نویسنده: سیف الله گلکار

کتاب چهل روزِ موسی داغ

سیری در کتاب چهل روزِ موسی داغ

چهل روزِ موسی داغ، فرانتز ورفل، ترجمهٔ محمد قاضی، تهران، زرین،1374 ش.

اشاره

فرانتز وِرفِل (1890ـ 1945م) که هم میهن و همزمان با فرانتز کافکا بوده است،مانند اشتفان تسوایگ و آرتور شنایستلر به درخشان ترین و مشهورترین نسل نویسندگان امپراتوری اتریـش ــ هنگری تعلق دارد و در افتخارات آن دو نویسندهٔ بزرگ در فاصلهٔ زمانی بین دو جنگ جهانی سهیم است.در1938م به فرانسه تبعید می شود، در1940م به ایالات متحدهٔ امریکا می رود و در همان کشور در سال1945 م وفات می کند، در حالی که بیش از پنجاه سال از سنش نمی گذشته است.

کتاب چهل روز موسی داغ یکی از شاهکارهای مسلم رمان های تاریخی مدرن است و زمان وقوع آن مقارن با جنگ اول جهانی است.در آن جنگ امپراتوری عثمانی متحد آلمان است.در1915م در حال و هوای ناسازگار و سنگینی که بر اثر شکست ها و ناکامی های ناگوار در قفقاز پیدا کرده اند، ترک های جوان شروع به تصفیهٔ ساکنان نخبهٔ ارمنی و سربازان ارمنی که قبلاً خلع سلاحشان کرده اند، می کنند.در آن هنگام در تمامی سرزمین کشور عثمانی سازمان هایی برای تبعید ساکنان ارمنی تشکیل می دهند و آن بیچارگان در طول نخستین کشتار قرن بیستم، در بین راه نابود می گردند.

در شمال غربی سوریهٔ عثمانی، روستاییان ارمنی، که در دامنه های کوه موسی داغ گرد هم آمده اند، تن به زیر بار تبعید نمی دهند، به بالای کوه پناه می برند، و در آنجا بیش از یک ماه در برابر حملات مکرر سپاهیان عثمانی مقاومت می کنند، تا سرانجام سر رسیدنِ معجزه آسای کشتی های فرانسوی و انگلیسی به سواحل خلیج اسکندرون به دادشان می رسد و آنان را از آن مخمصهٔ مهلک نجات می دهد.

از زمان این حادثهٔ تاریخی به بعد، فرانتز ورفل به تدوین و تألیف یک رمان حماسی بزرگ پرداخت و این کار را در1929 م به هنگام اقامت در دمشق آغاز نمود.منظرهٔ غم انگیز کودکانِ پناهندگان ارمنی که در یک کارگاه قالیبافی کار می کردند و همه از فرط آوارگی و گرسنگی علیل و ناقص عضو شده بودند، انگیزه ای بود که فرانتز ورفل را مصمم نمود تا با نوشتن چنین رمانِ زیبایی ‹‹سرنوشت ناملایم و ناسازگار ملت ارمنی›› را احیا کند.کتاب در سال1933 م، اندکی پس از نشستن هیتلر بر مسند قدرت، به پایان رسید.

این از افتخارات فرانتز ورفل است که با یک احساس مبهم قبلی در خود رحم و شفقت صمیمانه ای نسبت به یکی از فاجعه های عصر حس کرده و آن را به نحوی بسیار روشن و کامل نمایان ساخته است.[1]

نوجوانان قهرمان ارمنی

پس از ترجمهٔ دو کتاب تاریخ ارمنستان و غروب فرشتگان به زبان فارسی، ارمنیان بسیاری به تمجید و تشویق استاد محمد قاضی پرداختند و از داخل و خارج کشور نامه های سپاس و تشکر بسیاری برای ایشان رسید.شادروان دکتر باغدیانتس،استاد دانشگاه تهران که در فرانسه زندگی می کرد، با سپاسگزاری از ترجمه های خوب و ارزندهٔ استاد قاضی، متن فرانسهٔ کتاب چهل روز موسی داغ را برای من فرستادند که خدمت استاد قاضی تقدیم کنم.استاد پس از دیدن کتاب، فرمودند باید آن را بخوانم و ببینم که در زمینهٔ کار من هست یا نه؟ پس از چندی دیدم که با شوق و شور فراوانی دست به کار ترجمهٔ کتاب شده اند.با آشنایی ای که با روش کار استاد قاضی داشتم، می دانستم تا کتابی را نپسندند، به ترجمهٔ آن دست نمی زنند.پی بردم که کتاب چهل روز موسی داغ باید کتاب نابی باشد و من بخت آن را داشتم که دست نوشتهٔ کتاب را بخوانم.می دیدم که هر صفحهٔ کتاب به وجود آورندهٔ شور و شوق در آدمی است.موضوع کتاب، برخلاف کتاب های دیگر، شرح ستمکشی و بدبختی مردم نیست، بلکه بیان مبارزه ای شگفت آور میان مردم هفت روستای کوهستانی با دولتی قلدر و زورگوست؛ مردمی که ایستادند و مبارزه کردند و چون دیگران تن به تسلیم و تبعید ندادند.

