نویسنده: حمید ودادی

پیش گفتار

جلد کتاب حال و هوایی به پسند کلاغ ها

خاچر و قصه هایش رویکردی دارند به باز پیوند حلقه های گسستهٔ زندگی؛ گسستی که در پی دگرگونی های تند زندگی اجتماعی به وجود آمده. من خاچیک را نمی شناسم و فقط یک بار او را در خلوتی و به واسطهٔ دوستی مشترک، طی مدت صرف غذایی برای ناهار، در کُنج باغ هنرمندان (یا نمی دانم خانهٔ هنرمندان)، ملاقات کرده ام و در همان یکی دو ساعت، دریافتم که ساده و بی ریا و شفاف است با انبوهی از متانت، بردباری و صداقت و در عین حال، جاری در شتاب تند زندگی. اول به این دلیل که یک فشردگی تاریخی را از مهاجرتی غیرمنتظره در پَس زمینهٔ ذهن خود دارد و دوم آنکه با ذره بین تجربه به ملاقات و نقد جریان تند زندگی می رود.

داستان های کوتاه او منشاء از این تجربه و ریشه در این تاریخ دارند و به یقین، اگر قالب قصه های او در فضای دانشگاهی تعریف شده نیست اما محتوای آنها در فضای تمام تجربه های زندگی و تاریخ پاراگراف به پاراگراف تعریف شده است.

در دنیایی که مملو از ازدحام و شلوغی موضوعات خارج از حوزهٔ تفکر، اندیشه و هنر است داستان کوتاه وظیفه ای بس سنگین دارد که عوامل مختلفی سبب ساز آن اند. از جملهٔ اینکه در مسیر فرایندهای زندگی هیچ ضرورتی برای مطالعهٔ ادبیات نوشتاری و ورود به حوزهٔ اندیشه و تفکر احساس نمی کنیم. به عبارت دیگر وقتی در حساب دو دوتای زندگی مانده ایم چه کار به مشتقات و حاصل عملیات آن داریم؟! بگذار زندگی بدون احساس لذت بودن بگذرد.

اصل اول ایجاد و تعریف آن فرایندی است که طی آن ضرورت مطالعه، اهمیت وجود کتاب در سبد مصرف و شکوه مطالعه و عظمت دانستن درک شود. پس از آن، باید به این موضوع پرداخت که جامعهٔ هدف و مخاطبان، به چه نوع خوراک فکری، هنری و به طور کلی، به چه نوع خوراک اندیشه ای نیاز دارند. در چنین فضایی، جایگاه داستان کوتاه باید به خوبی تعریف و به درایت و روشنی درک و استنباط شود.

پرداختن به کلیات و اجزای موضوع فوق بحثی خاص و فرصتی دیگر می طلبد و اشارهٔ نگارنده به این مقوله فقط با این هدف است که بگوید خاچیک خاچر در چنین حال و هوایی می نویسد!

لازم به ذکر است که این نوشتار پژوهشی است برپایهٔ تحلیل معنایی و نگارنده امید دارد محتوای این نوشتار بتواند چارچوب معنایی برخی از اشاره ها، نشانه ها و نمادها را در قصهٔ کوتاه، با توجه به مجموعه قصهٔ حال و هوایی به پسند کلاغ ها، بیان کند.

در مجموعه داستان های خاچر، در کتاب حال و هوایی به پسند کلاغ ها، صورت داستان ها یکی است: انشاء و نگارشی ساده، تا حدودی با دخالت و تحت تائژیر ادبیات کلامی ارمنی، یکدست، روان و شمرده!

تفاوت معنایی (محتوایی) و صوری زیادی بین داستان ها وجود ندارد و همین امر سبب شده تا یکدستی داستان ها حفظ شود. گرچه داستان ها مملو از وقایع اتفاق افتاده و واقعی اند نمی توان دخالت صورت های تخیلی را در آنها نادیده گرفت. داستان ها زنده بودن خود را مدیون واقعیات و زیبایی کلامی خود را وامدار تخیل اند. جهان مورد تصور خاچر تابع ارزش های مثبت و دید او دیدی جهان گستر برپایهٔ خوبی ها به منزلهٔ جزوی از واقعیات مورد نیاز جامعه است.

