نویسنده: رافائل آرامیان/ ترجمه: سوریک آبنوسیان

مهاجران[1] شب ها را در زیر دیوارهای دِیر سپری می کردند. یتیمان کوله ها بر شانه، دربه در و خانه به خانه آوازهایی غمگین می خواندند، نان جمع می کردند و از گرسنگی می مردند.

او سرش را بلند کرد و نگاهش را به شاگردها دوخت. صبح از زیر دیوارِ شرقیِ دِیر، دوباره پنج جسد جمع کرده بودند.

گفت:

– امروز آواز نمی خوانیم.

بعد سرش را پایین انداخت.

در کلاس، سکوت حکم فرما بود. سکوتی سنگین، همچون سنگِ قبر. از دست یکی ((زبان مادری))[2] به زمین افتاد. او با دستپاچگی خم شد و کتاب را برداشت.

از بیرون صدای غمگین ناقوس های صومعه به گوش رسید؛ مثل اینکه از سقف برج ناقوس ها نه ناقوس، بلکه قلب هایی آکنده از غم آویخته بودند و کسی داشت زبانه های آنها را می کشید… بعد، آن هم ساکت شد. کلاس آکنده از سکوتی اندیشناک شد.

– دفترهای نقاشی را باز کنید.

وارتابد[3]، که از سکوت ترسیده بود، این را گفت و با سروصدایی زیاد صندلی را به گوشه ای هل داد. سکوت شکسته و تکه تکه شد.

شاگردها دفترچه هایشان را با احتیاط باز کردند.

– نقاشی کنید.

این را گفت و نزدیک پنجره رفت.

حیاط دِیر از پنجره دیده می شد. زنی مهاجر بچه هایی را که از دامنش آویخته بودند به دور خود جمع کرده نزدیک آتشی نیمه افروخته ایستاده بود. کومیتاس[4] فکر کرد ((دارد چه می پزد!)) و رویش را برگرداند.

شاگردها نقاشی نمی کردند.

وارتابد دوباره گفت:

نقاشی کنید. هر چی که دلتان می خواهد بکشید.

او این را گفت تا از چشمانِ پرسان و کنجکاوِ شاگردها فرار کند. این را گفت تا با خودش تنها بماند، تنهایِ تنها، مثل مردمش در این سال های فلاکت بار.

شاگردها شروع به نقاشی کردند. او دوباره به سمت پنجره رفت و نگاهش را به بیرون دوخت.

از دور، از پشت دیوارهای کاهگلی ای که به رنگ گندم شده بودند، گنبد گایانه[5] دیده می شد. هوا آفتابی بود و در نور خورشید کاه های دیوارهای کاهگلی خانه های روستایی می درخشیدند. تکه های کاه مانند بُراده های کوچک انوار خورشید بودند که بدون ترتیب همراه گِل به دیوارها نقش بسته بودند. از دور، تکه ای از کاه تلألویی درخشان داشت و وارتابد چشم هایش را تنگ کرد. اطرافش، سکوت و آرامش حکمفرما بود. مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود…

و ناگهان زنِ مهاجر با سنگینی از کنار آتشی که دود از آن برمی خواست بلند شد. از کنارهٔ قاب پنجره، اول کشیش بعد دو راهبهٔ سیاه پوش و بعد از آنها تابوت دیده شد. آنها در حال تشیع جنازهٔ یکی از دختران یتیمی بودند که همان صبح مرده بود. مهاجران تابوت را بر روی شانه هایشان نگه داشته بودند و از گرسنگی مثل گهواره از یک طرف به طرف دیگر خم و راست می شدند و به نظر می آمد که هر لحظه ممکن است نقش زمین شوند. پشت سرِ گروه، پسربچه ای حداکثر سه ساله قدم می زد. هیچ کس دستش را نگرفته بود، هیچ کس دلداری اش نمی داد. کودک خم شد و گُلی را که در کنار جاده روییده بود چید بعد ایستاده و با توجه و شوقی بسیار شروع به نگاه کردن به گلبرگ های آن کرد.

مهاجران، که دیگر توانِ قدم برداشتن نداشتند، تابوت را زیر درخت چنار حیاط مدرسهٔ عالی دِیر گذاشتند. بعد، یکی از راهبه ها به سمت کودک که کماکان مجذوب گُل شده بود برگشت و صدایش کرد:

– بچه جان، بیا اینجا. به خواهرت نگاه کن. خوب نگاهش کن. در دنیا دیگر کسی برایت نمانده، بچهٔ یتیم بیچاره.

