مردم ارمنستان یکصدمین سال زادروز آرام خاچاطوریان را گرامی می شمارند. بیست و پنج سال پس ازمرگ او، که یکی از غول های موسیقی شوروی و یکی از بزرگان دنیای موسیقی بود، چه برجا مانده است؟ از دوران کودکی آدمی که تنها با یک رقص شمشیر چهره سرشناسی شد، چه می دانیم؟ تبار او، کودکی اش و گزینش هنرمندانه او در هر کار، آینده اش را رقم زد: شیفتگی او به موسیقی مردمی قفقاز، بهره گیری از سازهای بادی، کاوش در نغمه ها و ریتم های ویژه موسیقی مردمی تفلیس و به طور کلی تعهد به ساختن دنیایی تازه. او درهمه زندگی پرکار و پربارش، در رویای برادری میان آدم ها و فر هنگ های شان بود و برارمنی بودن خود اصرار داشت. او را با خاطرات تأثرانگیزش تنها بگذاریم و عوامل اعتلای یک چهره سرشناس و سرنوشت او را بررسیم: خانواده «پدرم یقیا و مادرم قوماش از تبار خانواده ای کشاورز بودند که از دیرباز، در روستای آزای علیای نخجوان نزدیک شهر اردوباد زندگی می کردند. پدرم در پایان سال 1870 در سیز ده سالگی روستای اش را ترک کرد و در بی تأمین معاش به تفلیس ر فت. در آن زمان مهاجران بسیاری از ارمنستان، آذربایجان و روسیه در تفلیس، کار و زندگی می کردند. پدرم به یاری هم میهنان خود در یک صحافی به شاگردی پرداخت. او به زودی راز و رمز کار صحافی را یاد گرفت. در آغاز سال های 1890 توانست کارگاه صحافی را از استادش خریدای کند و با فرزندانش به کار مشغول شود. او یک نوشت افزار فروشی هم باز کرد. پدر و مادر هنگامی که پدر 19 ساله و مادر 9 ساله بود نامزد شده بودند و هفت سال بعد از ازدواج کردند. ازدواج آن دو سعادتمندانه بود. آنها پنج فرزند داشتند. در تفلیس در خیابان آراگوی خانه داشتیم، خانه ای کوچک که سه اتاق داشت. من هم مانند دوستانم، بچه های محله مان، بیشتر در کوچه وحیاط خانه برزگ شدم. مادرم که سخت مذهبی بود مرا همراه خود به کلیسای ارمنیان می برد که از خانه ما چندان دور نبود. پدرم بی آنکه آموزشی دیده باشد به تفلیس آمده بود، اما خواندن و نوشتن زبان ارمنی و روسی را فرا گرفت. او روزنامه مشاک را می خوانند و با همسایگان درباره مشکلات جنگ یا درباره ارمنیان تبادل نظر می کرد. چهار پسر او تحصیلات دبیرستانی داشتند و دو برادرم سورن، لون و من توانستیم هنرمندانی حرفه ای بشویم». موسیقی «در مدرسه، ترانه های مردمی روسی، ارمنی و گرجی را می آموختیم که بانوای پیانویی کهنه، همراهی می شد. در دوران نخستین جنگ جهانی، که امپراتوری عثمانی در ارمنستان غربی، کشتار وحشیانه ارمنیان را آغاز کرد، خانواده های بسیاری از تفلیس رفتند. صحنه هایی را که در خیابان های تفلیس دیده ام، هنوز به یاد دارم: سربازان آلمانی را، که به هر کاری دست می زدند و انگلیسی هایی را که کمی بعد به تفلیس آمدند.» دورۀ قطحی همگانی که ما حتی مزۀ قند را از یاد برده بودیم و در گرسنگی ِ همیشگی، رویای خوردن نان ذرت را داشتیم. پدر و مادرم شامگاهان به دیدار دوستان و آشنایان خود می رفتند. در بازگشت به خانه می گفتند: آنجا همه خوب و خوش اند، چقدر گریه کردند…آنان با خواندن