در اولین داستان، ((گل هایی که نام آنها را اِلی گذاشته بودی))، یک بحران تصویر شده و داستان وارویی است از یک خصلت رومان وار و رومان گونه و در عین حال، نوشته ای است در قالب یک داستان کوتاه مبتنی بر نظر و تعقل. بحران حول ارزش های پذیرفته شده ای می چرخد که وجه مشخص ادبیات کلامی نویسنده است.

داستان بر مسئلهٔ مرگ و زندگی تأکید دارد و همه چیز بوی مرگ و زندگی می دهد. هوا بوی درخت ها و برگ های پاییزی را دارد و از خاطرات دوران کودکی، وقتی خانم الیزابت دوپنگسیر هنوز چهار پنج ساله بوده، خاطره ای که خوب به یاد مانده لحظه ای است که او مُشتی خاک بر روی تابوت برادرش می ریزد؛ خاکی که بوی عطر برادر را دارد و به همین خاطر او حاضر نمی شود دستش را بشوید مبادا بوی برادر از بین برود.

حالا خانم دوپینگسیر معنی مرگ را می فهمد. بیش از هفتاد سال سن دارد و بر مزار همسرش، گوستاو، چنان از ایامی که با هم بوده اند یاد می کند که گویی مخاطبش، که زیر خروارها خاک خوابیده، به شفافیت و روشنی تمام در قید حیات است. او بر سر گور همسرِ به زیر خاک خفته اش او را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید: ((از همان زنی (خانم فروشنده فروشگاه) که دامن تنگ و کفش پاشنه بلند می پوشید و زیادی بزک می کرد… سوسیس گرفته بودم. دوتایش ماند… می دانی که من شب ها چیزی نمی خورم)).

محتوای اساسی این جمله آگاهی ای هم زمان از زندگی و مرگ به صورت عام است که ارزشی توأمان از شناخته های زندگی و مرگ را بیان می کند.

در ترسیم هندسی فضای مورد نظر، در این داستان، همه چیز تفکیک شده است. راه ها (پیاده رو، مسیر دوچرخه سواران و بزرگراه) و صفات پیرامون محیط شکل گیری داستان (خاک، عطرخاک، سکوت سنگین گورستان، دستخط، امضا، برگ زرد، مزار، زلالی آب چشمه، قطار سوگواران، باد پاییزی، پاییز مرگزا) قلمرویی از تخیل و واقعیت را مملو از اشتیاقی عظیم به ماندگاری عشق و دوستی نشان می دهد.

نویسنده گاه به منظور ترسیم آنچه که از واقعیت در ذهن خود پرورش می دهد به ساخت صورت های خیالی ای اقدام کرده که ناشی از تجربهٔ او در پرورش آرایه های ادبیات داستانی است. به این گفت و شنود دقت کنید:

((برگی از درخت های خزان زدهٔ قبرستان جدا شد و همراه باد آرامی که شروع به وزیدن کرده بود لرزان لرزان آمد و بر شانهٔ خانم دوپنگسیر نشست. او برگ را برداشت.

ـ تو هم می خواهی خاک شوی؟ )).

نویسنده در ادامه با همین نگاه داستان را دنبال می کند:

((خانم دوپنگسیر نجوا کنان برگ زرد را بر مزار شوهرش گذاشت و بعد، دست هایش را بر سینه اش گره کرد.

ـ این گوستاو است.

او داشت با صدای بلند فکر می کرد)).

در این داستان پیوند خیال و واقعیت آنچنان به پیش می رود که فاصلهٔ بین مرگ و زندگی به صفر نزدیک می شود و این دو چنان با هم درمی آمیزند که گویی نمایشی آشنا از ادامهٔ زندگی با مرگ تکمیل می شود.

((او (خانم دوپنگسیر) نجوا می کرد و تصورش بر این بود که با گوستاو (همسر فوت شده اش) دست در دست قدم می زند. برگ های زرد پاییززده ای که هنوز در دستش بودند رها شده به باد سپرده شدند…. عطر خوش نمناک سراسر وجودش را فرا گرفت. گرمای بدن گوستاو را در رگ هایش، بر سر انگشتانش، روی گونه هایش، سینه اش، در چشمانش احساس می کرد….

الیزابت دوپنگسیر روی سنگ قبر گوستاو افتاده بود.