«…در تبعید، سرنوشتی که آدم بیش از همه آرزوی آن را می کند، باز همان مرگ است؛ هر چند که وحشتناک ترین مرگ هاست.تبعید، مانند زمین لرزه نیست که از گزند آن همیشه عده ای از آدمیان و از خانه ها در امان می مانند.تبعید تا به آن زمان ادامه می یابد که آخرین فرد گروه تبعیدی از ضرب شمشیر از پا بیفتد، یا از گرسنگی بمیرد، یا از تشنگی در بیابان جان بدهد…››.[2]

سراسر کتاب چهل روز موسی داغ شرح کارهای شگفت انگیز و قهرمانی آدم های معمولی است و از میان قهرمان های بسیار، دو نوجوان ارمنی، با کارهایشان، مدت ها ذهن مرا مشغول بی پروایی و جسارت خود کرده بودند: استفان و هایک، دو پسربچه با دو زندگی متفاوت، یکی غرق در ناز و نعمت و دیگری از خانواده ای فقیر که سایهٔ پدر بر سرش نبود.

گابریل باگرادیان 23 سال در پاریس زندگی کرده و دبیرستان و دورهٔ دانشگاه سوربن را گذرانده بود.پدرش تجارتخانهٔ بزرگی در استانبول داشت که پس از پدر، برادرش آن را اداره می کرد.گابریل با دختری فرانسوی ازدواج کرد و فرانسوی تر شد.باستان شناس و فیلسوف شد.ارمنی بودنش ظاهری بود، اما تبار خود را از یاد نبرده بود.در روزهایی که دولت ترکیه به ارمنیان ابراز علاقه می کرد، گابریل در جنگ بالکان به ارتش ترکیه پیوست و افسر گروهان نارنجک انداز بود.سی وپنج ساله بود و همسرش ژولیت سی وچهار ساله و پسرشان استفان سیزده سال داشت.در پاریس، دانشجویی را استخدام می کند تا به استفان ارمنی بیاموزد.برادرش از استانبول به او نامه می نویسد که به استانبول برود، چون به سبب بیماری توانایی ادارهٔ تجارتخانه را ندارد.گابریل در1914 م با همسر و پسر و آموزگار آواکیان به استانبول می رود.اما بیماری، برادر را به بیروت کشانده است.در پی برادر به بیروت می روند.برادر گابریل از بیروت به ویلای زادگاهش در روستای یوغونولوک در پای کوه موسی داغ رفته است.دربیروت، خبر مرگ برادر را می شنود.گابریل با خانواده اش، با زحمت بسیار به یوغونولوک می رسند.

گابریل و زن فرانسوی و پسر نیمه فرانسوی اش در یوغونولوک، در ویلای بزرگ خانوادهٔ باگرادیان می مانند و درمی یابند که هیچ راهی برای بیرون رفتن از آن روستا ندارند.گابریل در تلاش است که همسر و پسرش را به هر طریق ممکن به سوئیس بفرستد.استفان با التماس از پدرش می خواهد اجازه بدهد او در یوغونولوک بماند.گابریل با خود می گوید چیز عجیبی است، این بچه هیچ گاه خانه و خاک اجدادش را ندیده و نشناخته است، اما چقدر خود را وابسته به آن می داند و این در خون اوست.

محیط و آب و هوای صاف و شفاف موسی داغ همچون عاملی آزادکننده در آدم تأثیر می بخشد؛ بین پدر و پسر صمیمیتی به وجود می آورد که ناشناخته است.در خاورزمین است که پدر و پسر به یکدیگر علاقه مند می شوند.آن روز که گابریل از پسرش چیزی می پرسد و استفان به زبان ارمنی پاسخ او را می دهد، پدر شگفتزده می شود، زیرا همواره او را به چشم یک بچهٔ فرانسوی نگریسته است تا یک نوجوانی ارمنی.

باگرادیان تصمیم می گیرد با همهٔ مخالفت های همسرش، استفان را به مدرسهٔ روستا بفرستد؛ مدرسه ای که چهار کلاس دارد و آقای شاتاکیان مدیر آن است.قرار می شود استفان هفته ای چهار بار برای تمرین زبان و خط ارمنی به مدرسه برود.او وقتی برای بار دوم از مدرسه به خانه بازمی گردد، سخت خشمگین می شود و می گوید که می خواهد مثل پسرهای مدرسه لباس بپوشد و این کت و شلوار انگلیسی را دور بیندازد.می خواهد برایش پیراهنی بلند با کمربند و یک شلوار گشاد تهیه کنند.

گابریل پی می برد از وقتی پسرش به مدرسهٔ شاتاکیان می رود، کم کم دارد تربیت اروپایی اش را فراموش می کند، فرانسه را با لهجهٔ ارمنی حرف می زند و فلات داملاجیک را به خوبی پدرش می شناسد.

