ترجمه: ادوارد هاروتونیان

کودکی یتیم و ژنده‌پوش، در پای دیوار خانۀ ثروتمندان کز کرده بود و دستش به سوی رهگذران دراز بود.

نوبهار فرا رسیده بود، کوه‌های نزدیک، به سبزی می‌زدند و خورشید دل انگیز بهاری، با چشم‌های مهربان، همه را نظاره می‌کرد.

مردم از پیاده‌روها می‌گذشتند و کسی به کودک یتیم بینوا نگاهی نمی‌کرد، کسی نمی‌خواست بر او نگاهی بیفکند.

وقتی خورشید آهسته به پشت کوه‌های سبز نزدیک، سرازیر می‌شد، باد سردی وزیدن گرفت و کودک بینوا، لرزید.

– آه، ای خورشید درخشان، ای خورشید مهربان، که گرمم می‌کردی، بگو، کجا می‌روی؟ چرا در سرما و تاریکی تنهایم می‌گذاری؟ من، نه مادری دارم و نه سرپناهی. کجا بروم؟ به که پناه ببرم؟… مرا هم، ای خورشید عزیز، با خودت ببر…

کودک ساکت و خاموش می‌گریست و دانه‌های اشک از گونه‌های رنگ پریده‌اش سرازیر می‌شد. رهگذران به خانه‌های خود می‌شتافتند و کسی او را نمی‌دید، صدای او را نمی‌شنید، کسی نمی‌خواست او را ببیند یا صدایش را بشنود…

خورشید به پشت کوه خزید و از نظر پنهان شد.

– ای خورشید مهربان، می‌دانم که پیش مادرت رفته‌ای… می‌دانم خانۀ شما کجاست… پشت همین کوه است… من هم می‌آیم… پیش تو می‌آیم… همین حالا…

*  *  *

کودک با دست‌های لرزان، دیوارها را گرفت و به راه افتاد، آنقدر رفت تا شهر را پشت سرگذاشت و به کوه رسید. همه جا سنگ بود و بالا رفتن دشوار بود. پایش به سنگ می‌خورد و بشدت درد می‌گرفت، اما توجهی نمی‌کرد و همچنان بالا می‌رفت.

هوا تاریک شد و سیاهی، کوه سبز رنگ را فروپوشاند. ستارگان، برفراز کوه می‌درخشیدند و همچون چشم‌های فریبنده، او را به سوی خود می‌خواندند.

باد سرد بشدت می‌وزید و توی دره‌ها و بر فراز صخره‌ها زوزه می‌کشید. گاه، مرغان شب، با بال‌های سیاهشان بالای سرش پرواز می‌کردند و پی شکار می‌گشتند.

کودک، با گام‌های بی‌هراس و استوار، هر لحظه بالاتر می‌رفت. ناگهان صدای پارس سگ‌ها برخاست و اندکی بعد از میان تاریکی صدایی به گوشش رسید:

– کی هستی؟ کجا می‌روی؟

– مسافرم، نزد خورشید می‌روم، می‌دانی منزلش کجاست؟ چقدر راه مانده؟

مردی که چراغ به دست داشت پیش آمد و با صدایی مهربان گفت:

– تو لابد خسته ای، گرسنه و تشنه ای، بیا به خانۀ ما برویم، چه سنگدل اند پدر و مادرت که توی این تاریکی و باد و سرما، تو را رها کرده اند.

– من پدر و مادر ندارم، بی‌کس و یتیم هستم…

ناشناس مهربان گفت:

– بیا، پسرم، بیا تو را به منزلمان ببرم. – و دست پسر را گرفت و او را به خانه برد.

خانۀ او کلبۀ محقری بود که همسر مرد مهربان و سه فرزند خردسالشان آنجا، دورِ آتش نشسته بودند. کنار کلبه، در حیاطی بزرگ گوسفندان نشخوار می‌کردند. او چوپان بود، چوپان کوهستان.

 – بچه‌های عزیزم، برایتان یک برادر آورده‌ام، حالا به جای سه برادر، چهار برادرید… آنکه روزیِ سه نفر را می‌دهد، به چهار نفر هم روزی می‌رساند. همدیگر را دوست داشته باشید. بیایید برادرتان را ببوسید.