ـ گوستاو، تو چه قدر بی رحمی. چرا به من خیرمقدم نمی گویی؟ گوستاو نکند دیگر مرا نمی خواهی؟ ها ؟)).

و داستان خاتمه می پذیرد، هرچند که برای کمال جویی داستانی تازه آغاز شده است.

در داستان دوم کلاغ ها، همه چیز نشان دهندهٔ مجموعه ای از باورهای جاریِ در زندگی و چیزی یادآور چیزهای دیگر است: کلاغ یادآور شگون بد، بیمارستان یادآور مرگ و جُغد یادآور شومی اما علامت یک جفت کلاغ برای یک مؤسسهٔ انتشاراتی، که کتاب شعری را منتشر کرده، در کجای ذهن مادربزرگ جای دارد؟! و توصیف ما از آن چه می تواند باشد؟

نکته ای که نویسنده به آن اهمیت می دهد وجود این معناست که مرگ، شومی و بدشگونی بهانه ای برای یک توصیف هستند. ما برای توصیف هر واقعیت به توصیف چیزی می پردازیم که می توانیم آن را بفهمیم و درک کنیم حتی اگر مغایر و متضاد با واقعیت پیش روی ما باشد. جایی که مرگ به سراغ کسی (شخصیت نو عروس قصه) می آید اثری از کلاغ ها نیست. پس، باید به نوع نگاه و تلقی هایمان شک کنیم زیرا همه چیز آن طور که می نماید نیست.

داستان کلاغ ها کوششی برای یک بازخوانی است؛ بازخوانی ای برای آنکه از مادربزرگ، دوستان قدیمی و محله ای که خاطرات کودکی مان را با خود دارد یاد کنیم، هرچندکه دیگر آن محله (بهجت آباد) وجود نداشته باشد، چرا که خاطرات و تمامی باورهای متعلق به آنها، که در زمان جاری اند، وجود دارند و حس می شوند.

در رویکردی دیگر از واقعیت و خیال و در توصیف طبیعت این فضا، که در چارچوب مرگ و زندگی در پیوند با جامعه و روند زندگی قرار می گیرد، با داستان ((برای آخرین بار هم که شده)) مواجه می شویم؛ داستانی که شخصیت آن حاضر نیست در مراسم تشیع جنازه حتی سینمایی آن شرکت کند! و جالب آنکه این عدم تمایل نه ناشی از شوق به زندگی بلکه برخاسته از یأس است. یأس از هر چیز عادی شده مثل لبخندهای زورکی، هوس خوردن چای، تماشای فیلم از تلویزیون، زنگ تلفن، ازدواج و بالأخره زندگی در جایی که غیر از جای مأنوس و مألوف باشد.

شخصیت داستان مسافر سرزمینی غریب شده است. به امید دیدن دوستش پای به آنجا گذاشته و اینک همه چیز تمام شده و همهٔ امیدها به آستانهٔ یائس رسیده است. از دوستش خبری نیست و حالا دلش می خواهد جایی دور از این همه آدم بنشیند و گریه کند. روزهای بعد هم دوستش را نمی بیند.

در این آستانهٔ یائس و به کمک چند بطر مشروب سکرآور نوایی از دوستی که به امید او پا به این سرزمین غریب نهاده به گوش می رسد:

((ـ بچه، تو حرف منو باور کردی؟))

در این آستانه، چیزی که دیگر نیست یک زندگی است که خاتمه می یابد و چیزی که باید باشد هنوز و در چارچوب زمان جاری است. زندگی همیشه جاری است، با من یا بی من.

((جای گچ مالی شدهٔ تاریخ)) چهارمین داستان این مجموعه است که در آن به تحلیل نقشی ساده اما با محتوایی پیچیده از روابط انسان و جامعه پرداخته می شود؛ جایی که به یک دکان بقّالی خلاصه شده است. در قسمت کوچکی از دیوار آجری بقّالی، قطعه ای گچ مالی شده وجود دارد که محل نصب تصویر بزرگ خاندان اهل دکان است؛ جایی که متأثر از تحولات اجتماعی به طور دائم و مستمر تمایلات مختلفی را از طریق الصاق عکس های متعلق به شخصیت های دوره های تاریخی مورد بررسی نشان می دهد. داستان با بازگشت به سال های 1331 و 1332 و با نمادسازی قطعه دیواری گچ مالی شده به بیان خاطرات، که انعکاسی از تحولات اجتماعی است، می پردازد. در این داستان، که در یک دکان بقّالی اتفاق می افتد، همه چیز به نرخ روز است. آحاد جامعه نیز، به هرحال، نرخی دارند.