باگرادیان به علی نصیف گفته بود که در ازای گفتن هر خبر حکومتی رسیده لیره دریافت خواهد کرد.روزی علی نصیف ژاندارم نزد باگرادیان می آید و می گوید: تا سه روز دیگر مأموران به اینجا می آیند و اعلام می کنند که همگی باید از اینجا بروید.

باگرادیان به خانهٔ کشیش می رود، اما می بیند که ترهایگاسون چند ساعت زودتر از او از این خبر آگاه شده و همهٔ دهبانان را گردآورده است تا با آنها مشورت کند.کشیش به دهبانان می گوید که به ده خود برگردند و همهٔ مردان بالغ را به یوغونولوک بفرستند تا انجمن بزرگی تشکیل شود و تبادل نظر به عمل آید.اما این همه مردم نه در میدان کلیسا جا می گیرند و نه در خود کلیسا.باگردایان می گوید که در باغ او برای ده هزار نفر جا هست.

 باگردایان هفته ها سرگرم بررسی فلات و کوه موسی داغ است.او می داند که نزدیک به 5500 نفر در روستا زندگی می کنند و با این گروه، نیازی به ترحم ندارند.به هر حال در محاصره گرفتن کوه موسی داغ هم چندان کار آسانی نیست.

حدود سه هزار نفر در باغ خانهٔ باگرادیان گرد می آیند.نخست ترهایگاسون سخن می گوید: ‹‹می خواهند ما را تبعید کنند و تبعید یعنی مرگ…دیگر کاری جز مردن برای ما باقی نمانده است…فقط مسئله بر سر این است که بدانیم چگونه باید بمیریم؟»

گابریل فریاد می کشد:‹‹چرا بمیریم؟ داملاجیک همواره پناهگاه بچه های ارمنستان بوده است.برای محاصره و فتح داملاجیک به یک نیروی بزرگ مسلح نیاز هست…من می توانم به مقاومت سازمان بدهم و از جان زنان و فرزندانمان دفاع کنم…».

سخنان او در مردم تأثیر می بخشد…کشیش و بیشتر مردم با او موافقت می کنند و هستهٔ مقاومت تشکیل می شود.باگرادیان باز هم می خواهد همسر و پسرش را از منطقهٔ خطر دور کند و در این باره با همسرش حرف می زند.استفان در خواب است؛ ناگهان لحاف را از روی خود به کنار می اندازد، به سوی پدرش می دود و می گوید: ‹‹نه، نه پدر!…تو نباید ما را به جایی بفرستی…من می خواهم پیش تو بمانم…پیش تو…›› پدر آهسته پسرش را پس می زند و می گوید:‹‹ آهای استفان! آنچه به زودی روی خواهد داد یک بازی بچگانه نیست…».

ــ من می خواهم پیش تو بمانم، پدر! من از اینجا نخواهم رفت!

من، من، باز هم من! حسادتی آمیخته با خشم به ژولیت دست می دهد.وای از این دو ارمنی! چقدر با هم متحدند! در آنجا او دیگر برای ایشان چیزی نیست….

به فرماندهی باگرادیان سه گروه اصلی تشکیل می شود: یک خط مقدم دفاعی، یک گروه بزرگ ذخیره، و یک دسته جوان (بچه های سیزده تا پانزده ساله) که نقش معمول این دسته بیشتر تأمین خدمات دیده بانی و بردن پیام ها است.استفان نیز جزو این گروه است.

زندگی جدید برای استفان دشوارتر است تا برای پدرش.پدر هنوز با محیط موسی داغ بستگی هایی دارد.پسرک در اروپا بارآمده بود و در چنین مدت کوتاهی پاک شدن خاطرهٔ چهارده سال زندگی دراروپا که تمام زندگی اش بود، باور نکردنی بود.استفان تبدیل به یک ارمنی کوچولو شده و اینک یک فرد شرقی بود.ناچار بود برای آن که بچه های روستا به او نخندند و مسخره اش نکنند، همچون آنان باشد.دیگر نمی توانست کتاب هایش را زیر بغلش بگذارد، آنها را روی سر می گذاشت.

اگر استفان بچه ای لوس و نازک نارنجی بود، دیگر به مدرسه نمی رفت.اما او لباس محلی می پوشد، به مدرسه می رود، تن به مبارزه می دهد.درست است که لباسش محلی است، اما پاره نیست و با نظافت شرم آوری همراه است! این نظافت نشانهٔ ضعفی است که خودش هم از آن آگاه است.او وقتی پاها و دست هایش کثیف و ناخن هایش سیاه و موهایش ژولیده اند احساس نفرت می کند…از دیدن پاهای سفید و ظریفش رنج می برد.بچه های ده استفان را به این احساس وا می دارند که بفهمد در حدی بسیار پایین تر از آنان قرار دارد.اما ورق برندهٔ او جاه طلبی اش است.بچه های روستا، توان متمرکز ساختن ذهن خود و درک طرح ها و استدلال با منطق را ندارند.

