نویسنده: آندرانیک زاروکیان / ترجمه: سوریک آبنوسیان

اگر رخصت داده می شد

آندرانیک زاروکیان

ترجمهٔ سوریک آبنوسیان

ـ اگر در آخرین روز زندگی ات، در آخرین لحظه، رخصت می دادند که یکی از روزهای زندگی ات را دوباره تجربه کنی، ای دوست خردمند من، براستی کدام یک از روزهای گذشته ات را انتخاب می کردی؟ کدام یک از روزهای زیبا ولی غیرقابل برگشتت را از اعماق زمان های گذشته فرا می خواندی؟ آن روزی را که برای اولین بار، اولین لرزش های اولین عشقت را در قلبت احساس کردی؟ لحظهٔ بزرگ ترین موفقیت زندگی ات را؟ لحظه ای که تاج موفقیت را بر سر بالیاقتت می گذاشتند؟ در واقع کدامین روز را فرا می خواندی، ای کسی که زندگی ات مملو از روزهای خوش و خاطرات شیرین است؛ تو که غروب، سایه های تاریکش را در افق زندگی ات گسترانیده است…

ـ اگر رخصت داده می شد، آه اگر می توانستم یک روز از زندگی ام را دوباره تجربه کنم، آن عشق لطیف نبود که با چشمانی که رنگ های رؤیایی گذشته را می بیند و خواستار دوباره یافتنش می شدم، بزرگ ترین موفقیتم نبود، لحظهٔ بزرگ ترین الهام زندگی ام هم نبود، و نه حتی شب های عیش و نوش های بسیار خوشایندم. باور کنید حتی اولین لحظهٔ شنیدن اولین کلمات اولین کودکم هم نبود… اگر رخصت داده می شد، آه اگر رخصت زندگی کردن یک روز از زندگی های گذشته ام را به من می دادند، آن یک روز یکی از روزهای کودکی ام بود…

آیا قبل از من کسی دیگر هم این سؤال را کرده بود؟ و آیا کسی این جواب را به آن داده بود؟ من می دانم که سه چهارم مردم دنیا در حسرت کودکی خویش اند و یک چهارم بقیه در رؤیای آن کودکی هستند. من می دانم که همهٔ دل ها به کودکیشان آویخته اند و چشمانِ از حسرت نم آنها پِیِ کودکیِ گمشده در گذشته را می طلبد.

من همچنین می دانم، که در اقصا نقاط جهان انسان هایی بسیار هستند، ده ها هزار نفر انسان چون من محزون و غمگین، که بدبخت ترین انسان های روی زمین بودند و خواهند ماند، چرا که کودکی نداشته اند. می دانم که کودکی ما چیزی بی نام بود، آمیزه ای جهنمی از مسکنت و رنج، که حتی به خاطر آوردن آن نیز، آن هم پس از سال ها، قلب های ما را پر درد و سوخته می دارد.

کودکی نداشتیم چون ارمنی بودیم و یتیم. آیا این کودکی بود که فقیر و حقیر با بدن های نیمه عریان و پاهای برهنه روی سنگفرش خیابان، زیر بارش برف و باران، می ایستادیم؟ کودکی بود آن همه محرومیت و تنگدستی، گرسنگی، گریه، تحمل بی تفاوتی دیگران و سنگدلی و بیرحمی دوستان و رفیقان؟

هِی پتروس کوچولو، آن کودکی ات بود(؟) وقتی هر شب در خواب همهٔ ما را با فریادهای ترسیده ات بیدار می کردی که ‹‹آمدند، آمدند….›› چرا که با چشمان خودت دیده بودی که چطور مادر و برادر بزرگ ترت را ‹‹در کنار جویی که زیر درخت بزرگ بود›› سر بریده بودند، و آن صحنه ها هر شب به خواب های پرکابوست حمله ور می شدند و ‹‹آمدند، آمدند»…

آرتین چاقالو، آیا آن کودکی بود که جلوی نانوایی ها با چشمان پرحسرت و بینیی که با ولع تمام سعی می کرد هر چه بیشتر بخار نان های تازه پخته را وارد ریه هایت کند؟ تو، که در سن شش سالگی همهٔ روش های دزدی و تمام لطافت های هنر بسیار مشکل گدایی را به خوبی یاد گرفته بودی…!

آن روزها، روزهای کودکی ات بود، ای سیساگ، تو که موهایی داشتی که هرگز شانه نمی شد؟ وقتی که از گونی جلوی مغازه مشتی خرما برداشتی و گریختی، ولی حتی یکی را هم نتوانستی بخوری، چرا که مغازه دار از پشت سرت رسید و در دومین ضربه از سه ضربه ای با محور ترازو، زد و ساق پایت را خرد کرد. درست است لنگ نماندی، ولی خرما هم نخوردی. تو را کول کردیم و بردیم، تا صبح فریاد می کشیدی: ‹‹مادر، مادر… !».