کودک با ترس نگاهش را به راهبه دوخت و فکر کرد او می خواهد گُلش را از دستش بقاپد. دستش را محکم مشت کرد.

کومیتاس از پنجره به پایین نگاه می کرد. نگاه کرد و به نظرش آمد که در تابوت، مادرش خوابیده است، مادرش، که از او چیزی به خاطر نداشت. مادرش، که دیگران درباره اش چیزهایی تعریف کرده بودند و آن بچهٔ یتیم، خودش بود.

شاگردها نقاشی می کردند. فقط صدای خش خش آرام کاغذها شنیده می شد و دیگر هیچ.

کودک یتیم نزدیک شد و کنار تابوت ایستاد. نگاه کرد. نگاهی بسیار طولانی و مشتِ گره کرده اش ناخودآگاه باز شد و گُلِ مچاله شده از چنگش به زمین افتاد.

راهبه می گفت:

– خوب نگاه کن. آخرین بار است. خوب نگاه کن تا به خاطر بسپاری.

زنِ تکیده کودکانش را که دور او را گرفته بودند به کناری راند. از کنار آتش به نزدیک کودک یتیم رفت، دستش را گرفت و بدون هیچ حرفی او را با خود برد.

مهاجران دوباره تابوت را بلند کردند و گروه یواش یواش از حیاطِ دِیر بیرون رفت.

پشت قاب پنجره، راهبه ها و تابوت ناپدید شدند و در حیاط، فقط زنِ مهاجرِ کنارِ آتش ماند، که کودکان و کودک یتیم از دامانش آویخته بودند. کودک یتیم گُلی دیگر در میان علف ها دید. خم شد تا آن را بچیند.

– ملت بیچارهٔ من، تو را همواره این چنین جوان کشته اند. به همین دلیل است که تو حرف هایت را تا به آخر به جهانیان نگفته ای. درمورد تو می گویند که تو در این کرهٔ خاک دیرینه ترین دیرینه ها هستی ولی آنها نمی دانند که توِ هزاران بار کشته شده و دوباره احیا شده جوان ترینِ جوانانِ همین کرهٔ خاکی.

کومیتاس با خودش حرف می زد، با افکار خودش، در حالی که کودکِ یتیم گُلی دیگر برای خود چیده بود و با هیجانی بسیار به گلبرگ های آن نگاه می کرد.

و وارتابد متوجه نشد که کلا س درس چه وقت تمام شد. یکی از شاگردان، محجوب زمزمه کرد:

– زنگ.

کومیتاس از پنجره دور شد. رو به شاگردان کرد ونزدیکشان رفت. شروع به نگاه کردن به نقاشی هایشان کرد.

روی اولین صندلی، پسری نشسته بود. او پیرزنی را نقاشی کرده بود. پیرزنی را با روسری و سکه هایی بر روی پیشانی کشیده بود.

کومیتاس پرسید:

– پسرِ که هستی؟

پسرک خجالت زده جواب داد:

– هُوانِسِ مغازه دار.

– اهل کجایی؟

– اِجمیادزین[6].

وارتابد چیزی نگفت. به سمت ردیف دوم رفت.

پسرکی نحیف با چشمانی محزون و محجوب دفترچه اش را جلو آورد.

پسرک با خط هایی کج ومعوج و غیرحرفه ای دخترکی جوان را نقاشی کرده بود. جوان تر از آنکه چند لحظهٔ پیش درون تابوت خوابیده بود. چشمان دخترک درون نقاشی چشمانی بزرگ و سیاه بودند همانند چشمان پسرک، سیاه و محزون. کومیتاس نگاهش را به پسر دوخت. بعد، با صدایی لرزان پرسید:

– تو بچهٔ کی هستی؟

پسرک جواب داد:

– یتیمم.

چشمان وارتابد داشت خیس می شد و برای اینکه شاگردها متوجه منقلب شدنش نشوند دفترچه را جلوی صورتش گرفت.

او نمی توانست از جایش تکان بخورد. پاهایش سنگین و چشمانش تار شده بودند و در زیر پلک هایش، که اشک جمع شده بود، انگار که عکس، درون هیچ قابی نبود و کم کم بزرگ و گسترده می شد. از درون عکس چشمان جذاب، بزرگ و محزون به کومیتاس نگاه می کردند. آن نگاه بسیار شبیه چشمان محجوب و دستپاچهٔ شاگرد بود، که از جایش بلند شده بود و سعی می کرد بفهمد که آیا معلم از نقاشی او خوشش آمده است یا نه.