هایک

هایک جوان چهارده ساله بلندقد و خوش اندام سردستهٔ جوانان بود، جوانی متفکر که در خلبازی های بچه ها شرکت نمی کرد.توانسته بود با هنرنمایی ها کم کم قدرتی میان بچه ها کسب کند.او در این سن، مظهر یک کوه نشین ارمنی بزرگسال با همهٔ ویژگی های نامشخصش بود.لاغری بدن پر از عصبش، راه رفتن کند و خمیده به جلویش، دست های درشتش که به سنگینی به پهلو آویخته بود، همه و همه از غرور یک نژاد هزارسالهٔ آرام و مطمئن از خود حکایت می کردند و او را به طرزی آشکارا از بچه های دیگر که حرکات شرقی عجولانه و بی نظم و ترتیب داشتند، متمایز می نمودند.خانوادهٔ هایک اهل شمال کوه دوخوس بونار، نزدیک مرز گرجستان، بود.مادر بیوه اش، به نام شوشیک، هیکلی درشت و چشمانی آبی رنگ داشت و زنی بود که همه با ترس از او دوری می کردند.آدم های متکبر همیشه اطمینان را در دیگران خفه می کنند و هایک نیز اطمینان را در استفان خفه می کرد، و به سبب او بود که باگرادیان جوان گمان می کرد مجبور است برای این که آدم نابی به حساب بیاید نیروهای تازه ای از خود نشان بدهد.

کوهستان موسی داغ در محاصرهٔ سربازان ترک بود و پس از نُه روز، کم کم قحط نان و میوه در اردوگاه احساس می شد.بچه ها به کار دیده بانی و پیام رسانی مشغول بودند.استفان به فکر افتاد شبانه با گروهی از بچه ها از کوه پایین برود و از باغ های روستا که اکنون به تصرف گروهی از مردم ترک درآمده بود، میوه بچیند و به اردوگاه بیاورد.این فکر را با هایک در میان گذاشت.هایک رهبری کار را بر عهده گرفت و گروهی از پسربچه ها را برای این شبیخون برگزید.استفان می ترسید که پدرش از شرکت او در این کار آگاه شود و آزادی را از او سلب کند.هایک با لحنی ناخوشایند به او گفت: ‹‹اگر می ترسی همین جا بمان!›› استفان سوگند خورد دیگر اهمیتی به نگرانی پدر و مادرش ندهد.نود بچه همهٔ کیسه ها و سبدها و زنبیل هایی را که پیدا کرده بودند، پر از انجیر و زردآلو و پرتقال کردند.هایک سه رائس الاغ را هم بار کرد و با خود به کوهستان آورد.بچه ها پیش از طلوع خورشید خود را به کوهستان رساندند.استفان توانست خود را به درون چادر بیندازد و به خواب فرو رود.

جنگ شدت یافته بود.خمپاره اندازهای ترکان بیشترین آسیب را به محاصره شدگان وارد می آوردند.آن شب بچه ها از دیدن زخمیان ناراحت بودند.استفان پرسید: ‹‹آیا نمی شود بدون یک فرمان رسمی یک گشت اکتشافی زد؟›› نخستین هنرنمایی استفان در باغ ها با جسارت دیوانه وارش قدر و منزلت او را به حد منزلت هایک بالا برده بود و اکنون با این پرسش….هایک به دیگران اشاره کرد منتظر بمانند و خود ناپدید شد.پس از سی دقیقه برگشت و گفت خمپاره اندازها ماشین های بزرگ و هیولایی هستند که مانند طلا برق می زنند و هر کدام از دیگری به قدر شش پا فاصله دارد.چهارده توپچی همه در خواب اند و تنها یک نگهبان کشیک دارند.

هایک و دو تن از دیده بانان آهسته از صخره بالا رفتند، استفان هم در پی آنها تفنگ ها و فشنگ ها را بر دوش داشت.آن شب بایستی به اختلاف های پیش آمده میان هایک و استفان پایان داده می شد.هر بار که استفان از تیراندازی و نشانه گیری خود صحبت می کرد، هایک با ریشخند می گفت ‹‹تو چیزی جز یک آدم چاخان نیستی!›› و استفان آن شب می توانست گفته اش را ثابت کند.به ده قدمی خواب رفتگان که رسیدند استفان لولهٔ تفنگ ماوزر را به شاخهٔ درختی تکیه داد و نشانه گیری کرد.مردی از پا درآمد.