پنجمین داستان هم به نام ((نورنوس)) باز به نقش انسان و جامعه محدود به یک مکان (نورنوس، نام یک ده است) توجه دارد. نورنوس ترسیم زنده ای است از خاطرات گذشته و ارتباطشان با زمان حال. قصه با ترس کنده شدن سقف شیروانی و دیده شدن در مقابل ستارگان غریبه آغاز می شود و با تحقق این ترس، در پایان قصه، خاتمه می یابد و در ضمن آن، با بیان ویژگی های روانی ماجراها و ذکر خلقیات روانی و فردی، روابط افراد با یکدیگر، افراد با خود و افراد با مکان تحلیل می شوند.

روانکاوی این داستان نشان از وجود ترس های پرابهامی دارد که ناشی از شناخت روابط فوق است. جملاتی مثل جملات زیر، که از متن داستان انتخاب شده اند، ماهیت نفسانی روحی جست وجوگر و کنجکاو و نگرشی نوستالژیک از نویسنده را به نمایش می گذارند:

((… هر لحظه می ترسیدم سقف شیروانی کَنده شود و من زیر آسمان شب رو در روی ستارگان درشت و غریبه، که به شدت می درخشیدند، ظاهر شوم…

… آسمان پر از اسرار بود. در اعماق راه شیری، من همراه واهاگن ویشاپاکاق[1] از ستاره ای به ستارهٔ دیگر و از کهکشانی به کهکشانی دیگر پرواز می کردم…

… روی راه شیری، ابر ستاره پاشیده بودند…

…شاید یک صدای درونی مرا از خوابیدن برحذر می داشت…)).

محیط و فضای احساسی قصه در حالتی بین هوش و بی هوشی، شهود و خلسه و انتظاری که به سر نمی رسد خلاصه شده است. استفاده به جا از حالات مکان، نماد رنگ ها و صورت های رفتاری به انسجام قوی این فضا کمک بسیاری کرده. به این جمله ها دقت کنید:

((ماشین حمل جسد از راه رسید. آمد و جلو در حیاط آنها ایستاد. ماشین مشکی بود و راننده هم سر تا پا مشکی پوشیده بود… کت و شلوار مشکی لاغری اش را دو چندان می کرد)).

در این قصه، خاچِر نشان می دهد که در ساخت فضا و به تصویر کشیدن آن مهارت خاصی دارد. بدون شک، اگر خاچر قصه نویسیِ خود را از حالت تجربی و ممارست فردی به قصه نویسی کلاسیک و مبتنی بر سبک، با به کارگیری قواعد و اصول حرفه ای، تبدیل سازد، در خلق برترین های بسیاری موفقیت محض خواهد داشت و به نیازی اصیل در جامعهٔ امروزی ما، در حوزهٔ ادبیات داستانی، پاسخ خواهد گفت هرچندکه در همین حال و هوای نوشتن نیز ارزش های کاری او، در خلق موضوعات جاندار و پُرمایه، قابل ارج و تحسین بسیار است.

او که در این قصه می گوید: ((هیچ آبی تاکنون بین راه نمانده که این یکی بماند)) و از سویی دیگر، دائم از یک انتظار صحبت می کند، به طور قطع، قادر است خالق آژار درون کاوانهٔ بسیاری باشد. قصه با این جمله ها پایان می پذیرد:

((حالا، تنها چیزی که می بینم سقف قوسی شکل است که زیر آن دراز کشیده ام… خدای من، چی (چه) دارم می بینم؟ سقف دارد تکان می خورد، می لرزد…. اشتباه نمی کنم. در حالت (حال) خواب و بیداری هم نیستم… سقف دارد می لرزد و ترک هایش بزرگ تر می شوند… همین لحظه زن میانسال جیغ وحشتناکی کشید و… سقف قوسی شکل بلند شد… کبک وحشت زده ای از داخل بتهٔ تمشک بیرون جهید و به سوی افق بال زد…)).