هزار نفر نه، هزاران نفر بودیم. یک ساختمان نه، ساختمان هایی را، حتی بیشتر محله ای را اشغال کرده بودیم و محلهٔ ما زخم چرکین شهر بود.

زندگی برای ما برعکس و واژگون شده بود. تقدیر ما نیز واژگون شده بود. روزها نیز نام و مفهوم خود را از دست داده و معکوس شده بودند. کودکانی مسیحی بودیم، ولی منتظر روزهای یکشنبه نبودیم، بلکه روز ما روز شنبه بود. یکشنبه روزی مانند روزهای دیگر بود. در آن روز هیچ لقمهٔ اضافه ای به دستمان نمی رسید و نه آفتاب در آن روز از روزهای دیگر گرم تر بود. ولی شنبه، یکشنبهٔ یهودیان بود و ما که صدها نفر بودیم، در کوچه های تنگ محلهٔ یهودیان می لولیدیم و ساعت ها و ساعت ها زیر باران، پابرهنه و لرزان منتظر می ماندیم. تمام داستان های ترسناکی که دربارهٔ گهواره هایی که لحاف هایی با سوزن های تیز و یا خمیرهای نانی که با خون بچه های مسیحی درست شده بود و دیگر حکایت هایی که از شیطان صفتی یهودیان شنیده بودیم، هیچ کدام نمی توانستند ما را باز دارند تا پشت در های بستهٔ آنها دعاکنان منتظر بمانیم که شاید برای روشن کردن چراغی یا تمیز کردن آتش بخاری ها از دوده ها به درون خانه برویم و در مقابل، تکه ای نان خشک، مشتی کشمش یا تخمهٔ کدو دریافت کنیم. زندگی در روزهای کودکیمان بدین گونه بود و آن زندگی مال ما بود.

آبراهام چپ چشم، آیا کودکی ات را دوباره فرا می خوانی؟ تو که به خاطر یک شلغم یکی از چشمهایت را از دست دادی و سه ماه با چوبدست راه رفتی. شاید از دست سنگی که به چشمت اصابت کرد راه فراری نداشتی، ولی پریدن از دیوار باغ شاهکار بی دست و پایی ات بود که طبیعتاً برایت آن قدر گران تمام شد. فرارمان را ندیدی، وقتی از دیوار بالا رفتیم و از آن طرف با تمام قدمان آویزان شدیم تا از ارتفاع آن حتی به اندازهٔ قد کوتاهمان بکاهیم. تو روی دیوار ایستادی و یک دفعه پریدی، مثل این که توی استخر می پریدی. مسئولیت شکستن زانویت به گردن خودت، ولی چشمت حیف بود. باغبان آن قدرها هم آدم بدی نبود، ولی سنگی را که پرت کرده بود، نمی توانست برگرداند. بعدها به تو چشمی شیشه ای دادند و دو هفته تمام از مزایای بیمارستان لذت بردی؛ با همهٔ اینها آیا دوست داری که آن روزها دوباره بازگردند؟

تنها یتیم نبودیم و تصویر و نقابِ گرفته و ناراحت یتیمان بر روی چهره هایمان نقش نبسته بود. کمبود مهربانی و لطافت را هم احساس نمی کردیم. تصویری که بر چهرهٔ جمیع ما نقش بسته بود، چهره ای دژم، خشن، سخت، و شیطانی بود. از مردم اطرافمان، حتی از همدیگر، نفرت داشتیم. دروغ، ناراستی و کلاهبرداری حربه های ما بودند. کتک زدنِ زیردستان و کتک خوردن از بالادستان قانونی طبیعی بود. به خاطر تکه نانی از سر و کول هم بالا می رفتیم، با هم دعوا می کردیم، و همدیگر را می زدیم. برای ما عشق کلمه ای نامفهوم بود و دوست بودن احساسی ناآشنا. دوست و قوم و خویش ما نان بود و فقط نان.

چه کسی تکه نانی را که زیر بالشم قایم کرده بودم دزدید، ای طوروس موذی؟ آمدی و کاسهٔ داغ تر از آش شدی. به یِنُوک شک بردی و پیشنهاد کردی که با هم او را کتک بزنیم. کتکش زدیم. ولی حتی بعد از سی سال هم در درونم ندایی می گوید که کتک را یِنُوک خورد و نان را تو. ای طوروس پست، آیا می دانی که با آن عمل ناجوانمردانه ات چه ظلمی در حق من کردی؟ بعد از این همه سال تو را به دادخواهی از گرسنگی رنجآور آن روز نیست که فرامی خوانم. حتی زخم هایی هم که بی دلیل صورت یِنُوک را با آنها نقش کردم، وجدانم را نمی آزارد؛ به هر حال خودم را نمی توانم راضی کنم که اتفاقی که افتاد عملی انتقام جویانه بوده، چرا که حق داشتم به خاطر روزی ام دست به هر کاری بزنم. ولی از آن روز فلسفه ای بسیار بد و ناراحت کننده در ذهنم لانه کرد، ریشه دواند و تبدیل به عادت و رفتاری بسیار مضر شد. از تو آموختم که هیچ چیز را نباید نگه داشت. چرا که یِنُوک و یا طوروسی دیگر می تواند آن چیز را، که برای روز مبادا نگه داشته ام، بدزدد. هرگز ارزش پول و سرمایهٔ شخصی را ندانستم و عادت کردم که دربارهٔ فردا و روزهای بعد فکر نکنم. وقتی پولی در بساطم بود، بلافاصله خرجش می کردم و یا به دوستی می دادم تا کتابش را به چاپ رساند، و وقتی خود می خواستم کتابی را که با خون دل نگاشته بودم چاپ کنم، مجبور به قرض از دیگران می شدم. و این است ظلمی که با دزدیدن آن تکه نان در حقم کردی، ای طوروس دزد!