آنها که خواب بودند از جا جستند.استفان با سرعت بیشتر و به همان خوبی نشانه گیری کرد…یک، دو، سه، چهار تیر انداخت.پنج نفر در خون می غلتیدند و بقیه پا به فرار گذاشتند.هایک هم پنج فشنگی را که داشت شلیک کرد، اما هیچ یک به هدف نخورد.خمپاره اندازها با وسایل و صندوق های مهمات و تفنگ ها و مال های بارکش همه بی صاحب ماندند و یک بچهٔ چهارده ساله با پنج فشنگ از دشمن انتقامی درخور گرفت.به زودی همهٔ آنها را به بالای کوه بردند.گابریل باگرادیان این گونه خمپاره اندازها را می شناخت.و چون خمپاره اندازها از بالای کوه دوبار به شلیک درآمدند و دره را غرق در وحشت و اضطراب کردند، خشن ترین و عبوس ترین آدم ها خود را در آغوش هم انداختند و گفتند: ‹‹شاید خود عیسی مسیح خواهان نجات ماست».

چند تن از مردان پیش آمدند و از گابریل اجازه خواستند که به پسرش، استفان، لقب لئون بدهند.گابریل گفت که پسرش بچه ای بیش نیست و دربارهٔ خطر واقعی کاری که کرده است هیچ فکری نداشته است.

باگرادیان پیشنهاد کرد کنسول امریکا در حلب را از وضع خود آگاه سازند شاید بتوانند حمایت دولت آمریکا را جلب کنند.طرح باگرادیان این بود: دو گروه پیغام رسان یکی به اسکندرون و دیگری را به حلب بفرستند.بهترین شناگران را به اسکندرون و بهترین راه پیمایان را به حلب روانه کنند.خلیج اسکندرون تقریباً در شصت کیلومتری شمال آنجا بود و شاید شناگران می توانستند خود را به کشتی های جنگی مستقر در خلیج برسانند.آنها که به حلب اعزام می شدند بایستی حدود 150 کیلومتر را شب هنگام و به دور از راه ها طی کنند تا خود را به خانهٔ کنسول امریکا برسانند.برای فرستادن مسیر دریایی دو شناگر را برگزیدند و برای اعزام به حلب، یک جوان را کافی دانستند.باگرادیان نوشتن نامه به کنسول را عهده دار شد و آرام توماسیان نامهٔ کشتی های جنگی را نوشت.

سی جوان داوطلب بردن نامه ها بودند.گابریل پسرش را دید که کنار هایک ایستاده است.برای انتخاب شناگران دو جوان نوزده و بیست ساله را برگزیدند و کمربند چرمی حاوی نامه را به آنها دادند تا شب هنگام از گردنهٔ شمالی حرکت کنند.برای رساندن پیام به حلب، یک نام بر ذهن همگان نشست و آن هایک بود.آن پسرک با اراده، با آن عضلات فولادین و آن نرمش باورنکردنی، قاصد دلخواه بود.

و چون نام هایک اعلام شد، استفان صحنهٔ ناهنجاری را به وجود آورد و گفت:‹‹چرا فقط هایک؟ من هم می خواهم به حلب بروم!»

کشیش آرام توماسیان گفت: ‹‹شورای رؤسا تصمیم گرفته است که فقط یک پیک به حلب فرستاده شود.به هر حال تو آن قدر بزرگ و باهوش هستی که بدانی تصمیم شورای رؤسا برای همهٔ ما چه معنایی دارد.معنای آن این است که همه از آن اطاعت کنیم و دم نزنیم.مگر چنین نیست؟»

ـ ‹‹هایک بیش از سه ماه از من بزرگ تر نیست، زبان فرانسه هم نمی داند.آقای جکسن حرف های او را نخواهد فهمید.بنابراین آنچه هایک می تواند بکند من هم می توانم و بهتر از او….›› گابریل باگرادیان گفت: ‹‹مگر تو چه می توانی بکنی؟ هیچ! تو چیزی نیستی جز یک اروپایی نازک نارنجی.تو یک بچهٔ لوس و ننر هستی…».

استفان ضربهٔ شدیدی خورده بود.او که فاتح خمپاره اندازها بود، اینک لایقش ندانسته بودند که به همراه هایک برود.پدرش نیز با او بدرفتاری کرده و بارانی ناسزا و متلک بر سرش باریده بود. سرخورده و نومید خود را به چادر خوابگاهش رساند.کیف سفری سوئیسی خود را برداشت و با شتاب چند چیز لازم را در آن انداخت و بیرون آمد.از سوی گردنهٔ شمالی به راه افتاد، همان جا که مراسم باشکوهی به مناسبت عزیمت هایک و شناگران برپا شده بود.استفان پشت یکی از پناه گاه های دفاعی دراز کشید تا به دور از جمعیت، صحنه را ببیند.نخست شناگران را همراه با دعای خیر به راه انداختند.پس از آن هایک را تقدیس و روانه کردند.ترهایگاسون و آرام توماسیان هر دو مبلغی پول به پیک جوان دادند تا بتواند در برخورد با خطر جان خود را نجات دهد.

استفان در پی هایک به راه افتاد و نمی دانست هاگوپ، پسربچه ای که یک پا داشت، در پی اوست.هاگوپ مانع رفتن او شد و گفت: ‹‹مادرت مریض است.›› و چون دید استفان در تصمیم خود تغییر نمی دهد، فریاد زد.هایک فریاد او را شنید و ایستاد.استفان خود را به او رساند و گفت: ‹‹من هم با تو به حلب می آیم!»