قبل از همه، همسر چوپان، کودک را در آغوش گرفت و گرم و مادرانه بوسید. بعد، بچه‌ها آمدند و او را برادروار بوسیدند.

کودک، از شوق و شادی می‌گریست و گریه‌اش پایان نمی‌گرفت.

بعد، شاد و خندان شام خوردند. مادر بستر بچه‌ها را پهن کرد و همه را در کنار خود خواباند. کودک بسیار خسته بود. چشم برهم گذاشت و به خواب خوش فرو رفت.

کودک خواب می‌دید و شادمانه لبخند می‌زد، می‌دید که در کنار خورشید جای دارد، در آغوشِ گرمش آسوده خاطر آرمیده است.

ناگهان از فرط شوق، از خواب پرید و دید که به جای خورشید برادرهایش را به آغوش گرفته و دست مادر را به دست دارد. کودک به چشم خود دید که خورشید در همین خانه است، که هم اکنون خود نیز، در آغوش خورشید جای دارد…

1905

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 9 و 10

سال سوم | پاییز و زمستان 1378 | 161 صفحه
در این شماره می خوانید:

ایران نامه

نشریۀ خاورشناسی ایران نامه، از سال 1372ش/1993م به زبان ارمنی در شهر ایروان، پایتخت جمهوری ارمنستان منتشر می شود. در شماره های گذشتۀ فصلنامه، فهرست مطالب تعدادی از شماره...

بر سر متولدین سال ۱۹۲۵ چه آمد؟

ترجمه: هرمیک آقاکیان می‌گویند، در آن سال همه چارلستون می‌رقصیدند، زن‌ها کلاه‌های کاسه مانندی بر سر می‌گذاشتند، لباس‌های کرپ دوشین می‌پوشیدند و گردنبندهای مروارید بلند...

هاکوب کاراپنتس

نویسنده: ا. قهرمان هاکوب کاراپتیان (با نام مستعار کاراپنتس) نویسندۀ شهیر ارمنی، در سال 1925/ 1304ش در شهر تبریز متولد شد. پدرش نقاش و مادرش معلم و بازیگر تئاتر بود....

قلعه کهن

ترجمه: سارینه امیرخانیان از روزگاران دور، از دوران‌های کهن، قلعه‌ای با چهل حصار، قلعه‌ای با هزار سر و هزار چشم، در مکانی بلند برپا ایستاده بود. در اطراف قلعه، هزاران...

در آغوش خورشید

ترجمه: ادوارد هاروتونیان کودکی یتیم و ژنده‌پوش، در پای دیوار خانۀ ثروتمندان کز کرده بود و دستش به سوی رهگذران دراز بود. نوبهار فرا رسیده بود، کوه‌های نزدیک، به سبزی...

آهو

ترجمه: خاچیک خاچر غروب یک روز پاییزی، هنگامی‌که با دوستم در ایوان خانه‌اش نشسته بودیم و با شیفتگی به آخرین تلألؤ آتشین خورشید بر کوهستان می‌نگریستیم و درختان جنگلی را...

لک لک سوگوار

ترجمه: آلنوش سهاکیان روی سپیدار بلند باغ ما، جایی که درخت به سه شاخۀ بزرگ تقسیم شده بود، یک جفت لکلک، آشیانه ساخته بودند؛ آشیان‌های بزرگ و محکم، به طوریکه با جوجه...

آوتیک ایساهاکیان

آوتیک ایساهاکیان شاعر و نویسندۀ نامدار ارمنی در شهر «الکساندراپُل» ارمنستان که اکنون «گیومری»(Giumri) [2] نامیده می شود، به دنیا آمد. دورۀ دبستان را در زادگاه خود...

و دریغا عشق

نویسنده:سیف الله گلکار به مناسبت انتشار کتاب «دعا برای آرمن» اثر ابراهیم یونسی مهرورزی و دوست داشتن ویژگی جانداران است. موجود زنده، زنده بودن خود را با عشق به نمایش می...

ارمنیان گیلان

تألیف دکتر علی فروحی و فرامرز طالبی رشت، نشر گیلکان، زمستان1377، 360 ص. نگارش تاریخ محلی به عنوان یکی از رده های تاریخ نویسی، از دیر باز در این سرزمین رایج بوده است....