کجا هستی، کجا ماندی؟ آیا موفق شدی که رؤیای بزرگت را به حقیقت بپیوندی، رؤیایی که تصویر زیبای آن را در برابر چشمان من هم ترسیم می کردی؟ هنگامی که حساب یِنُوک را رسیدیم و روی حصیر نشستیم من گرسنه و غمگین، تو هیجانزده و چَهچَهه زنان: ‹‹بزرگ که شدم پولدار خواهم شد و نان خواهم خرید، در خانه ام درون قفسه ای بزرگ را پر از نان های سفید خواهم کرد و تا غروب خواهم خورد، و تا طلوع صبح هم به همچنین نان خواهم خورد و به یِنُوک (دزد کثیف) این قدر هم نمی دهم.›› اندازهٔ نانی را نشان می دادی که نقطهٔ ایجاد شدهٔ بین سبابه و نشانه ات درست کرده بود، آن اندازهٔ نانی بود که حتی آن را به یِنُوک نمی دادی. قسمت تو از زندگی چه شد؟… کجایی طوروس، یِنُوک کجاست، بقیه کجا هستند. آیا زنده اند یا مرده، نانشان سفید است یا سیاه، شب ها سیر می خوابند یا گرسنه؟…

لئون نامی را در میدان تومو در میلان دیدم؛ زیر پله های توالتی عمومی کفش واکس می زد، مرا شناخت و به نام صدایم کرد. صورتش را نشناختم، ولی از صحبت هایش معلوم بود که یکی از ماها بوده است. روزانه ده ساعت کفش واکس می زد و نصف درآمدش را کرایهٔ جایش می داد. با تحکم گفت که وضعیت کنونی(در زیر پله های توالت عمومی) را هیچ وقت با نان رایگان یتیمخانه عوض نمی کند…

به او به اندازهٔ واکس زدن شش جفت کفش پول دادم و برای صرف ناهار به رستورانی در محله ای دیگر رفتم، نکند که از گوشه ای در میدان تومو بیرون آید و مرا در رستورانی زیبا ببیند.

با یکی دیگر در پاریس برخورد کردم. در همان لحظه همدیگر را شناختیم. کسی بود که در آخرین گوشهٔ اتاق ما می خوابید، هاکوب… پولدار بود، بچه هایی داشت و زنی فرانسوی و بسیار زیبا. ارمنی را بد صحبت می کرد و فرانسه را بدتر از آن. کلاً بین ‹‹مون ویِئو››های بسیاری که می گفت، فهمیدم منظورش این است که دوباره جنگ شروع خواهد شد. ‹‹خواهی دید مون ویِئو، حتماً جنگ خواهد شد و چه ها خواهد شد؛ نیم کیلو قهوه را به ده هزار فرانک خواهم فروخت… وقتی بمب ها شروع به ریزش کنند، ای کاش بزرگ ترین آنها روی یتیمخانهٔ ما بیفتد…»

آنها همه جا هستند، افرادی که کودکی نداشتند. بین آنها افراد متمول هست، گدا هست، هنرمند هست، موفق و ناموفق هست. زندگی دیگر برای آنها رمز و رازی ندارد، و روز نیز جذابیت خود را از دست داده است و سعادت و خوشبختی نیز توجه شان را جلب نمی کند، چرا… چرا که آنها کودکی نداشته اند.

بی گناهی آنها خیلی زود ذبح شد و در روزهایی بسیار دور، در جهنمی سرد، سرچشمهٔ احساسات زیبای آنها خشکانده شد. مانند بقیه می روند و می آیند و زندگی می کنند. حتی بعضی مواقع خوشحال می شوند، اما درون آنها چیزی نامیمون وجود دارد و بر روی پیشانی آنها اثر زخمی نادیدنی نقش بسته است. آنها یتیم اند، یتیمان ارمنی. انسان هایی از انسان های روی زمین که از کودکیشان نفرت دارند…

نگاهی به زندگینامهٔ آندرانیک زاروکیان

سوریک آبنوسیان

اینها گله ها و شکایت هایی هستند که آندرانیک زاروکیان با صدایی رسا و قلمی قدرتمند نگاشته است.

