرش را بالا می آورد و با دیدن صحنه ای از چارلی چاپلین لبخند می زند، به یک بستنی فروشی می رود و حالش خوب می شود.

مردی را در زینبیه می بینم که می خواهد دست خالی به خانۀ چهل متری اش برود. سرش را بلند می کند، بچه های آسمان را می بیند و به زندگی امیدوار می شود. به امید فردای دیگر در می زند. تق تق تق تق تق….

عاشق دل خسته ای را در حوالی باغ دریاچه می بینم. سرش را بالا می گیرد و با دیدن صحنه های عاشقانۀ انتهای سینما پارادیزو بغض می کند، گریه می کند، سبک می شود.

تاجری را در بازار اصفهان می بینم که می خواهد بخشی از ثروتش را به زلزله زدگان دهد. تردید دارد. فهرست شیندلر را می بیند و آن سنجاق قفلی او را به گریه می اندازد. تردیدش را رها می کند و با جان و دل ثروتش را هدیه می دهد.

محمدشاه قاجار هزاردستان علی حاتمی را می بیند و از دیدن خان مظفر شرمگین می شود. توبه می کند.

کودکان محلۀ بازار را می بینم، همان هایی که شاگردی می کنند تا اندکی به پدر پیرشان کمک کنند. دوندۀ امیر نادری را می بینند، الفبا را یاد می گیرند.

محمدشاه دیگر ارادۀ ملوکانه ندارد. فتحعلی شاه دیگر اسباب طرب نمی خواهد. ناصرالدین شاه دستور می دهد سرسرۀ شاهی را جمع کنند. هرکس سینمای خود را می بیند. هرکس گریۀ خود را می کند. آن سوی شهر بچه های دانشگاه سپهر برای زاون دست تکان می دهند.

صبح می شود. زاون از بالای بام به پایین می آید، پردۀ نقره ای سینما را جمع می کند. خاچاطور دوباره به وسط حوض می رود و انگشتش را به سوی آسمان بالا می برد. می خواهد به همه بگوید در آسمان سینماست، سینما در آسمان است.

حالا هوا سرد و زمستانی شده. علی خدایی زمستان ما را گرم می کند. استاد بختیار مدام عکس می گیرد. ژان والژان زیر کالسکه ای خم شده است و می خواهد کودکی را نجات دهد. تولستوی، به احترام سینما، کلاهش را از سر برمی دارد. کودکان کار، که در چهارراه های تهران و اصفهان و شیراز و تبریز گل می فروشند، می خندند.

بچه های بازمانده از جنگ به تماشای زندگی زیباست می نشینند و یک باره از خود می پرسند نکند همۀ بدبختی ها، بی پدری ها و خانه خرابی ها بازی باشد؟ نکند بعد از پایان مصیبت ها بابا با دست پر بیاید و مادر در شب های خرمشهر کباب بپزد و همۀ کسانی که بر طبل جنگ و خشونت می کوبند دود شوند و به آسمان بروند…. خوزستان با نخل های سر بریده اش شاهنامه می خواند. علی خوش دستِ تنگنا زخم پایش خوب شده است و در چهارباغ و جلفا قدم می زند. پرویز دوایی از پراگ به جلفای اصفهان می آید و خاطرات کودکی های زاون را می نویسد. اخوان هی می گوید: «زمستان است» و هی علی خدایی زمستان ما را گرم می کند. قهوه گرم است. خاچاطور وسط حوض ایستاده است. کودکان مادر علی حاتمی را می بینند و کارهایی می کنند تا «مادر نمیرد» تا نگویند «مادر مرد از بس که جان ندارد». سینما همان رؤیاهای زندگی است.

زاون به خانۀ خود می رود. مادر تنهاست. همه باید به خانه برویم. سینما تنها هم اگر بشود همه به خانۀ خود می روند تا سینما تنها نباشد. هیچ کجا خانۀ خود آدم نمی شود… هیچ کجا….

