نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

هاکوپ کاراپنتس(1925 ـ 1994م)

نویسنده: آزاد ماتیان

 هاکوپ کاراپنتس در اوت 1925م، در خانوادهای ارمنی، در تبریز، چشم به جهان گشود. در واقع، به این جهان پهناور تبعید شد. محرومیت از مهر مادری در اوان کودکی، مهاجرت به تهران در عنفوان جوانی، رؤیای آزادی ارمنستان و آرزوی بازگشت به آرارات، که مربیانش و مهاجران آمده از آن طرف مرز در دل او کاشته بودند و بالاخره مهاجرت به ایالات متحدۀ امریکا در جوانی، همچون سرنوشتی محتوم حیات فکری و عاطفی وی را رقم زدند.

کودکستان روسی، مدرسۀ ابتدایی ارمنی ـ فرانسوی، دبیرستان فارسی ـ فرانسوی و تحصیلات دانشگاهی امریکایی حکایت از تربیت ذهنی چند فرهنگی دارند، ذهنی که مصرانه از پذیرش سرنوشت خویش، به منزلۀ یک تبعیدی، سرباز میزند و به وفاداری غمانگیز خود نسبت به قومیت و زبان مادری پای میفشارد.

کاراپنتس، در اوایل جنگ جهانی دوم، از تبریز به تهران آمد. او در تهران علاوه بر تحصیل به فعالیتهای فرهنگی نیز روی آورد و با گروهی از جوانان همفکر خود انجمن لویس یو میتک[1](نور و اندیشه) را تشکیل داد که در واقع، هستۀ اولیۀ انجمن فرهنگی ـ ورزشی آرارات امروز محسوب میشد و نام کاراپنتس به منزلۀ یکی از مؤسسان این تشکیلات و اولین رئیس هیئت مدیرۀ آن ثبت شده است.

کاراپنتس در 1947م برای ادامۀ تحصیل به ایالات متحده عزیمت کرد. او ابتدا از دانشگاه کانزاس و سپس از دانشگاه کلمبیا، در رشتۀ خبرنگاری، فارغالتحصیل شد. وی از 1954 ـ 1979م مدیریت بخش ارمنی صدای امریکا را بر عهده داشت.

هاکوپ کارپنتس فعالیت ادبی خود را با سرودن شعر آغازکرد اما خیلی زود به نثر روی آورد، چیزی که جایگاه او را در ادبیات ارمنی ایران ممتاز کرد چرا که در ادبیات ایران اکثریت پیوسته با شاعران بوده است.

اما چگونه نویسندهای که بیشتر عمر خود را در امریکا گذرانده و بیشتر آثارش را در آن دیار نوشته و منتشر کرده نویسندهای ایرانی ـ ارمنی محسوب میشود؟

این سؤال به طور قطع یکی از پرسشهای متعددی است که خود نویسنده در بحرانیترین لحظات زندگیاش درصدد پاسخگویی به آنها برآمده و امیدبخشترین مکان و مأوای خود را برای رهایی از سرگردانی در زبان مادری یافته است. کاراپنتس میگوید: ((فکر میکنم همین کار را میتوانستم در عرصۀ ادبیات امریکا هم انجام دهم. حتی در سالهای اخیر خودم را برای این کار آماده میکردم (با همکاری با نشریات و مجلات امریکایی) اما در یک روز فرخنده به این نتیجه رسیدم که ادبیات امریکایی هیچ احتیاجی به من ندارد و نه من احتیاجی به ادبیات امریکایی دارم.... من نویسندهای ارمنی باقی خواهم ماند، وفادار به زبان مادری، تبار و به عقیدۀ ارمنی بودن خودم)).

اما از بد حادثه زبانی که کاراپنتس به کار میبرد زبان ارمنی شرقی(زبان ادبی ارمنیان ارمنستان و ایران) است در حالی که زبان ارمنیان امریکا ارمنی غربی(زبان ارمنیان استانبول و ناحیۀ آناتولی که در پی قتلعام 1915م، در ترکیۀ عثمانی، به کشورهای مختلف جهان مهاجرت کردند) است. به دیگر سخن، کاراپنتس در عرصۀ ادبی ارمنیان امریکا نیز یک اقلیت و در زمان خود شاید یک اقلیت خاص بود. در ایران نیز عدۀ بسیار محدودی آثارش را میشناختند و به آنها دسترسی داشتند. مرزهای ارمنستان شوروی نیز در برابر نویسندهای که گردانندۀ بخش ارمنی صدای امریکا بود، به شدت بسته بود و تنها پس از وفاتش مجموعهای از آثار کاراپنتس در ارمنستان چاپ و منتشر شد.