وی در سال 1912 م در کیورین، که یکی از نواحی ارمنستان غربی است (و اینک ترکیهٔ شرقی قلمداد می شود) متولد شده است. آندرانیک تمام خانواده و اطرافیانش را در طول نسل کشی سال1915 م به دست دولت وقت ترکیه از دست داد و همراه جمعی کوچک، گویا به صورت معجزه آسایی، جان به در برد و به یتیمخانه ای در حلب سوریه کوچانیده شد و از سال 1918 تا1922 م در همان یتیمخانه ماند. بعدها مادرش که دست تقدیر او را نیز از دست قصابان رهانیده بود، وی را در یتیمخانه پیدا کرد.

اغلب زنان ارمنی در آن زمان بیوه بودند و در به در به دنبال قوم و خویشی می گشتند. مادرش فقط او را پیدا کرد. زنان بیوه حتی بعد از پیدا کردن فرزندان خود نمی توانستند آنها را از یتیمخانه بیرون آورند، چرا که خود برای ادامهٔ زندگیشان نیاز به کار طاقت فرسا و حتی گدایی داشتند. مادر آندرانیک اوایل در خانهٔ این و آن رخت می شست، ولی بعدها در مسافرخانه ای به صندوقداری پرداخت. وی را از یتیمخانه بیرون آورد و، بر خلاف اغلب زنان آن زمان، آندرانیک کوچولو را به مدرسه فرستاد.

ملت ارمنی مدیون این زن زحمتکش و رنجدیده است، چرا که با این عمل خود، به صورت غیرمستقیم باعث شد که پسرش کتاب ها و مقالاتی چاپ کند که هم به زیبایی و غنای ادبیات ارمنی کمک کند و هم وسیله ای شود برای بیان صفحه های ناگفتهٔ آن دوران تلخ در تاریخ بشریت. چرا که وقایع نگاری و تاریخ نگاری بعضی از اتفاقات را بیان می کند، در حالی که نویسندگانی همچون آندرانیک زاروکیان جنبه های اجتماعی و جامعه شناختی آن وقایع را به تصویر کشیده اند؛ جنبه هایی که در بافت اجتماعی ریشه می دوانند و تأثیرشان را تا سال های متمادی باقی می گذارند. انسان های بدون کودکی (که مقدمهٔ آن در آغازین این نوشتار آمد)، نویسندگان نگونبخت، عشق در دوران یِقِرن[1]، حلب رؤیایی و کتاب شعری به نام نامه ای به ایروان از کتاب های وی هستند.

او در بیروت خبرنگار روزنامه های ارمنی زبان بوده و در مدارس آنجا نیز تدریس کرده است. آندرانیک زاروکیان در سال1989 م در ارمنستان بدرود حیات گفت. در ادامه، ترجمهٔ قسمتی از کتاب حلب رؤیایی وی می آید.

اسرار یک عکس

آندرانیک زاروکیان

ترجمهٔ سوریک آبنوسیان

چنین است داستان این عکس که نه تنها گم و فراموش، بلکه به کلی از خاطره ها محو شده بود.

بعد از ظهر یک روز یکشنبه، روز ملاقات ها، مادرم در حالی که استثنائاً دست هایش خالی بود، به یتیمخانه آمد. همیشه پاکتی خوراکی همراهش بود. این بار اما چیزی در دست نداشت. بلافاصله پیشدستی کرد و ناامیدی مرا برطرف ساخت و گفت:

ـ الان باید برویم و عکس بگیریم. بعد، هر چه که خواستی می خریم.

آنگاه از ‹‹مادر›› اجازهٔ خروج مرا گرفت. دید که کلاهم تمیز نیست، مجبور شدم کلاه خاچیک را قرض کنم. مال من چند روز پیش در یک یورش داوطلبان ارمنی در مقابل چِته های ترک بدان وضع افتاده بود. قانون آن بازی به گونه ای بود که به دو گروه متخاصم، به تعداد مساوی، تقسیم می شدیم؛ چِته ها به جای کلاه می بایست دستاری به سر می بستند و برای این که جلوه ای ترسناک تر به خود گیرند به پیشانیشان ذغال می مالیدند و داوطلبان فدایی با کلاه های شاخدار خود، باید به تاخت، آنها را تار و مار و نابود می کردند. لازم به ذکر نیست که فاتحان غائله همیشه ما داوطلبانِ از جان گذشته بودیم؛ اما در آخرین بار چِته ای زندگی خود را کمی گرانتر فروخت، کلاه مرا ربود و بعد از لگدمال کردن آن، مُرد.

عکاس در اتاق مخصوص لباس هایی بسیار زیبا را نگهداری می کرد. مادرم یکی را انتخاب کرد، پالتوی خزداری را روی لباس تیره ای که انتخاب کرده بود، پوشید، جلوی آیینه موهایش را مرتب کرد و روی صندلی نشست. من هم در کنارش نشستم.