پی نوشت ها:

1ـ رضا مهدوی هزاوه، دانش آموختۀ دانشگاه هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران(واحد تهران مرکز) و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی اراک.

2ـ  دکتر محسنیان راد، نویسنده، جامعه شناس و عضو هیئت علمی دانشکده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (ع).

Mel Brooks3ـ

کارگردان، بازیگر کمدی، نویسنده و تهیه‌کنندۀ امریکایی.

Fred Zinnemann4ـ

کارگردان سرشناس اتریشی – امریکایی.

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 64
سال هفدهم | تابستان 1392 | 212 صفحه
در این شماره می خوانید:

دانشنامه ایرانیان ارمنی

نویسنده: مسعود عرفانیان به کوشش: ژانت د. لازاریان مترجم: ژرژیک ابراهیمی (ژرژ آبراهامیان) ویراستار: لیا ایوانیان انتشارات: وی ام وی پرینت، ایروان، 2012م شمارگان :800...

همچون انحنای پلی کهن

نویسنده: علی موقر همچون انحنای پلی كهنذكری از شهروندان ارمنی ایران به مناسبت هفته فرهنگی ارمنیان [1] جامعۀ ارمنیان، مجموعه ای است با وقار و سربلند با تاریخی غنی، سنگین...

زاون آیوازیان،هنرمند ایرانی در مهد هنر

نویسنده: ایساک یونانسیان اشاره جلفای اصفهان، کلیسای وانک، حیاط و ورودی کتابخانۀ ماتناداران. هر بازدیدکننده ای که به موزۀ کلیسای وانک و کتابخانۀ ماتناداران کلیسا می رود...

یادی از سلطان جاز ایران،ویگن دردریان

نویسنده: ایساک یونانسیان « آشنا شویم با حنجره ای به نام ویگنآشنا شویم با پنجره ای به نام ویگنصدایی که امروز او داردفریاد اشک های فرو نریختۀ دوران کودکی اوست».         ...

به تماشای زاون قوکاسیان در سینمای اصفهان

نویسنده: رضا مهدوی هزاوه در پیاده رو های جلفای اصفهان قدم می زنم. به زودی پاییز فرا می رسد و منتظرم زیر باران کلیسا و قهوه خانه ها را خیس و شاداب ببینم. رو به روی کلیسا...

دکتر سیمون آیوازیان،پدر گیتار کلاسیک ایران

نویسنده: ایساک یونانسیان سیمون آیوازیان، فرزند هاروطیون آیوازیان و تامارا لئون زاده یزنایانس، در 1323ش، در خانواده ای ارمنی، در بندرانزلی، به دنیا آمد. استعداد و ذوق...

بانوی پیکره ساز

نویسنده: عباس مشهدی زاده در درازای تاریخ این سوی جهان همسویی و همراهی دیرینه ای میان مردمان و فرهنگ ایرانی و ارمنی دیده می شود. زمانه و نسل ما نیز از این تعریف بیرون...

دستانی برای باز آفرینی واقعیت و تخیل

نویسنده: شاکه امیریان پطروسیان نوشتن دربارۀ هنرمندی که تمامی اهل هنر او را می شناسند و زندگی نامه و عکس هایش در بیشتر مجله های هنری چاپ شده کاری است سخت و بیهوده، اگر...

هنر ارمنیان و وزن یک اقلیت در میان یک ملت

نویسنده: ایساک یونانسیان زمان به سرعت می  گذرد و گذشته تنها در اذهان و آثار هنری به جای می ماند. آن هنگام که می  خواهیم از گذشتۀ یک ملت آگاه شویم به آثار بر جای مانده...

برپایی نمایشگاه چهره های تاثیرگذار ارمنی در هنر ایران

نویسنده: ایساک یونانسیان اشاره: مناسبات موجود در بین اقوام ایرانی و ارمنی به قدمت تاریخ و فرهنگ آنان است. ایرانیان و ارمنیان، علاوه بر خویشاوندی نژادی، به دلیل همسایگی...