در مجموع، کتاب حاوی چهارده داستان کوتاه است؛ چهارده قصه که گرچه هریک مستقل اند اما زنجیره ای از یک حس خاطره انگیزه خط رابط آنهاست که در پس آن، صخره ای از تجربه های عاطفی، نگرش های احساسی و زوایای تاریک و روشن زندگی پشتوانه ای قوی برایشان ساخته؛ چیزی که در قصهٔ حال و هوایی به پسند کلاغ ها به اوج می رسد. شاید بی دلیل نباشد که نام کتاب از این عنوان بهره گرفته است. داستانی که در آن هوا سرد، بارانی و برفی است و در آن، پارک بیشتر به یک متروکه می ماند تا جایی برای رویش سبز درختان و فضای سبز بوستان؛ جایی که چمن هایش هم مانند پارک مدت هاست که دیگر نیستند و ((تاب ها تا مغز استخوان یخ زده اند))، جایی که سگ باغبان هم شنیده ها را نشنیده می گیرد و مدام خمیازه می کشد.

مجموع داستان ها با مجموع عواطف انسانی و اجتماعی پیوندی درک پذیر و واقعی دارند و همین امر سبب شده تا در ایجاد یک ارتباط منطقی با خواننده موفق باشند.

صورت اولیهٔ داستان ها چنین است که هیچ کدام قهرمانی بیرون از فضای مورد شناخت ما به منزلهٔ خواننده ندارند و قهرمان منِ خواننده و او ی نویسنده است.

به دو دلیل خواندن این مجموعه را توصیه می کنم. اول، به لحاظ وجود یک ادبیات عاطفی ـ شناختی در این داستان ها و دوم، به لحاظ کوششی که برای بیان مهم ترین مسایل ارتباط اجتماعی، با هدف معنا دادن به زندگی، صورت گرفته است. این مجموعه تجربه ای دیرین است که خاچر با روشی بسیار معمولی موفق به تکرار آن شده. خاچیک خاچر با بیان تمامی نمادهای مأیوس کننده ای چون کلاغ، برگ زرد، پاییز و… یک پیام دارد: زندگی به وجود من و تو جاری است و جریان آن بسته به نوع نگاهی است که به روند آن داریم.

 پی نوشت ها:

1- واهاگن بی باک و دلاور، از اساطیر ارمنی.

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 39
سال یازدهم | بهار 1386 | 168 صفحه
در این شماره می خوانید:

قربانی راه حق

نویسنده: واراند / ترجمه: سونا خواجه سری سیه بود چشمانت و بر سپیدی پیشانیت چو موجی بیرون جهیده بود گیس شفاف ابریشمینت آری این چنین اند دلیران بی باک آری این چنین محکوم...

قتل عمد

نویسنده: خاچیک خاچر پاسی از نیمه شب گذشته بود. هلال باریک ماه که از آسمان آویزان شده بود، مرتب زیر تودهٔ ابرهایی که از غرب پدیدار می شدند، پنهان می شد و تاریکی مطلقی را...

خاچیک خاچر و حال و هوایی به پسند کلاغ ها

نویسنده: حمید ودادی پیش گفتار خاچر و قصه هایش رویکردی دارند به باز پیوند حلقه های گسستهٔ زندگی؛ گسستی که در پی دگرگونی های تند زندگی اجتماعی به وجود آمده. من خاچیک را...

جشن رونمایی کتاب حال و هوایی به پسند کلاغ ها

نویسنده: علی دهباشی روز پنجشنبه، دهم اسفند1385، جشن رونمایی کتاب حال و هوایی به پسند کلاغ ها، دومین مجموعه داستان خاچیک خاچِر به زبان فارسی، در کتابفروشی مرکزی نشر...

کاربرد بد در زبان ارمنی و فارسی

نویسنده: گارگین فتایی مقدمه بُد به معنی صاحب و خداوند و پسوندی است که به آخر اسم ملحق می شود. در اوستا، معادل پئیتی به معنی مولا و صاحب و در پهلوی معادل پتی یا بت است و...

ارمنیان و مادها

نویسنده: آریی مانوکیان مقالهٔ تحقیقی زیر مجالی برای پرداختن به ریشه های روابط تاریخی ارمنیان و ایرانیان در محدودهٔ تمدن باستانی مادهاست. لازم به ذکر است در این مقاله...