مرد نزدیک آمد، سر مادر را کمی چرخاند، با انگشت اشاره اش چانهٔ مرا کمی به بالا کشاند و در آن حالت نگه داشت. سپس با چوبی که در دست داشت، پرده های پشت سرمان را که از میله ای آویخته بود جابه جا کرد، به ما نگاهی انداخت و وقتی که از وضعیت چراغ ها نیز رضایت حاصل کرد به پشت سه پایه اش رفت و سرش را زیر پارچهٔ سیاه برد: تکان نخورید، می شمارم… یک، دو، سه، تمام.

نمی دانم چرا از همان لحظهٔ اول این ‹‹عکس گرفتن›› هیچ گونه هیجانی به من دست نداد. شاید به خاطر آن بود که می خواستم هر چه زودتر به بازار خوراکی ها برسم. ولی دیدن این که چگونه سکه های مجیدیهٔ نقره ای از دستان مادرم به سمت عکاس می رفتند، بکلی سرخوشی و سرحالی مرا از من گرفت.

ـ چه احتیاجی به این عکس ها داریم، اینها اصلاً برای چه هستند؟

این حرف را زمانی که از پله های عکاسی پایین می آمدیم، با حالتی بسیار ناراضی به مادرم گفتم.

ـ بعداً همه چیز را برایت توضیح خواهم داد. همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت…

بعد مستقیماً به مغازهٔ باقلوافروشی رفتیم و کلی باقلوا خوردیم، و از جایی دیگر مادرم میوه و کمی پنیر خرید. به خواهش من از فروشنده ای دوره گرد، که روی سینی چوبی خوراکی هایی جورواجور می فروخت، زبان آب پز گوسفند هم خریدیم. آن تقاضای خاچیک بود که در آخرین لحظه در گوش من نجوا کرده بود: یک بار خورده ام، خیلی خوشمزه است. همه را درون پارچه ای پیچید و همراه ربع مجیدیه ای به من داد و گفت: گمش نکنی، خوب نگهش دار. و راه بازگشت را به سمت یتیمخانه در پیش گرفتیم.

یکشنبهٔ بعد آمد و با خود پاکت عکس ها را هم آورده بود. شش تا بودند. یکی از آنها را به من داد و رفت.

دوستانم دورم جمع شدند. عکس دست به دست می گشت. با وجد نگاهش می کردند. به مادر من نگاه می کردند و غبطه می خوردند.

یکی گفت: شبیه خانم ارباب هاست.

دیگری، در حالی که متفکرانه به عکس توی دستانش خیره شده بود، گفت: شبیه سامری مهربان می ماند…

ـ احمق، بده ببینم.

خاچیک بود که با عصبانیت عکس را از دست پسرک ربود. عکس را آن جور نمی گیرند، کثیف می شود. بعد با دو انگشت سبابه و نشانه، یکی از گوشه های کادر آن را گرفت و گفت: این جوری.

نگهبان دلسوز عکس خاچیک بود. سالی که از یتیمخانه خارج می شدم گفت: این را به من بده، بگذار پیشم بماند، شبیه مادر من است.

و چون فکر می کرد که دو دل هستم، لازم دانست که با توضیحات اضافی راضی ام کند.

ـ تو باز هم از این عکس ها داری، دست مادرت دیدم.

خاچیک یکی دو سال از من بزرگ تر بود. پدر مادر و قوم و خویشی نداشت. با کمال میل عکس را به او دادم.

بیرون در ‹‹خانهٔ›› ما، در کلبه ای که رویش با حلبی زنگ زده ای پوشیده شده بود، چند تا از این عکس ها هنوز بود. ولی بعد از مدتی، دیگر اثری از آنها نماند. گم شدند، یا مادرم برای قوم و خویشی در دور دست فرستاد، نمی دانم.

روزهای فرار از مدرسه، در سال دوم ابتدایی بود. شبِ گرفتار شدنم در حین فرار. میهران افندی بعد از باران ضربات چوبدستی و نصیحت هایش از خانهٔ ما رفته بود. در همان شب به صورت غیرمنتظره ای معلوم شد که پیرامون این عکس اسراری وجود دارد.

شب هنگام، وقتی که دیگر توفان را از سر گذرانده می انگاشتم، چرا که گریه و زاری مادرم تقریباً تمام شده بود و فقط می نالید، او غرولندهایی بریده بریده را شروع کرد: خودش در خانهٔ این و آن رخت بشوید، جانش به لبش برسد، تا پسرش را به جای این که مانند دیگران به کاری در کارگاهی بگمارد، به مدرسه بفرستد، ولی پسر ماه ها از مدرسه فراری باشد. مادر در این خیال خوش است، که پسرش هر روز صبح به مدرسه می رود، در حالی که توی باغ ها مشغول الواطی است.

مضمون گله های او حول این موضوع می چرخید و آه و ناله هایش را ادامه می داد، که یک دفعه به سمت من چرخید و با لحنی تهدید آمیز فریاد زد: من هم باید همان کاری را می کردم که تِروانتا کرد، تا حالت جا می آمد.

ـ تِروانتا دیگر کیست؟

ـ تِروانتا… مادر مُوسِس ــ نِرسِس بود؛ اگر شعورش را داری برو بفهم که او چه کرده است…. و در بستر پشتش را به من کرد و دیگر چیزی نگفت.