ـ تو که نه انتخاب شده ای و نه تقدیس!

ـ برای من و تو هردو به قدر کافی جا هست.من هم از نامهٔ جکسن رونوشتی برداشته ام.به هر حال بودن دو پیک بهتر از یکی است.

سرانجام هایک گفت: ‹‹تو حق داری، برای دو نفر به قدر کافی جا هست.هیچ کس نمی تواند مانع تو شود!»

هاگوپ گفت: ‹‹من او را لو خواهم داد».

هایک گفت: ‹‹او را لو خواهی داد؟ پیش از آن که چنین کاری بکنی، آن پای مانده ات را خواهم شکست!›› هاگوپ که هایک را می شناخت عقب عقب رفت.

هایک و استفان به راه افتادند.هایک با کمک درک و شعورش، راه را تشخیص می داد.حدود شصت کیلومتر را طی کرده بودند که لازم شد استراحت کنند.استفان پرسید: ‹‹آیا حیوانات درنده به سراغ ما نخواهند آمد؟›› هایک چاقوی پهنش را، که شکل خنجر بود، در کنار خود گذاشت و گفت: :لازم نیست بترسی! من اگر خواب هم باشم باز می بینم!»

هایک تکهٔ بزرگ پارچهٔ تا کرده ای را که به جای کمربند از آن استفاده می کرد، از هم گشود و آن را به دور کلاه نمدی خود پیچید و گفت: ‹‹باید برای خود فینه درست کنیم تا ما را بیگانه ندانند.›› بعد به استفان هم کمک کرد تا شالش را به سر ببندد و به او گفت:‹‹اگر لازم شد تو از کارهای من تقلید کن و بهتر است دهانت را باز نکنی و حرف نزنی!›› از کوه فرود آمدند و بر زمین صاف به راه افتادند.پس از یک پیچ خود را برابر پاسگاه نظامی ترک ها دیدند.هایک دست استفان را گرفت و هر دو خود را به درون بیشهٔ پشت پیچ جاده انداختند.ژاندارم ها در پی آنها به راه افتادند.استفان چشمانش را بست و خودش را بیشتر به هایک فشرد.هر دو در انتظار مرگ بودند که صدایی به ارمنی گفت: ‹‹آهای بچه ها نترسید!››

سرباز گفت: ‹‹تو پسر شوشیک نیستی؟ مرا نمی شناسی؟»

هایک سرباز را شناخت.سرباز راه را به آن دو نشان داد و گفت: ‹‹باید شب ها راه بروید و از کناره های مرداب آق دنیز.»

استفان و هایک به راه افتادند.همهٔ شب را از کنار مرداب گذشتند.استفان نزدیک بود در مرداب فرو رود، هایک با زحمت او را بیرون کشید.به کلبه و مزرعهٔ مردی ترکمن رسیدند.مرد نیک اندیش گمان کرد که استفان بیمار است.آنها را به خانه برد.زن ها آب گرم آوردند و بازوها و ساق های استفان را تمیز کردند.پس از آن یک بشقاب پر از جو پوست کندهٔ پخته در شیر بز با نان و قاشق چوبی برای مهمانان آوردند.استفان با گلوی ورم کرده و فشرده بیش از پنج قاشق نتوانست بخورد، اما هایک تمامی غذا را خورد.استفان فوراً خوابید، اما از دل درد می نالید و پوست بدنش پر از نیش پشه بود.زن ها به او جوشانده دادند و سنگ های گردی گرم کردند و روی شکم پسرک گذاشتند.هایک به استفان گفت:‹‹نترس! ما هر چقدر لازم باشد می مانیم تا تو خوب شوی!›› استفان گفت: ‹‹در اینجا نه تو مطرحی و نه من، بلکه نامهٔ جکسن مطرح است…هیچ مهم نیست! تو نباید وقتت را به خاطر من تلف کنی…من فردا برمی گردم».

ـ تو که نمی توانی از باتلاق ها عبور کنی…بهتر است از راه انطاکیه بروی.

ـ من شب ها راه می روم…شاید عیسی مسیح به کمک من بیاید.

و این نیروی فوق انسانی به کمک استفان آمد.مرد کشاورز نزد آن دو آمد و گفت: ‹‹من فردا با درشکه به بازار انطاکیه می روم.می توانم شما را هم برسانم.ما فردا هنگام غروب درآنجا خواهیم بود».

هایک گفت: ‹‹پدر، خوب است که پسرعموی من، حسین، را به انطاکیه ببری، چون خانوادهٔ او در انطاکیه اند، اما خانوادهٔ من در حمام اند.من پیاده به آنجا می روم.»