– پسرم، نقاشی ات را به من بده.

وارتابد این را گفت و صدایش به شکلی خطرناک لرزید.

شاگرد با سر موافقتش را نشان داد. کومیتاس عکس را برداشت و با شتاب از کلاس خارج شد. خارج شد و به دفترهای شاگردان دیگر نزدیک نشد، خارج شد و تقریباً به دو به سمت اتاق معلم ها رفت که بلکه کسی را پیدا کند، عکس را به او نشان دهد و بگوید: مادرانِ یتیمان همواره جوان می مانند. مادرانِ یتیمان پیر نمی شوند.

در اتاق معلم ها، کسی نبود جز ناظم و شاگردی کلاس اولی، که معلوم نبود برای چه او را تنبیه کرده بودند. او عکس را زیر عبایش مخفی کرد و نگاه متعجبش را به پسرک انداخت و خطاب به ناظم گفت:

– چرا تنبیه اش کرده اید؟

– از کلاس فرار کرده و بیرون رفته بود. می پرسیم کجا رفته بودی، جواب نمی دهد.

لب پایین کودک از اضطراب، غم و هیجان می لرزید و کومیتاس فهمید که هیچ کس هیچ چیز از او نپرسیده است. کسی نپرسیده بود که کجا بوده ای، بلکه به او توهین کرده و سرش داد کشیده بودند. او هم خودش را درون لاک خود، مانند حلزون، جمع و از دیگران و دنیای خارج مخفی کرده بود.

وارتابد نزدیک شد. کنار کودک ایستاد و لبخند زد.

پسرک با تعجب به او نگاه کرد. وارتابد به آنها هم آواز می آموخت. به نظر کودک آمد که صدای آواز ((هفت کوتوله)) را می شنود، که چند روز پیش آوازش را وارتابد برایشان خوانده بود. آواز خواند، غوز کرد، کوچک و کوچک تر مانند کوتوله ها شد و مثل آنها شروع کرد به جَست و خیز کردن و تکرار آواز:

– در کلبهٔ پیرزن هفت برادر زندگی می کردند، با قدهایی خیلی کوتاه، با ریش هایی خیلی بلند….

پسرک سعی کرد لبخند بزند ولی لب پایینش دوباره لرزید.

کومیتاس پرسید:

– پسرم کجا رفته بودی که تو را تنبیه کردند؟

لرزش لب پسرک بیشتر شد.

– آه بله، مرا هم دیروز تنبیه کردند…

کومیتاس لحظه ای به فکر فرو رفت تا تصمیم بگیرد داستانش را چگونه ادامه دهد تا پسرک متوجه نشود که آن را از خودش درمی آورد.

– آهان مرا هفت کوتوله تنبیه کردند، چون درباره ٔ آنها ترانه ای ساخته بودم.

پسرک چشمان گریانش را به وارتابد دوخت با نگاهی که گویی می خواست بگوید نمی توانی مرا فریب دهی و با نوعی احساس امنیت با صدایی بسیار آهسته زیر لب گفت:

– رفته بودم…تا مادرم را پیدا کنم.

کومیتاس با امیدی مخفی پرسید:

– پیدا کردی؟

– نه. از مهاجرانِ روستایمان سراغش را گرفتم، گفتند او را ندیده اند. پسرک شروع به هق هق کرد.

وارتابد به ناگاه فریادی از خشم کشید:

– بچه را رها کنید.

ناظم احساس کرد که قادر به مقابله نیست. با ترس به سمت کومیتاس برگشت. خواست چیزی بگوید. ولی…

– برو پسرم.

این بار وارتابد این را با صدایی که تقریباً شنیده می شد گفت. در کنار لب های به هم قفل شده اش، یکی از گونه هایش به صورتی خطرناک می لرزید. ناظم با سر به شاگرد علامت آزادی داد. پسرک با تردید به در اتاق نزدیک شد. ایستاد و در حالی که هیچ یک از آن دو مخاطبش نبودند گفت:

– بزرگ که بشوم، خانه هایی دایره شکل می سازم که دیگر نتوانند هیچ کس را در گوشهٔ آن تنبیه کنند.

پسرک رفت. با صدایی بلند در اتاق باز و بسته شد. کومیتاس لحظه ای درجا خشکش زد. بعد با خودش گفت:

– یتیمچهٔ بیچارهٔ من، تو نمی دانی که خداوند زمین را دایره خلق کرد تا هیچ کس نتواند کسی را در گوشه ای بگذارد اما مردمان پلید، ملت مرا دیگر بار در گوشه ای تنگ گرفتار کرده اند.