فهمیدم. بیشتر از آن لازم نبود. تخیلاتم دیگر بار مرا به حیاط یتیمخانه مان برد. مُوسِس ــ نِرسِس برادرانی دوقلو بودند، کمی کوچک تر از من؛ نحیف، بدبخت و ضعیف که متحمل آزار، اذیت و تحقیر همه کس بودند. یک روز یکشنبه توجه همهٔ مادرها به سمت آن دو جلب شد. اول درِگوشی و با زمزمه، ولی کم کم گویی بچه های خودشان را فراموش کرده بودند، دوقلوها را دوره کردند. به نوازش آنها پرداختند از خوراکی هایی که آورده بودند، برای آنها نیز سهمی جدا کردند و در دلداری آنها کوشیدند. در همان حال دوقلوها با نگاهی منتظر و خیره به در ورودی یتیمخانه نگاه می کردند تا بلکه مادر آنها نیز بیاید، ولی او خیلی دیر کرده بود…

و تغییر روحیه ای بس عجیب در دور و اطراف آنها به وجود آمد. قانون در دنیای کوچک ولی وحشی ما، قانون جنگل بود. قوی حکم می راند و ضعیف زیر پا له می شد. و مُوسِس ــ نِرسِس نیز در گروه برده های پست بودند. یکی از بازی های شیطانی آن بود که دوقلوها را از هم جدا می کردند، به دیوار می کوبیدند و می پرسیدند:

ـ تو مُوسِس هستی یا نِرسِس؟

ـ من نِرسِس هستم.

ـ از کجا بدانیم؟ دروغ می گویی.

ـ نِرسِس هستم. ببین…

و پسرک با حالتی گریان بازوی راستش را نشان می داد که اثر واکسن آبله روی آن حک شده بود. روی بازوی چپ مُوسِس واکسن زده بودند. پدر و مادر آنها این کار را برای تمیز دادن آنها از یکدیگر انجام داده بودند.

روزی دیگر، پسری بزرگ تر از خیلی از ماها، امر کرد:

ـ مُوسِس ــ نِرسِس بیا این جا…

بچه ها با ترس و لرز پیش او رفتند.

ـ من گفتم بیا، نگفتم بیایید، فقط یکیتان بیاید.

ـ کدام یکیمان؟

ـ مُوسِس ــ نِرسِس…

بازی ای بس بی رحمانه بود که هر از چند گاه تکرار می شد و اطرافیان را می خنداند. این بازی تا زمانی ادامه می یافت که توجه بزرگان به سمتی دیگر جلب شود.

ولی از آن روزی که فهمیدیم مادرشان آنها را ترک کرده و رفته است، وضعیت عوض شد. در یتیمخانه، دو یتیمی که دگربار یتیم شده بودند، تبدیل به فرزندخوانده های ما شدند. دیگر هیچ کس جرئت آزار آنها را نداشت. گویی با نیرویی غریزی، جمعی از هواداران و متفقان دور آنها را گرفتند. بخصوص خاچیک، همراه گریگور و من، تثلیثی ناگسستنی به وجود آورد که همواره از مُوسِس ــ نِرسِس پشتیبانی می کرد. و بدا به حال کسانی که با سوئ نیت به آنها نزدیک می شدند.

و آنها، که دیگر کاملاً به هم متصل شده بودند، از آن روز به بعد با ترس از گم کردن دیگری در حیاط و در دنیا، دست یکدیگر را می گرفتند و قدم می زدند.

وقتی یکی از آنها گریه می کرد، دیگری دلداری اش می داد. ولی هیچ گاه ندیدیم که هر دو با هم گریه کنند. گویی عهدی پنهان بسته شده بود که در زمان ناامیدی یکی، دیگری وظیفهٔ دلجویی و دادن امید را داشت. اغلب گروه ما همراه آنها بود و خاچیک نطق معمول خود را ایراد می کرد.

ـ بلی، امریکا… من می دانم. شهری زیباست. آنجا که می روند، لباس ها و اسباب بازی های قشنگ می خرند و… برمی گردند.

یکی از مُوسِس ــ نِرسِس ها می پرسید:

ـآنجا دور است؟

ـکمی دورتر از بیروت… با قطار می روند…

گریگور با آرنجش سقلمه ای می زد و خاچیک حرفش را اصلاح می کرد.

ـآهان بله. دریایی کوچک هم هست که با کشتی باید از آن عبور کرد.

خاچیک تسلی دهنده ای ناموفق بود. بچه ها با ناباوری به او نگاه می کردند، ولی چیزی نمی گفتند و به هم نزدیک تر می شدند. هیچ یک از اتفاقات تلخ و نسبتاً شیرین یتیمخانه به اندازهٔ تصویر مُوسِس ــ نِرسِس با سری خمیده و دست در دست هم و بدون هیچ کلام، در ذهن من حک نشده است…

و حالا، در بسترم خوابم نمی بُرد. در حالی که مادرم خیلی پیشتر خوابیده بود و این را از نحوهٔ نفس کشیدنش می فهمیدم. پس پرندهٔ بدیمن سرنوشت مُوسِس ــ نِرسِس بر بالای سر من هم لحظه ای بال زده بود. در نتیجه مادر من هم چه بسا به امریکا می رفت. تصور آن هم بدنم را به لرزه در می آورد.