پیش از نیمه شب، هایک به وضع استفان رسید، لباس هایش را تمیز کرد و سفارش های بسیاری به او کرد که یک کلمه حرف نزند و خود را درون درشکه پنهان کند و در انطاکیه از درشکه بگریزد و نامهٔ جکسن را هم پاره کند.

مرد ترکمن استفان بیمار و تبدار را در درشکه گذاشت و به راه افتاد.این بیماری به او کمک می کرد که از حرف زدن و نماز خواندن معاف باشد.برای خوردن غذا ناچار شد از درشکه پیاده شود و بر سفرهٔ مرد ترکمن بنشیند.استفان تکه ای نان و کمی پنیر بز در دهان گذاشت، اما نتوانست آن را قورت بدهد.پیرمرد به ارمنی گفت: ‹‹تو اسمت حسین نیست و دروغ می گویی.›› استفان ترسید و نزدیک بود بیهوش شود.ترکمن گفت: ‹‹مترس و به خدا اعتماد کن! تا وقتی با من هستی اتفاق بدی برایت نمی افتد».

نزدیک قلعهٔ انطاکیه، درشکه ایستاد و مرد ترکمن، پسربچه را زیر ساقه های نی درون درشکه پنهان کرد و به راه افتاد.استفان شنید که سربازان دور درشکه را گرفتند و از مرد ترکمن پرسیدند: ‹‹کجا می روی؟›› او گفت که به بازار می رود، تا نی ها را به نجارها بفروشد.بازرسی انجام شد و درشکه به راه افتاد.مرد ترکمن استفان را از زیر نی ها بیرون آورد و او در درشکه به خواب رفت که ناگهان چشم باز کرد و خود را در یک گروهان نظامی دید.اونباشی پرسید: ‹‹کجا می روی و آن پسربچه کیست؟›› مرد ترکمن پاسخ داد: ‹‹به او نزدیک نشوید…زیاد جلو نروید.›› اونباشی عقب عقب رفت.مرد ترکمن گفت:‹‹او بیمار است و حکیم جوابش کرده است.›› آنگاه مدارک خود را زیر دماغ اونباشی گرفت تا بررسی کند، اما او فحشی داد و اشاره کرد که زود بروند.

مرد ترکمن پسربچه را بر سر راه سوئه جه گذاشت و گفت: ‹‹اگر خوب راه بروی، پیش از طلوع خورشید به بالای کوه می رسی.›› سپس تکه ای نان و پنیر و قمقمه ٔ آب خودش را هم به پسربچه داد و رفت.

استفان تمام شب را راه رفت، خود را نزدیک کوه ها رسانده بود.اما موقعیت و مردم پای کوه را نمی دانست و نمی شناخت.نیمه بیهوش دراز کشید.مردی او را دید.مرد دیگری سر رسید.چیزهایی پرسیدند، استفان جواب نداد: ‹‹آیا ختنه شده ای؟›› تفتیش آغاز شد.او را جاسوس ارمنی ها دانستند و سوار گاری کردند تا به سوئه جه ببرند و تحویل دهند.استفان چیزی درک نمی کرد.در گاری سرش را روی زانوان مرد ریش سیاهی گذاشته بود که او را دستگیر کرده بود.آنها به میدان کلیسا در یوغونولوک رسیدند.ژاندارم ها دوربین عکاسی و رونوشت نامهٔ جکسن را پیدا کردند.هر چه پرسیدند، پاسخی نشنیدند.نخستین ضربت چاقو برپشت استفان فرود آمد و او آن را احساس نکرد.

گدایان فراری ارمنی، جسد پسربچه را یافتند و آن را از دندان سگ های ولگرد نجات دادند و در تابوتی گذاشتند و بالای کوه بردند.در سی ویکمین روز مهاجرت به کوه موسی داغ پسربچه را به خاک سپردند….

دو شناگر از خلیج اسکندرون بازگشتند.هیچ کشتی جنگی ای ندیدند.در بندر اسکندرون نایب کنسول آلمان را دیدند و در پناه او قرار گرفتند.سرکنسول هم آمد و با خشنودی بسیار گفت که چند روز پیش آقای جکسن توانسته موجبات بازگشت یک جوان ارمنی پیام آور موسی داغ را فراهم سازد.دو شناگر فهمیدند که هایک کار خود را به خوبی انجام داده است و خوشحال شدند.نایب کنسول دو کیسهٔ بزرگ پر از بیسکویت به شناگران داد و آنها را همراه خود سوار درشکه کرد و به راه افتاد و با پرچم آلمان آنها را از پاسگاه گذراند و در راه ورود به ارسوس پیاده کرد.شناگران به شوشیک بیوه خبر دادند که پسرش در سلامت و امنیت است؛ چیزی که او باور نمی کرد.

کارهای شگفت آور این دو پسربچه، هفته ها و ماه ها کم کم ترجمه می شد و من دست نوشته ها را می خواندم.تأثیر آن بر من، بسیار بیشتر از آن بود که شما خلاصهٔ آن را در چند دقیقه بخوانید و بگذرید، بی آن که منتظر ادامهٔ ماجرا باشید.