ترانه های اندوه بار، اشک می ریختند و از زیبایی شعر و موسیقی اشباع می شدند. من در چنین حال و هوای موسیقی پروری بزرگ شدم. احساس آدمی هر اندازه که در فضای دوستدار موسیقی پرورش یابد، بعد ها تأثیر بیشتری بر او خواهد گذاشت. از دوران کودکی پر از مهر خود، به یاد دارم که مادرم ترانه های ارمنی و آذربایجانی بسیاری را می خواند. در کوچه و خیابان نیز نوای موسیقی از هر سو به گوش می رسید. تفلیس قدیم شهر موسیقی و پر از آهنگ ها و نواهای گوناگون بود. کافی بود که آدم پا به کوچه و خیابان بگذارد تا در حال و هوای موسیقی قرار گیرد: از پنجره ای باز، نغمۀ ترانه های گرجی به گوش می رسید، در گوشه ای یک نفر چنگ به تار می زد، کمی دورتر با نوازندۀ ارگی روبرو می شدید که یک والس مد روز را می نواخت، با آواز خواندن، داستان سرایان و عاشق ها برخورد می کردید. به اینگونه هر کس می توانست از گیندو های رقصنده، رقص های ارمنی و گرجی را اقتباس کند. در تفلیس گرو های گوناگونی از نوازندگان بودند، خوانندگان گرو های کر بودند، اپرا بود، کنسرواتوار بود…این محیط سرشار از موسیقی بومی، این چند گانگی و تنوع طنین ها و نوا ها، لحن صدا ها و ریتم هایی که کودکی من از آن ها سرشار است، چنان تأثیری بر من گذاشته، که از ضمیر من و به ویژه ضمیر ناخود آگاه من، پاک شدنی نیست. این تأثیر های پیشرس که در ژرفای وجود من، خانه کرده اند، به نظر من به فهم و درک موسیقی بستگی دارند و شاید در شکل گرفتن شنوایی آهنگ ساز، نقش مهمی داشته باشند. راه و روش ها دگرگون می شوند و پیشرفت می کنند و در پی آن، ذوق و شوق من و دانش موسیقی من و سرشت ملی ای که این اجتماع زنده و پویا باهنر مردمی خود، در کودکی به من بخشیده، پایه و بنیان طبیعی کار من است و و به من اجازه می دهد که به آفرینش اثر بپردازم. اپیزود و بخشی که زندگی مرا دگرگون کرد، خریدن پیانویی کهنه در سال 1911 بود. ساعت ها برابر این ساز می نشستم، ملودی های آشنا را پیدا می کردم و می نوختم، ناشیانه تلاش می کردم با دست چپ، آکورد ها را پیدا کنم. از موسیقی هایی که در هر گوشه شنیده می شد، و نسز رقص ها، والس ها و مارش هایی که در میدان شهرداری نواخته می شد، کمک می گرفتم. ارکستر ساز های بادی مدرسه ما، چیزهای بسیاری را به من آموخته است. من ساز هماهنگ با تنور را می نواختم و کار نت خوانی را آغاز کردم. روزی یکی از دوستانم برایم والسی را از روی نت نواخت. من شگفت زده شده بودم. پدرم رویای پزشک شدن، حقوق دان یا مهدس شدن مرا در سر داشت و آرزو می کرد پسران اش جایگاه اجتماعی سزاواری را برای خود به دست آورند». کشف دنیای موسیقی «در 16 سالگی برای نخستین ار به تماشای اپرایی از زاخاری پالیاشویلی، آهنگ ساز گرجی که با حرکات دست یک استاد دگرگون می شد، برای من من به گونه ای سحر انگیز در می آمد. سورن، برادر بزرگ من که در سال 1908 به مسکو رفته بود به سوی تئاتر گرایش پیدا کرد. او نام خود را هم روسی کرد و خاچاطورف شد. از سال 1919 استودیوی هنر دراماتیک ارمنی را اداره کرد. او آرزو های