در آن روزها زنان جوان به صورت مکاتبه ای با مردان ارمنی که در امریکا بودند، ازدواج می کردند. برای این کار واسطه هایی وجود داشت که یکی از آنها هُواکیم آقا بود (که او را بعدها شناختم). زن، عکسش را به هواکیم آقا می داد و او عکس را به امریکا می فرستاد (آنجا هم همپیشه ای می بایست داشته باشد) و اگر دارندهٔ عکس پسند می شد، به امریکا فرستاده می شد، البته بعد از پرداخت حق الزحمهٔ هُواکیم آقا. واقعهٔ مُوسِس ــ نِرسِس بود که از همان روز اول این اطلاعات را در یتیمخانه به گوش ما رسانده بود. نام مادر آنها را نمی دانستم. حالا که فهمیدم اسمش تِروانتا بوده… دیگر همه چیز معلوم شده بود… مادر من هم عکسش را به هُواکیم آقا داده بود…

روز بعد سرِکلاس دینی (در اولین روز مدرسه ام بعد از ماه ها غیبت)، معلم از من پرسید:

ـ وقتی خداوند تصمیم گرفت به زمین سیل بفرستد، به حضرت نوح چه فرمود؟

ـ فرمود که… بگذار هُواکیم آقا غرق شود…

کلاس از خنده منفجر شد و معلم هم به نوبهٔ خود به سمت من یورش آورد و بارانی از کشیده ها بر سر و رویم بارید، چرا که تصور کرده بود مسخره اش می کنم…

ـ اوباش خیابانی، کثافت. گم شو، از کلاس گم شو بیرون…

اُنیک که کنار من می نشست و حکم محافظ و معاون مرا داشت، سعی کرد از من دفاع کند و گفت.

ـ روزی که این درس را می دادید، او غایب بود آقا.

او هم یک کشیده نوش جان کرد.

ـ غایب بود که بود، به جهنم. می گفت نمی دانم، نه این که…

و یک دفعه مثل اینکه چیزی به فکرش خطور کرده باشد، در لحظه ای که من به در کلاس رسیده بودم از پشت سر صدایم کرد.

ـ صبر کن ببینم. این هُواکیم آقا کیست؟

ـ نمی دانم آقا…

زمانی طولانی مرا برانداز کرد و بعد از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. باران مانند سیل می بارید. گفت:

ـ همان جا کنار در بایست. رو به دیوار…

درس آن روز بدون حضور من ادامه یافت. حقیقت آن بود که نه سخره و نه هیچ گونه سوئِ نیتی در گفتهٔ من نبود. در تمام طول شب گذشته و همچنین صبح آن روز تا آن لحظه از کلاس، فقط تصویر هُواکیم آقا بود که در ذهنم می چرخید. من او را ندیده بودم ولی خوب می دانستم که کجاست و چگونه آدمی است. عکس مادرم هم همراهش بود،… مادرم تا حالا که نرفته بود، ولی چه کسی می توانست تضمین کند که آن مرد خبیث بالاخره مادرم را راضی نکند… چگونه می توانستم جلوی اتفاق را بگیرم؟ خیلی واضح بود. باید به زندگی هُواکیم آقا پایان داده می شد.

اگر کسی بگوید که در ذهن پسر بچه ای نه ــ ده ساله احتمال به وجود آمدن تصمیم قتل و آدم کُشی می تواند شکل بگیرد، باورش کنید. تمام روز فکرم فقط همین بود، و چاقوی تاشویی را که به اندازهٔ انگشت کوچکم بود، فقط به همان نیت در جیب شلوارم نگه داشته بودم. در جوابم به معلم دینی به واقع هیچ گونه نیتی بد و از پیش برنامه ریزی شده، وجود نداشت. به صورتی بسیار اتفاقی صحبت سِیل را از دهانش شنیدم. بگذار هُواکیم آقا برود و گورش را در سیل گم کند. چه راه حل ریشه ای و کارسازی! به هر حال فرارهای من از مدرسه به واسطهٔ آن اتفاقات دیگر بار تکرار نشد. بعد از ظهر با کوله باری از تفکرات تلخ به خانه برگشتم. اولین حرفی که به مادرم زدم این بود.

ـ تو چرا مانند تِروانتا به امریکا نرفتی؟…

جوابم را نداد.