به هر حال فرانتز ورفل شاهکاری به وجود آورده که هر روز اهمیت آن بیشتر و آشکارتر می شود.کتابی که شاید به بیش از سی زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده و در ایتالیا 35 بار تجدید چاپ شده است.اگر شما متن ارمنی کتاب را خوانده اید، بد نیست یک بار هم ترجمهٔ استاد قاضی را بخوانید و کار شگرف ترجمهٔ ایشان را هم ارزیابی کنید.

پی نوشت ها:

1ـ پیشگفتار کتاب چهل روزِ موسی داغ.

2ـ چهل روزِ موسی داغ، ص297.

فصلنامه فرهنگی پیمان شماره 31
سال نهم | بهار 1384 | 116 صفحه
در این شماره می خوانید:

۱۹۱۵، سال بی بهار

نویسنده: سونا خواجه سری امیدی سبز در کنج تنهایی هذیان میگفت. تکّه رویایی رو به آینه دشنام می داد. بر بوم گردون از درناها خبری نبود رنگ و بوی بهار از یادها رفته بود. در...

مراسم یادبود آوریل ۱۹۱۵

نویسنده: کارینه داودیان به منظور گرامیداشت یاد و خاطرهٔ 5 / 1 میلیون شهید ارمنی، که در سال1915 م به وسیله کارگزاران دولت ترکیه از سرزمین آبا و اجدادی خود بیرون رانده و...

پراکندگی کلیساهای تاریخی ارمنیان در آذربایجان غربی

نویسنده: بهروز خان محمدی از آنجا که ولادت حضرت مسیح مصادف با سلطنت فرهاد پنجم، پادشاه اشکانی، بود و اشکانیان نیز مانند هخامنشیان آزادمنش بودند و پیروان ادیان گوناگون در...

نوجوانان قهرمان ارمنی

نویسنده: سیف الله گلکار سیری در کتاب چهل روزِ موسی داغ چهل روزِ موسی داغ، فرانتز ورفل، ترجمهٔ محمد قاضی، تهران، زرین،1374 ش. اشاره فرانتز وِرفِل (1890ـ 1945م) که هم...

سیری در کتاب تاریخ ماکو

نویسنده: ادوارد هاروتونیان اشاره میراسدالله موسوی ماکویی، روز چهاردهم مهر ماه1297 ش در شهر ماکو در خانواده ای روحانی به دنیا آمد. پدرش، میرطاهر، مردی زحمتکش و مورد...

بازگشت به شن های مارگانه

ترجمه: سونا خواجه سری ماه مه بود. با گروهی از دوستان در یک سفر زیارتی عازم صحرای دِرزُر[1]شدیم. در اتوبوس ما شش زائر ارمنی هم بودند که همگی در یک مهمانسرا اقامت گزیدیم....

گر خون خاموش بماند،سنگ ها فریاد برخواهند آورد

ترجمه: النا مسیحی میلیون ها تن در بستر جوشان بیابان ها جان باختند. صدها تن به یتیمخانه ها و نوانخانه های حلب و بیروت رسیدند. و فقط ده ها تن تا قرن بیست ویکم زیستند تا...

رافائل لمکین و نسل کشی ارمنیان

نویسنده: استیون ال جیکوبز/ ترجمه: ژیلبرت مشکنبریانس اشاره نوشتهٔ حاضر، برگردان مقاله ای است که استیون جیکوبز، استاد دانشگاه آلابامای توسکالوسا در کنفرانس هشتاد و پنجمین...

خزر – یک جستار (بحث) ریشه شناسی

نویسنده: جامی شکیبی گیلانی یادداشت شمارهٔ1. بن این جستار از فرهنگ ریشه شناسی پارسی - شناسنامهٔ واژگان پارسی - CEDPL نوشتهٔ نویسندهٔ این جستار برداشته شده است. یادداشت...

کارا کلیسا یا قره کلیسا – بررسی ریشه شناسی

نویسنده: جامی شکیبی گیلانی بنا بر فلسفهٔ وجودی و خط مشی فصلنامهٔ پیمان، باب مناظره برای دستیابی به حقایق فرهنگی همیشه باز بوده است. نوشتار ‹‹کاراکلیسا یا قره کلیسـا،...

سخنی کوتاه در باره پزشک جامی شکیبی گیلانی

پزشک جامی شکیبی گیلانی در هشتم آگوست1939 م در تربت جام زاده شد. به سال 1964 از دانشکدهٔ پزشکی تهران دانشنامهٔ پزشکی گرفت، پس از سربازی به سال 1966 به آمریکا رفت، پس از...

نابودسازی فرهنگی

همزمان با قتل عام و اخراج ارمنیان از سرزمین آبا و اجدادی خود در منطقهٔ شرق ترکیهٔ فعلی در سال های1915 و1916 م، نه تنها اموال قربانیان به تاراج رفت، بلکه کلیهٔ کلیساها و...