صد سال شعر ارمنی

نویسنده: عبدالحسین فرزاد نگاهی به کتاب صد سال شعر ارمنی تدوین و ترجمۀ احمد نوری‌زاده نشر چشمه، تهران،1369، 1154 صفحه هنگامی که کتاب ارجمند صد سال شعر ارمنی، برای نخستین...

کتاب شناسی هنر و معماری ارمنیان به زبان فارسی

نویسنده: مرجان کشاورزی آنچه پیش رو دارید کتاب شناسی متون فارسی هنر و معماری ارمنیان است. ارمنیان با نزدیک به چهارصد سال سکونت در ایران، از خود آثاری غنی در هنر و معماری...

کلیسای استپانوس قدیس

نویسنده: ایرج افشار سیستانی جایگاه جغرافیایی کلیسای تاریخی استپانوس قدیس[1]، در کنارۀ جنوبی رود ارس، در حدود 16 کیلومتری باختر شهر مرزی جلفا، در درّۀ سرسبز و خرم درّّه...

گریگور نارکاتسی از دیدگاه روان شناسی براساس سوگنامه نارک

نویسنده: مسروپ بالایان / ترجمه: نیکید میرزایانس اشاره: گریگور نارکاتسی Grigor Narekatsi شاعر و عارف بلند آوازۀ ارمنی در سدۀ دهم میلادی (چهارم ه.ق) می زیست. برای اطلاع...

گریگور نارکاتسی

نویسنده: سارو بابومیان گریگور نارکاتسی، یکی از درخشانترین چهره های ادب ارمن، در ولایت واسپوراکان[2] ارمنستان، در روستایی واقع در ساحل جنوبی دریاچه وان متولد شد. چون بخش...

کارن یپه

ترجمه: کارولین اسمعیلیان کارن یِپِه برای ارمنیان ساکن سوریه، لبنان و بویژه ارمنیان شهر حلب نامی آشناست. برای بسیاری این نام یادآور دبیرستان ملی «کارن یپۀ» حلب است، اما...

نیکلا آدونتز

نویسنده: روبرت واهانیان تبریز پیشگفتار اطلاعات ایرانیان پارسی زبان دربارۀ بزرگان ادب و فرهنگ ارمنی و آثار و تألیفات آنان بسیار اندک است، حال آنکه تحقیقات پژوهشگران...

گارگین اول، پیشوای دینی ارمنیان جهان درگذشت

یکصدوسی ویکمین پیشوای دینی ارمنیان جهان، روز هشتم تیرماه سال گذشته (29 ژوئن1999)، در اجمیادزین ارمنستان، به رحمت ایزدی پیوست. این مختصر، گزارش‌گونه ای است از زندگی و...

درگذشت آرتاک مانوکیان خلیفه ارمنیان حوزه تهران

اسقف اعظم آرتاک مانوکیان، خلیفۀ ارمنیان حوزۀ تهران، روز 23 مهر 1378 ( 15اکتبر1999) پس از یک دورۀ کوتاه مدت بیماری، در تهران چشم از جان فروبست. خبر درگذشت او، جامعۀ...

ایرانیان در تبت

نویسنده: بی.ای.کولس ترجمه: محسن جعفری مذهب تبت که بر بام دنیا قرار گرفته است بر خلاف دیگر کشورهای آسیای جنوب شرقی چشم اندازی به امواج کف آلود اقیانوس های هند و آرام...

کوچ ناگزیر ارمنیان در سال های 1604 – 1605 میلادی و افسانۀ اروپایی شاه عباس اول

ادموند هرزیگ / ترجمه: شکوه السادات اعرابی هاشمی در نامۀ پیترو دِ لا واله(Pietro della Valle) به سینیور ماریو(Signor Mario)[2] چنین آمده است: «شاه عباس برای مردم، نه...

مینیاتورهای ایرانی سده هفدهم مکتب اصفهان در مجموعه های ایروان

نویسنده: رایا امیربگیان/ ترجمه: هرمیک آقاکیان نگارگری مکتب اصفهان که در سده‌های 16-17 میلادی در دربار شاه عباس اول (1587-1629م/996-1038هـ.ق.) بنیانگذاری شد، در رشد و...