انجامه های ارمنی سده های سیزدهم و چهاردهم میلادی / هفتم و هشتم هجری

نویسنده: رابرت بدروسیان / ترجمهٔ: محسن جعفری مذهب از سدهٔ دهم میلادی/ چهارم هجری انجامه های نسخه های ارمنی منبع بسیار مهمی برای تاریخ ارمنیان و همسایگان آنها هستند....

دیپلمات های ارمنی در دوران قاجار

نویسنده: عبدالرضا هوشن مهدوی در دسامبر1803، که فتحعلی شاه به ایروان رفته بود تا خان ها و سرکردگان منطقه را به ایستادگی در برابر تجاوز روس ها تشویق کند، داود، خلیفهٔ...

نود و دومین سالگرد نژاد کشی ارمنیان

نویسنده: گئورگ وارطان به نام خداوند حافظ جان ها و روان ها با عرض سلام و خیر مقدم حضور مدعوان و همکاران محترم برای شرکت در این محفل دوستانه گرچه موضوع دیدارهای سالانهٔ...

مراسم یادبود ۲۴ آوریل

نویسنده: آرتین بابایانس روز سه شنبه بیست وهشتم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و شش، در محل انجمن اجتماعی ارامنه، مراسم یادبود نود و دومین سالگرد نژادکشی ارامنه با حضور تنی...

موسیقی کلیسای ارمنی

نویسنده: تنی یعقوبیان مقدم موسیقی نشانهٔ جنبش و زندگی است موسیقی زبان احساسات و عواطف است موسیقی بیان زیبایی و انسانیت است..... انسان از بدو خلقت، همواره در پی راهی...

کلیسای هریپسیمه مقدس

نویسنده: ایرج افشار (سیستانی) ایران دارای جایگاه جغرافیایی و طبیعیِ ویژه و دهش های خدایی بسیاری است که در درازنای تاریخ بهره گیری چندان شایسته ای از آنها نشده است....

مسیحیت در شعر فارسی

نویسنده: قمر آریان دوستان عزیز، خانم ها و آقایان سلام. بسیار متأسفم که علی رغم علاقهٔ قلبی نتوانستم در جمع شما حضور پیدا کنم. بیماری اخیر توان اندکی را که داشتم از من...

ارمنستان در سرآغازین فاجعه قرن بیست

نویسنده: داوود هرمیداس باوند مقدمه قتل عام یا کشتار جمعی رویدادی است زاییدهٔ تفکرات غیرانسانی و اندیشه های پلید که در گذر تاریخ به اشکال مختلف اعمال گردیده است: گاه از...

زندگی تراژیک یک روزنامه نگار آزاده

نویسنده: علی دهباشی ((البته که می ترسم. اگر بخواهیم روراست باشیم، باید بگویم که من هر روز خدا را در نگرانی و تشویش به سر می برم. تا حالا به یک کبوتر دقت کرده اید؟...

شورش علیه هویت ترک

نویسنده: تانر آکچام / ترجمه: فرزانه قوجلو من ترک هستم. هراند[3] ارمنی بود. من نویسنده ای در آگوس[4] هستم. هراند خودِ آگوس بود. هراند فقط یک آرزو داشت، می خواست به تنفر،...

گفت و گو با دینک

ترجمه: مارینا بنیانیان ((من این حق را دارم تا در سرزمینی بمیرم که در آن زاده شده ام)).                                                                             هراند...

تحولات سیاسی در ترکیه، آینده ترکیه در اتحادیه اروپا، ترکیه و مسئله ارمنی

نویسنده: هراند دینک /ترجمه: ژیلبرت مشکنبریانس قبل از هر چیز می خواهم در مورد دورانی صحبت کنم که ترکیه به جمهوری تبدیل شد. در مورد اینکه ترکیه از 1923 تا کنون از کجا به...

کبوتری که در درونم نگران است

نویسنده: هراند دینک /ترجمه: ادوارد هاروتونیان ابتدا از تصمیم دفتر دادستان عمومی شیشلی برای تحقیقات مقدماتی از من، به اتهام اهانت به هویت ترک، نگران نبودم. این نخستین...

زندگی نامه هراند دینک

نویسنده: آرپی مانوکیان هراند دینک در 15 سپتامبر1954 میلادی در یک محلهٔ ارمنی نشین به نام چاوش اغلو[1] در مالاتیا[2] به دنیا آمد. پدرش، سارکیس دینک، از اهالی گورون[3] و...