ترجمه: سارینه امیرخانیان

از روزگاران دور، از دوران‌های کهن، قلعه‌ای با چهل حصار، قلعه‌ای با هزار سر و هزار چشم، در مکانی بلند برپا ایستاده بود.

در اطراف قلعه، هزاران هزار روستا و شهر گسترده بود.

در آن قلعه، شاه مغرور و مستبد، مالک هزاران هزار روستا و شهر، به سر می‌برد. هزاران هزار انسان، دست به سینه و گوش به فرمان، در خدمت او بودند.

هر سخن شاه فرمان بود، هر قدمش فرمان و هر خواسته‌اش فرمان بود. بدون فرمان او نه باد کوهستان و نه مرغ آسمان به قلعه نزدیک نمی‌شدند.

ساکنان روستاها و شهرها فرمانروای خود را هرگز ندیده بودند. آنان حق چنین آرزویی را نداشتند، برای این آرزو بشدت مجازات می‌شدند.

شاه، از آن قلعه، بر ساکنان بی‌شمار روستاها و شهرها فرمان می‌راند…

از روزگاران دور، از دوران‌های کهن، مردم همه بر این باور بودند که ساکن آن قلعه، حق دارد بر آنان، بر اراده و زندگی و مرگ آنان فرمانروایی کند، برای آنان قانون وضع کند و حق آنان فقط اطاعت از قوانین است. آنان این باور را حقیقت می‌انگاشتند.

شاه هر روز و هر ساعت قانونی وضع می‌کرد. هر سخنش قانون بود، هر قدمش قانون و هر خواسته اش قانون بود و قانون، در چشم مردم مقدس بود، حقیقت محض بود.

هزاران هزار خادم مسلح شاه که از عطایای او بهره‌مند می‌شدند، همواره اتباع او را مجاب می‌کردند که شاه سایۀ خدا بر زمین است، که اجداد وی با خدا سخن گفته اند، که قلب خدا در قلب شاه جای دارد و ارادۀ خدا، همان ارادۀ شاه است و قوانین شاه الهام خداوندی است. آنان برای اثبات گفته‌هایشان از کتاب‌های کهن شاهد می‌آوردند.

و مردم، زبان بسته و حلقه به گوش، همۀ این سخنان را باور داشتند و برای سلامت شاه نیایش می‌کردند و بر ارادۀ او گردن می‌نهادند.

و ارادۀ شاه، خلل ناپذیر و نا متناهی، سایۀ سنگین خود را بر همه جا گسترده بود.

و ارادۀ او خون و مرگ بود، شکنجه و چوبۀ دار بود.

* * *

شاه از قلعۀ خویش بر مردم حکومت می‌کرد و مردم در آن هزاران هزار روستا و شهر، در قید قوانین پولادین او و زیر مشت‌های خادمانش گرفتار و در عذاب بودند. چاره ای نبود، زیرا حصارهای قلعه سنگی بودند و گوش دل شاه سنگین بود.

شاه، قانون گزارده بود که تمام زمین‌ها و آب‌ها، جنگل‌ها و جانوران، همه و همه از آن اویند و او، از سر مهر و لطف آن‌ها را در اختیار مردم می‌گذارد، تا از گرسنگی نمیرند. مردم باید شب و روز کار کنند، دریا دریا عرق بریزند و به خاطر این لطف شاه، تمامی‌دسترنج و حاصل عرق جبین خود را به او تقدیم دارند و با اطاعت محض سپاسگزار او باشند. و شاه همه چیز، همه چیز آنان را می‌گرفت تا با آن، باز هم نعمت‌هایی را به مردم ارزانی دارد. و باز، از سر ترحم، اندکی را برای مردم بگذارد، تا از گرسنگی نمیرند.

هرگاه شخص سرکشی، مشتی از دسترنج خویش را برای خود نگاه می‌داشت و عرضه نمی‌کرد، خادمان شاه او را به زندان می‌افکندند و گرسنه رها می‌کردند.

و هرگاه شاه کشور دیگری حمله می‌کرد و بر آن می‌شد تا قلعۀ او را تسخیر کند، مردم وظیفه داشتند با سپاه او بجنگند، تا آخرین نفر بمیرند و اجازه ندهند تا دیگری جایگزین شاه آنان شود…

و هرگاه جوان سرکشی، از سر گمراهی و یا به وسوسۀ شیطان بر می‌خاست و در گوشه‌ای از میدان از قوانین شاه سخن می‌گفت که اندکی سنگین‌اند و یا خادمان شاه کمی‌نامهربان اند، بی درنگ دستگیرش می‌کردند و بر سر میدان از زبان حق طلبش می‌آویختند تا موجب عبرت مردم شود.