ـ مامان راستش را بگو، به ظاهر مردکی که در امریکا بود ازت خوشش نیامده، ها؟…

ـ خیلی هم خوشش آمده بود. دوتا نامه پشت سر هم نوشت… نامه ها پیش هُواکیم آقاست. اگر دلت می خواهد برو بخوان…

ـ خوب پس چرا نرفتی…

ـ مردک مرا خواست… تو را نمی خواست… نوشت، زن خوب است می گیرمش، ولی پسره را نمی خواهم…

نوبت من بود که ساکت شوم. آن سکوت طولانی و طولانی شد، خیلی طولانی. مادرم احساساتم را حس کرد، یک دفعه سرم را در آغوش گرفت و با تمام قوا به خود چسباند و گفت:

ـ عجبا، مردک از آنجا پی به لات بودن تو برده بود…

ولی من او را در آغوش گرفته بودم و بدون وقفه می گریستم، چرا؟ خودم هم نمی دانستم…

ـ دیوانه! فکر کردی من تورا اینجا تنها می گذاشتم؟

و بیشتر مرا در آغوش گرفت…

حالا فهمیدید که چه اسراری در پس این عکس نهفته بود؟

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 27
سال هشتم | بهار 1383 | 117 صفحه
در این شماره می خوانید:

مرثیه

نویسنده: واهاگن داوتیان / ترجمه: سونا خواجه سری اشاره واهاگن داوتیان (1922ـ 1996) شاعر، نمایشنامه نویس، مترجم، روزنامه نگار و چهرهٔ برجسته و فعال ارمنی، در سال1948 م،...

پژوهشها و ترجمه های مربوط به فردوسی و شاهنامه در اتحاد جاهیر شوروی (سابق)

نویسنده: ابوالقاسم رادفر نزدیک به هزار سال است که شاهنامهٔ فردوسی همچون گوهری تابناک، فرا روی محققان، هنرمندان، شاعران و فرزانگان این مرز و بوم و دیگر کشورهای جهان بوده...

اسرار یک عکس

نویسنده: آندرانیک زاروکیان / ترجمه: سوریک آبنوسیان اگر رخصت داده می شد... آندرانیک زاروکیان ترجمهٔ سوریک آبنوسیان ـ اگر در آخرین روز زندگی ات، در آخرین لحظه، رخصت می...

آشنایی با کتاب وارتان اسب

نویسنده: سینار گلریز آشوت مالاکیان، که با نام سپنجی یا مستعار هانری ورنوی شناخته شده است، فیلمساز پرآوازهٔ ارمنی تبار فرانسوی است. او در سال1920 م در روستایی ارمنی در...

سنگ هایی بر دل

نویسنده: آلساندرو میکلونچی / ترجمه: سینار گلریز به تازگی در ایتالیا چند کتاب بسیار جالب و گیرا دربارهٔ نسل کشی ارمنیان، چاپ و منتشر شده است: نشر ریتسولی کتاب Gil...

دودمان گریگور مقدس، و نخستین رهبران دینی ارمنستان

نویسنده: گارون سارکسیان گریگور قدیس، نخستین رهبر دینی ارمنیان بود و در نتیجهٔ کوشش و جان فشانی های او تیرداد، پادشاه اشکانی ارمنستان، در سال 301 م، مسیحیت را دین رسمی...

دنمه ها

نویسنده: ر. آراکلیانس صوفیان، درویشان، ربّی ها، جوکیان، راهبان و شاید آن هفتاد و دو ملتی که ندیدند حقیقت و ره افسانه زدند، همه و همه به دنبال جواب سؤال بزرگ بودند که...

نژادکشی ارمنیان؛بیانیه های منتخب کارشناسان و شاهدان عینی

ترجمه: گاگیک میناسیان اشاره در اوایل سال1915م، بیش از 1/5 میلیون ارمنی در اثر کوچ اجباری، گرسنگی، بیماری در طی یک نسل کشی از پیش طراحی شدهٔ دولت عثمانی ترکیه، به قتل...

التیام و احیاء

نویسنده: اروین استاوب / ترجمه: رافی آراکلیان مقدمه روابط اجتماعی ناسالم در قرن بیستم، نسل کشی ارمنیان در آغاز قرن، قتل عام یهودیان در آلمان، مجارستان و لهستان در اواسط...

ضرورت دقت در روند تدوین

نویسنده: لیدا بربریان اشاره: هیئت تحریریهٔ فصلنامهٔ پیمان در جهت ارائهٔ اطلاعات صحیح و نیز گشایش باب مناظره و ارتباط نزدیک بین نویسندگان و خوانندگانش، همواره پذیرای...

گفتگویی با آقای کاوه بیات به مناسبت ۲۴ آوریل

اشاره: گفت وگویی که می خوانید به دعوت مؤسسهٔ ترجمه و تحقیق هور به مناسبت 24 آوریل1915 م سالروز قتل عام ارمنیان توسط دولت ترکیه، با آقای کاوه بیات، محقق و نویسنده انجام...

نگاهی مختصر به تاریخ کلیسای ارمنیان در ایران

نویسنده: شاهن هوسپیان اشاره: در روز پنجشنبه هفتم اسفندماه سال1382ش به همت مؤسسهٔ ترجمه و تحقیق هور، با همکاری شورای خلیفه گری ارامنه تهران و به منظور آشنایی علاقه...