بزرگ در سر داشت: برقرای ارتباط نزدیک با روشنفکران ارمنی ماوراءقفقاز، گردآوری زیباترین نمایشنامه های ارمنی، مواد تأثر بر انگیز تاریخی، فولکلور، موسیقی و هنر های زیبا… به یاری او در 17 سالگی به مسکو رفتم. در آنجا بود که برای نخستین بار در زندگی، به کنسرت نیکلا اورلون رفتم که قطعاتی از شوین و لیست را اجرا می کرد. با اجرای هر قطعه، دنیایی نا شناخته و تازه بر من آشکار می شد. افزون بر آن برادرم لِوُن و من روزهای یکشنبه با دانشجویان دیگر گروه کر کلیسای ارمنیان آواز می خواندیم. هنگامی که به آن دوره می اندیشم، می بینم که در آن روزها با شیفتگی تعصب آمیزی کار می کردم، همان دورانی که با شور و اشتیاق تمام با زندگی، با هنر و با آدم ها آشنا می شدم…» دنبالۀ زندگی آهنگ ساز جوان را همه جا نوشته اند. فراگیری ویولن سل و پس از آن آموختن آهنگ سازی در هنرستان موسیقی مسکو. برای گرفتن دیپلم، آفرینش شاهکاری بزرگ، نخستین سمفونی اش در ارمنستان در 23 آوریل 1935… آرام خاچاطوریان خیلی زود در دنیای شوروی مایۀ امید و اعتبار شد. او حامل آرمان ها و شور و شوق دنیایی نو بود که در آن فرهنگ و برادری، تضاد ها و خودخواهی های ملی را بی رنگ می کند. آهنگ ساز بر آن باور بود که تلاش هایش آفریننده و پربار است. او همراه با شوستاکوویچ و پروکُفیف میوه های این آرمان را برای دنیا به ارمغان آوردند. پیروزی ها و شاهکار ها در پی هم آشکار می شدند. او همان گونه کخ دنیا را می پیمود، دیگر برای نواختن، ساز عاشق های پیشین را نداشت، بلکه از بخت خوش، بزرگترین ارکستر های دنیا را در معروف ترین تالار های معتبر گیتی رهبری می کرد. آثار آرام خاچاطوریان در 24 جلد گردآوری شده است. شماری از آن ها که موفقیت بسیاری داشته اند، توکاتا برای پیانو، سه کنسرتو برای پیانو (1396)، ویولن (1940)، ویولن سل (1954)، سه سمفونی، بالت ماسکاراد (دست انداختن بورژوازی قفقاز)، گایانه (تصاویر مردم قفقاز)، اسپارتاکوس (چهرۀ سمبولیک آزادی آدمیان) و نیز شمار بسیاری موسیقی نمایش و موسیقی فیلم… ما ارمنیان، از او ملودی های بسیاری را به یاد داریم. سرود ارمنستان شوروی؛ شمار بسیاری رقص های مردمی که گروه های بومی اجرا کرده اند؛ همان ها که موسیقی این آهنگ ساز را به سرچشمه های الهام اش، بازگردانده است؛ موسیقی های مردم تفلیس؛ کمیتاس؛ آواز های کلیساهای ارمنی… اگر شما از ارمنستان دیدن کنید، دیدار از موزۀ خاچاطوریان را فراموش نکنید. نزدیک تالار فیلارمونیک که نام او را بر خود دارد، خواهید توانست با دیدن مجسمۀ با شکوه آهنگ ساز، خشنود شوید (یا روی در هم بکشید). با اندکی یاری بخت، در فستیوال موسیقی یا کنکوری که به نام وی است در کنسرتی شرکت خواهید کرد. آرام خاچاطوریان در دوران زندگی خود، دنیا را در نوردید و به والاترین مقام ها دست یافت. او اکنون در پانتئون (آرامگاه بزرگان ارمنی) آرمیده است. در آنجاست که می توانید به او ادای احترام کنید، آنجا، نزدیک کمیتاس…در میان نزدیکانش… |
فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 25
|