مردم شادمان می‌شدند و او را سرزنش می‌کردند که به خود جرأت داده است تا در برابر اراده خداوندی شاه بایستد. مردم می‌گفتند که این دیوانگان سعادت مردم را از بین می‌برند و خشم بحق شاه را بر می‌انگیزند. می‌گفتند: «این سرکشان باید نابود شوند، تا پادشاهی ما را به نابودی نکشانند. زنده باد شاه ما، او روزی رسان ماست، هدایت کنندۀ ماست، بدون او ما نابودیم. زنده باد شاه ما، پاینده باد شاه ما».

آنان، از روزگاران کهن، از دوران‌های دور، بر این باور بودند که هدایت مردم به دست شاه است، که بر ارادۀ مردم افساری نادیدنی بسته است و همۀ این افسارهای بی‌شمار در دست شاه است که با درایت، مردم را هدایت می‌کند. اگر شاه نباشد، مردم، افسار گسیخته به بی راهه می‌روند، به کام مرگ سرازیر می‌شوند…

و شاه که همۀ افسارهای نادیدنی ساکنان بی شمار هزاران هزار روستا و شهر را در دست‌های نیرومند و جهانگشای خود گرفته بود، همه را به سوی اقبال و نیک بختی هدایت می‌کرد… آنان بر این باور بودند.

* * *

بامداد یک روز، مردی ناشناس، مسافری از دیاری دور که پرچم افراشته‌ای به رنگ ارغوانی در دست داشت، مغرور و سربلند از راه رسید و بر قلۀ کوهی ایستاد و بانگ رعد آسای شیپورش در فضا پیچید. بانگ مهیب شیپور، چون توفان همۀ مرزهای سرزمین را در نوردید و ساکنان آن دیار را که از این صدای مهیب و ناشنیده برانگیخته شده بودند، به سوی کوه کشاند.

و شیپور می‌توفید و مردم را به سوی خود فرا می‌خواند. و چون مردم همه گرد آمدند و همچون دریا ناشناس را در میان گرفتند، او گفت:

«وای بر شما ای نادانان و ای بردگان! وای بر شما ای بی‌خبران که از حقارت خود آگاه نیستید. بر گردنتان یوغ نهاده اند، بر پاهایتان زنجیر بسته‌اند و این ستم را شما برخود روا داشته اید. شما برای خود فرمانروا و حکمرانی مستبد ساخته اید، مطیع او شده اید و به خاطر او رنج می‌کشید و می‌میرید. بیدار شوید! متحد شوید! زنجیرها را در هم شکنید! یوغ را از گردن بردارید! شمشیر به دست گیرید و همچون یک تن و یک جان بر آن مستبد و خادمانش بتازید و با همین زنجیرها آنان را به بند کشید! هزاران هزار سال است که اینان عرق آغشته به خون ما را می‌مکند. من ندای آزادی را به گوش شما می‌رسانم. به پیش! به سوی جنگ رهایی بخش! برخیزیم و حق زیستن خود را بستانیم، حق حاکمیت خود را بستانیم، آزادی خود را به چنگ آوریم: مرگ بر شاه! زنده باد ملت!…».

و از آنجا که او پر شور و صادقانه سخن می‌گفت، سخنانش چون صاعقه قلب مردم را می‌شکافت و بر می‌افروخت. همه جان گرفتند. آتش انتقام در آنان شعله ور شد و چون دریایی توفنده بانگ بر آوردند: «ما را به سوی جنگ هدایت کن! ما را به سوی مرگ، به سوی زندگی ببر! مرگ بر استبداد، درود بر آزادی…».

و نخستین بار ظلمت هزاران ساله از روح مردم رخت بر بست، چشم‌ها گشوده شد و اندیشه‌ها تابناک گشت. مردم به ننگ و پلیدی بردگی و عمق دنیای ستم و استبداد پی بردند. نخستین بار قلب مردم را توفان سهمگین نفرت، انهدام و انتقام فرا گرفت…

و بار دیگر آن پرچمدار درفش ارغوانی در شیپور خود دمید. شیپور جنگ به صدا در آمد، مردم سلاح بر گرفتند و زره به تن کردند و با سرودهای رعدآسا، همراه با آن منادی آزادی، در سایۀ پرچم آزادی، به قلعۀ استبداد حمله بردند. آنان همچون امواج خروشان، به قصد انهدام و براندازی، به سوی قلعه سرازیر شدند تا دنیا را از خفقان و استبداد پاک سازند…

ولی وقتی به آنجا نزدیک شدند آنچه را که به چشم دیدند باور نکردند. آن قلعۀ موحش ناپدید شده بود. نه سنگی برجای مانده بود و نه نشانی از آن قلعۀ اژدهاگونه به چشم می‌خورد. مردم فریاد می‌زدند: «این چه معجزه ای است؟ قلعه کو؟ چگونه ناپدید شد؟».