او این حرف را بدون در نظر گرفتن ناظم گفت. این حرف را گفت و در حالی که درِ اتاق معلمان را گم کرده بود مانند شاگردی دستپاچه به سمت پنجره رفت. بعد، عقب گرد کرد به سمت دیوار مقابل رفت و بالأخره با پیدا کردن در بیرون رفت.

بالای پله ها لحظه ای ایستاد، عرق پیشانی اش را پاک کرد و با تأنی به سمت حجره های راهبان رفت.

زیر دیوار شمالی دِیر دخترکی یتیم، حدوداً هفده ساله، زیر سایهٔ دیوار نشسته بود. کومیتاس قدم هایش را آرام تر کرده، نزدیک وی رفت، خم شد و گفت:

– سلام، مامان.

دخترک ترسید و سرش را بلند کرد. بعد، مدتی طولانی به چشمان غمگین وارتابد نگاه و تعجب کرد. خواست بپرسد که چرا ((مامان)) ولی نپرسید. کومیتاس دیگر برگشته و خود را درون عبای سیاهش جمع کرده بود و به سمت حجره اش می رفت.

هوا رو به تاریکی می رفت. از پشت پنجرهٔ کوچک حجره، آتش مهاجران دیده می شد. خوابش نمی آمد. روی میز، به جای دفتر نُت ها نقاشی مادرِ شاگرد یتیمش را گذاشته بود.

طنین صدای ناقوس های کلیسای جامع شنیده می شد گویی از بالای سقف برج ناقوس ها نه ناقوس، بلکه قلب هایی آکنده از غم آویخته بودند و کسی زبانهٔ آنها را می کشید…

آن روز او هیچ ترانه ای نسرود اما همان روز بی خانمان[7] متولد شد، خط به خط از رنج و مشقت.

((قلبم به مانند آن خانه های ویران

تیرها شکسته، ستون ها کنده…

ای بی خانمان)).

پی نوشت ها:

1- این کلمه ترجمهٔ واژهٔ ((گاقتاکان)) است که در زبان ارمنی، بعد از نسل کشی1915، اصطلاحاً به بخشی از ارمنیان ارمنستان غربی اطلاق می شود که به ناچار از خانه و کاشانهٔ خود رانده و به اقصی نقاط جهان روانه شدند.

2- در زبان ارمنی به کتاب ادبیات ارمنی اصطلاحاً ((زبان مادری)) می گویند.

3- ((وارتابد)) به معنی پدر روحانی دِیر است که در اینجا به شخص به خصوصی از پدران روحانی نسبت داده شده است.

4- وارتابدی که در بالا به وی اشاره شد. ایشان در سال های قبل از دوران جنگ اول جهانی در مقام یک روحانی موسیقی دان گنجینه ای از آوازهای فولکلور ارمنی را جمع آوری و احیائ کرد. در کشورهای اروپایی، به خصوص آلمان کنسرت هایی را اجرا کرد که باعث شهرت موسیقی ارمنی و خودِ او شد. وی به هنگام نسل کشی ارمنیان در کشور بود که به دستور نیروهای آلمانی او را از آن جهنم خارج کردند، لیکن وی تعادل روحی خود را از دست داده بود.

5- یکی از صومعه های وانک اجمیادزین در ارمنستان. این وانک (اجمیادزین) در سال های اولیهٔ قبول دین مسیحی در ارمنستان تائسیس شده است و این وانک مجموعه ای است از صومعه ها و کلیساها که مَقر قدرت جاژلیق ارامنهٔ جهان در آنجاست. همچنین مجتمع آموزشی ای نیز برای تربیت روحانیون ارمنی در آنجا ساخته شده است.

6- این شهر به خاطر وجود مجتمع اجمیادزین در آنجا به همان اسم نام گذاری شده است.

7- آواز و موسیقی به همین نام

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 35
سال دهم | بهار 1385 | 144 صفحه
در این شماره می خوانید:

زنگ برج خاموش نشدنی

نویسنده: بارویر سواک / ترجمه: گئورگ نوباریان اشاره گئورگ نوباریان در کرمانشاه متولد شد. او از هنرمندان تئاتر ارمنی است که فعالیت هنری خود را از 1954 در انجمن فرهنگی...

پسرک، آدام

نویسنده: آرمین وگنر / ترجمه: خاچیک خاچر شب تولد آدام، مادرش به بی هوشیِ عمیقی فرو رفت. بچه نمی خواست متولد شود. قابلهٔ پیر برای تحریک بچه طبق عادت قدیمی مقداری گردو بین...