همزمان اشاره کنیم که شعر برای شاعر ارمنستان، بارویر سِواک، همان پیام غریقی است که وی در شیشهای نهاده و به دریا می سپارد باشد که طوفان حادثه آن را به ساحلی واگذارد. اما کدام ساحل؟

اما اوج فاجعه آنجاست که زبان و کلمات نیز با بیگانگی خیانتبار خود تنها امید نویسنده را مورد تهدید و تردید قرار میدهند و از وظیفۀ خود به منزلۀ ترجمان واقعیت سرباز میزنند و کاراپنتس به خوبی بر این واقعیت تلخ نیز آگاهی دارد: (( هرچه کلمات انباشتهتر میشوند ورشکستگی آنها را بیشتر حس میکنم و بیشتر میفهمم که چرا او (پدرم) از کلمات میگریخت. مبادا کلمات از معنی تهی شوند و واقعیت را مسخ کنند)).

کاراپنتس نویسندهای واقعگراست، نویسندهای که پیوسته در تلاش مهار واقعیتِ فرار به وسیلۀ زبان و تسلط بر زبان به وسیلۀ واقعیت است. لذا به وسوسۀ غوطهور شدن در گسلهای تاریک و بیانتهای زبان و واقعیت، که شاید موضوع و مضمون اصلی اندیشۀ جدید است، تن نمیدهد.

قهرمان اصلی هاکوپ کاراپنتس روشنفکری ارمنی است، مهاجری که در وجود آدام نوریان، چهرۀ اصلی یکی از بهترین آثار او با نام کتاب آدام، متبلور شده است. از این نظر، میتوان گفت که این رمان تا حد زیادی جنبۀ زندگینامۀ خودنوشت[2] دارد و نویسنده تلاش کرده تا در آن تقریباً تمامی مسائل ارمنیان را در عصر حاضر در متن جنبههای کلی و اساسی مبتلابه جوامع توسعه یافته، به ویژه، امریکا، در محور زندگی شخصی قهرمانش، به تصویر کشد.

موضوع اصلی رمان همان مسئلۀ هویت ملی است که خواسته یا ناخواسته تمامی روابط نوریان را با همسر و فرزندانش تحت تأثیر قرار داده و اسباب بیگانگی او را با آنان و اصولاً، با تمامی مظاهر زندگی فراهم ساخته. در این خصوص، گفتوگوی زیر، بین آدام و همسرش، بسیار گویا و شفاف است:

ـ : ((آدام! میدانی که ما دیگر همدیگر را نمیشناسیم؟ بله، ما با هم بیگانه شدهایم. من نمیفهمم چه بر سر آدام نوریانی که من میشناختم آمده است؟)).

ـ : ((زندگی همۀ ما را عوض میکند اما آنچه اساسی است بدون تغییر باقی میماند. تو میدانی که من تو را دوست دارم پس دیگر از چه چیز غیر عادیای صحبت میکنی؟)).

ـ : ((از ارمنیمآبی کهنۀ تو آدام!)).

اما آیا واقعاً چنین است؟ مرزهای زندگی شخصی و محرکهای فرهنگی ـ اجتماعی چگونه مشخص میشوند؟ و در این میان برجسته کردن مسئلۀ هویت ملی تا چه حد میتواند توجیهپذیر باشد؟

هاکوپ کاراپنتس و قهرمانش، نوریان، البته به این موضوع آگاهی کامل دارند. آنها میدانند که تنهایی و بیگانگی انسان در جهان معاصر، به ویژه، در جوامع توسعه یافتهتر، عارضهای فراگیر است. نوریان در جایی میگوید:

(( از این بیگانگی تنها من نیستم که رنج میبرم با هرکه حرف میزنم در چشمهایش غبار راههای دور را میبینم)).

نوریان درام شخصی خود را در متن جامعهای تجربه میکند که: (( تمدن بیماری به وجود آورده و دقت و توان اندیشیدن را از انسان گرفته است)).

کاراپنتس، از زبان نوریان، جامعۀ مصرفی و مردمسالاری غربی را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد و آن را به بازی گروههای مشرف به دستگاه حاکم تعبیر میکند:(( اگر مردمسالاری این است پس باید گفت در قرن مساواتپرستی سرکوب هر نوع ابتکار، پرواز و خلاقیت، جامعه را به یک تودۀ کوتهفکر فاقد آگاهی سیاسی، شهامت فرهنگی و استقلال فکری بدل کرده است)).

در چنین دنیایی، یک روشن اندیش ارمنیشاید تنها کمی تنهاتر از همفکران خود و زبانش کمی بستهتر باشد زیرا او در میانۀ میدان مرکزی ایروان هم همان تنهایی را احساس میکند که در پارک مرکزی بیو هاون احساس کرده بود. اگرچه اینجا همۀ آدمها ارمنیاند ولی آنها هم در شتاباند. اما به کجا میروند؟

در چنین دنیایی، قهرمان کاراپنتس نه تنها جایی برای بودن که مکانی برای مردن هم نمییابد: (( وقتی بمیرم مرا به کدام خاک خواهند سپرد؟)).

بسیارند نویسندگان و غیر نویسندگان ارمنیای که از داشتن مزاری در این کرۀ خاکی محروم ماندند. کاراپنتس شاید سعادتمندتر از آنها بود. وی در 1994م، در بوستون امریکا، در گذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. صدای تنهایی او جاودانه خواهد ماند.

 

پی نوشت ها:

Luys yev Mitk

Autobiography

 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 3307