هیچکس این معجزه را باور نمی‌کرد. همه در حیرت بودند. به جای قلعه، تپه‌ای سرسبز دیده می‌شد که گل‌های رنگارنگ بر آن موج می‌زد…

آنگاه، بار دیگر بانگ شیپور به گوش رسید و ناشناس گفت: «زنده باد مردم آزاد اندیش! شما معجزه گرید شما خود آن قلعه را، آن مشت‌ها، آن نوکران گرگ صفت و همۀ آن دهشت‌ها را آفریده بودید. شما این حق را به آنان داده بودید و خود به زیر پاهایشان خزیده بودید…

این همه را شما، در خود ساخته بودید و هنگامی‌که به خود آمدید، بیدار شدید و روان خود را آزاد کردید آن‌ها ناپدید شدند، چرا که اصلاً وجود نداشتند، شما آن‌ها را آفریده بودید، همچون رویایی سهمگین…»

و مردم دیدند که از روزگاران دور، از دوران‌های کهن خود را اسیر و در بند رویایی دهشتناک کرده بودند که ساخته و پرداخته خودشان بود، که اکنون همۀ زنجیرها در هم شکسته و افسارها گسسته است، زیرا خود خواستار آزادی شده‌اند.

مردم آزاد شدند، ازبند رستند و غرق شادی شدند. پرچم‌های ارغوانی بر افراشتند. چهل روز و چهل شب جشن گرفتند، پایکوبی کردند و سرودها خواندند. من هم با آنان بودم، شریک رنج و جنگ آنان، شریک آزادی و جشن آنان. با هم سرودهای توفندۀ آزادی سر دادیم و آرزومند پایداری آزادی و پیروزی ملت‌های آزادیخواه شدیم…

1906

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 9 و 10

سال سوم | پاییز و زمستان 1378 | 161 صفحه
در این شماره می خوانید:

ایران نامه

نشریۀ خاورشناسی ایران نامه، از سال 1372ش/1993م به زبان ارمنی در شهر ایروان، پایتخت جمهوری ارمنستان منتشر می شود. در شماره های گذشتۀ فصلنامه، فهرست مطالب تعدادی از شماره...

بر سر متولدین سال ۱۹۲۵ چه آمد؟

ترجمه: هرمیک آقاکیان می‌گویند، در آن سال همه چارلستون می‌رقصیدند، زن‌ها کلاه‌های کاسه مانندی بر سر می‌گذاشتند، لباس‌های کرپ دوشین می‌پوشیدند و گردنبندهای مروارید بلند...

هاکوب کاراپنتس

نویسنده: ا. قهرمان هاکوب کاراپتیان (با نام مستعار کاراپنتس) نویسندۀ شهیر ارمنی، در سال 1925/ 1304ش در شهر تبریز متولد شد. پدرش نقاش و مادرش معلم و بازیگر تئاتر بود....

قلعه کهن

ترجمه: سارینه امیرخانیان از روزگاران دور، از دوران‌های کهن، قلعه‌ای با چهل حصار، قلعه‌ای با هزار سر و هزار چشم، در مکانی بلند برپا ایستاده بود. در اطراف قلعه، هزاران...

در آغوش خورشید

ترجمه: ادوارد هاروتونیان کودکی یتیم و ژنده‌پوش، در پای دیوار خانۀ ثروتمندان کز کرده بود و دستش به سوی رهگذران دراز بود. نوبهار فرا رسیده بود، کوه‌های نزدیک، به سبزی...

آهو

ترجمه: خاچیک خاچر غروب یک روز پاییزی، هنگامی‌که با دوستم در ایوان خانه‌اش نشسته بودیم و با شیفتگی به آخرین تلألؤ آتشین خورشید بر کوهستان می‌نگریستیم و درختان جنگلی را...

لک لک سوگوار

ترجمه: آلنوش سهاکیان روی سپیدار بلند باغ ما، جایی که درخت به سه شاخۀ بزرگ تقسیم شده بود، یک جفت لکلک، آشیانه ساخته بودند؛ آشیان‌های بزرگ و محکم، به طوریکه با جوجه...

آوتیک ایساهاکیان

آوتیک ایساهاکیان شاعر و نویسندۀ نامدار ارمنی در شهر «الکساندراپُل» ارمنستان که اکنون «گیومری»(Giumri) [2] نامیده می شود، به دنیا آمد. دورۀ دبستان را در زادگاه خود...