به یک مادر ارمنی

نویسنده: آرمین وگنر / ترجمه: خاچیک خاچر تو مرا نمی دیدی. من در کناری ایستاده بودم و به تو نگاه می کردم که چگونه زیر مهتاب درخشان بچه هایت را روی زمین عریان پرگرد و خاک...

راه شاعر جوان، آرمین ت. وگنر

نویسنده: اشتفان تسوایگ / ترجمه: خاچیک خاچر برای یک جوان پویا و سرمست از شعر و شاعری که با دیدی خلاق به دنیای قبل از جنگ، حین جنگ و پس از آن می نگرد، به نظر من، مثالی...

آرمین و گنر

در سال 1886 میلادی در نزدیکی شهر ووپرتال آلمان به دنیا آمد. مادرش جزو مبارزان سرسخت حقوق زن در آلمان بود و روحیهٔ مبارزه در راه حقوق بشر را آرمین از مادر به ارث برد....

مراسم یادبود آوریل ۱۹۱۵ نود و یکمین سالگرد نژاد کشی ارمنیان

نویسنده: کارینه داویدیان به منظور گرامیداشت یاد و خاطرهٔ یک ونیم میلیون شهید ارمنی، که در سال1915م. به دست عوامل دولت ترکان جوان عثمانی از سرزمین آبا و اجدادی خود در...

مشکلات فراروی گفت و گوی بین ادیان و راهکارهای عبور

نویسنده: گئورگ وارطان 16اسفند 1384/ کرواسی - زاگرب اگر چه ممکن است ادیان از حیث بنیان های کلامی، جهان بینی و شاید نگاه به غایت انسان متمایز باشند در این نوشتار ما از...

نیروی نظامی امپراتوری عثمانی

نویسنده: آرمن ملکی در اوایل قرن سیزدهم میلادی، در حالی که در اروپا در نواحی ایتالیا و جنوب فرانسه مردم سرگرم منازعات دینی بودند و فرانسه و انگلستان هم بر سر تصاحب تاج و...

ملت سربلند

نویسنده: هری گوند اگچیان / ترجمه: روبیک آقاجانیان زنگ تلفن در سکوت و تاریکی اتاق خوابم به صدا در آمد. لحاف را کنار زدم، پایین پریدم و گوشی را برداشتم: - الو... - هری...

گزیده ای از نظرات محققان و نویسندگان ترک در خصوص نسل کشی ارامنه

نویسنده: آناهید هوسپیان فاطمه موگه گوچک - به مناسبت 24 آوریل ((... می خواهم این را بدانید که در مقام یک ترک گرچه در این خصوص تقصیری متوجه خود نمی دانم با اینحال خود را...

بازتاب قتل عام ارمنیان در مطبوعات ایران

نویسنده: اما بگیجانیان/ ترجمه: ادوارد هاروتونیان اشاره قتل عام ارمنیان به دستور حاکمان وقت عثمانی اقدامی برنامه ریزی شده و سازمان یافته با هدف پایان دادن به حیات یک ملت...

بی خانمان

نویسنده: رافائل آرامیان/ ترجمه: سوریک آبنوسیان مهاجران[1] شب ها را در زیر دیوارهای دِیر سپری می کردند. یتیمان کوله ها بر شانه، دربه در و خانه به خانه آوازهایی غمگین می...

مصاحبه با فاطمه موگه گوچک پیرامون شالوده تاریخ ترکیه

نویسنده: خاچیک مرادیان/ ترجمه: ژیلبرت مشکنبریانس اشاره به نظر موگه گوچک: ((مهم ترین وظیفهٔ مورّخان ترک حمایت از مصلحت دولت مطبوعشان است. این مهم یکی از اصولی است که...

کلیسای سورپ گئورگ روستای گرد آباد ارومیه

نویسنده: بهروز خان محمدی شهرستان ارومیه در مقام مرکز استان آذربایجان غربی دارای سابقه تاریخی و فرهنگی کهنی است و از گذشته های دور آژار زندگی و سکونت انسان در آن به چشم...

کومیتاس، آثار و تاثیرات از دیدگاه موسیقی دانان بزرگ

نویسنده: لیدا بربریان هر شخصیت هنری در نزد ملت خود دارای ارج و منزلتی است ولی کار او زمانی ارزش واقعی پیدا می کند که صاحب نظران بر آن صحه گذارند. به خصوص اگر این افراد...