و دریغا عشق

نویسنده:سیف الله گلکار به مناسبت انتشار کتاب «دعا برای آرمن» اثر ابراهیم یونسی مهرورزی و دوست داشتن ویژگی جانداران است. موجود زنده، زنده بودن خود را با عشق به نمایش می...

ارمنیان گیلان

تألیف دکتر علی فروحی و فرامرز طالبی رشت، نشر گیلکان، زمستان1377، 360 ص. نگارش تاریخ محلی به عنوان یکی از رده های تاریخ نویسی، از دیر باز در این سرزمین رایج بوده است....

صد سال شعر ارمنی

نویسنده: عبدالحسین فرزاد نگاهی به کتاب صد سال شعر ارمنی تدوین و ترجمۀ احمد نوری‌زاده نشر چشمه، تهران،1369، 1154 صفحه هنگامی که کتاب ارجمند صد سال شعر ارمنی، برای نخستین...

کتاب شناسی هنر و معماری ارمنیان به زبان فارسی

نویسنده: مرجان کشاورزی آنچه پیش رو دارید کتاب شناسی متون فارسی هنر و معماری ارمنیان است. ارمنیان با نزدیک به چهارصد سال سکونت در ایران، از خود آثاری غنی در هنر و معماری...

کلیسای استپانوس قدیس

نویسنده: ایرج افشار سیستانی جایگاه جغرافیایی کلیسای تاریخی استپانوس قدیس[1]، در کنارۀ جنوبی رود ارس، در حدود 16 کیلومتری باختر شهر مرزی جلفا، در درّۀ سرسبز و خرم درّّه...

گریگور نارکاتسی از دیدگاه روان شناسی براساس سوگنامه نارک

نویسنده: مسروپ بالایان / ترجمه: نیکید میرزایانس اشاره: گریگور نارکاتسی Grigor Narekatsi شاعر و عارف بلند آوازۀ ارمنی در سدۀ دهم میلادی (چهارم ه.ق) می زیست. برای اطلاع...

گریگور نارکاتسی

نویسنده: سارو بابومیان گریگور نارکاتسی، یکی از درخشانترین چهره های ادب ارمن، در ولایت واسپوراکان[2] ارمنستان، در روستایی واقع در ساحل جنوبی دریاچه وان متولد شد. چون بخش...

کارن یپه

ترجمه: کارولین اسمعیلیان کارن یِپِه برای ارمنیان ساکن سوریه، لبنان و بویژه ارمنیان شهر حلب نامی آشناست. برای بسیاری این نام یادآور دبیرستان ملی «کارن یپۀ» حلب است، اما...

نیکلا آدونتز

نویسنده: روبرت واهانیان تبریز پیشگفتار اطلاعات ایرانیان پارسی زبان دربارۀ بزرگان ادب و فرهنگ ارمنی و آثار و تألیفات آنان بسیار اندک است، حال آنکه تحقیقات پژوهشگران...

گارگین اول، پیشوای دینی ارمنیان جهان درگذشت

یکصدوسی ویکمین پیشوای دینی ارمنیان جهان، روز هشتم تیرماه سال گذشته (29 ژوئن1999)، در اجمیادزین ارمنستان، به رحمت ایزدی پیوست. این مختصر، گزارش‌گونه ای است از زندگی و...

درگذشت آرتاک مانوکیان خلیفه ارمنیان حوزه تهران

اسقف اعظم آرتاک مانوکیان، خلیفۀ ارمنیان حوزۀ تهران، روز 23 مهر 1378 ( 15اکتبر1999) پس از یک دورۀ کوتاه مدت بیماری، در تهران چشم از جان فروبست. خبر درگذشت او، جامعۀ...

ایرانیان در تبت

نویسنده: بی.ای.کولس ترجمه: محسن جعفری مذهب تبت که بر بام دنیا قرار گرفته است بر خلاف دیگر کشورهای آسیای جنوب شرقی چشم اندازی به امواج کف آلود اقیانوس های هند و آرام...

کوچ ناگزیر ارمنیان در سال های 1604 – 1605 میلادی و افسانۀ اروپایی شاه عباس اول

ادموند هرزیگ / ترجمه: شکوه السادات اعرابی هاشمی در نامۀ پیترو دِ لا واله(Pietro della Valle) به سینیور ماریو(Signor Mario)[2] چنین آمده است: «شاه عباس برای مردم، نه...

مینیاتورهای ایرانی سده هفدهم مکتب اصفهان در مجموعه های ایروان

نویسنده: رایا امیربگیان/ ترجمه: هرمیک آقاکیان نگارگری مکتب اصفهان که در سده‌های 16-17 میلادی در دربار شاه عباس اول (1587-1629م/996-1038هـ.ق.) بنیانگذاری شد، در رشد و...