نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

دو دیدگاه و دو پایان ناهمگون بر یک داستان کوتاه بررسی تطبیقی داستان های گرداب اثر صادق هدایت و شکنجه اثر شین پرتو به یاد شصت و ششمین سالگرد خاموشی نویسندۀ بزرگ، صادق هدایت

نویسنده: دکتر قوام الدین رضوی زاده

 

در ادبیات داستانی کهن ایران، که نمونه هایی از رمان نویسی منظوم است، به موضوعی جالب توجه بر ‏می خوریم و آن پرداخت های مکرر به محتوایی واحد است. برای مثال حکیم نظامی گنجوی، داستان بهرام گور و ‏معشوقه های او را با عنوان هفت پیکر به نظم در آورده و در پایان، به سرنوشت تلخ و رمزآلود بهرام می پردازد. ‏همین داستان را یک بار امیر خسرو دهلوی با عنوان هشت بهشت و بار دیگر عبدی بیک شیرازی با عنوان هفت ‏اختر به نظم در آورده است. البته داستان ها در جزئیات با یکدیگر تفاوت هایی دارند. داستان خسرو و شیرین را نیز ‏نخستین بار حکیم نظامی گنجوی و بار دیگر امیر خسرو دهلوی و سپس عبداله هاتفی به نظم در آورده اند. ‏داستان های لیلی و مجنون و اسکندر افسانه ای که به دنبال آب حیات رفت، نیز سرنوشت مشابهی داشته اند. ‏عنوان ها نیز گاه با هم تفاوت دارند، مثلاً اسکندرنامۀ حکیم نظامی گنجوی با محتوایی مشابه به روایت عبدی ‏بیک شیرازی آیین اسکندری نام گرفته است.‏

Click to enlarge
صادق هدایت، 1309ش

‏ در ادبیات معاصر ایران، چنین پدیده ای نادر است. با الگویی که از ادبیات داستانی کهن ایران سراغ داریم، ‏یعنی پرداختن به محتوایی واحد و تنها تغییراتی در ریزه کاری ها، فقط یک مورد را می توان در ادبیات معاصر ایران ‏سراغ گرفت که تا کنون بدان نپرداخته اند و آن تشابه شگفت آور دو داستان گرداب اثر صادق هدایت و شکنجه اثر ‏شین پرتو است. آنچه شگفت آورتر است پایان ناهمگون این دو داستان است که بحثی جدی را ضمن این مطالعه ‏به دنبال خواهد آورد.‏ 
 هدایت داستان کوتاه گرداب را نخستین بار در 1311ش در مجموعـۀ سه قطره خـون منـتشر ساخت. داستان ‏گرداب از جمله داستان هایی است که هـدایت پس از بازگشت از پاریـس و به دنبـال انتشار داستان هایی که در آنجا ‏نوشته و در 1309ش در مجموعۀ زنده به گور منتشر ساخته بود، در ایران نوشت. گرداب داستانی است که از نظر ‏ساختاری کامل و بدون نقـص اسـت. ماجـرا از زمانـی آغـاز می شود که همایون ماه آفرید پس از به خاک سپاری ‏دوست صمیمی اش بهرام میرزا ارژن پور، که به طرز فجیعی با شلیک گلوله به شقیقه خودکشی کرده، در روزی ‏برفی، از پشت شیشه های مات از بخار، به چرخش دانه های برف، که بر شیروانی خانۀ همسایه می نشیند، خیره ‏شده و به مرگ غم انگیز دوستش فکر می کند. خبر را پریروز تلفنی، در اداره به او داده اند و او به سرعت درشکه ‏گرفته و به خانۀ بهرام میرزا رفته است. اینک، چهرۀ خون آلود و مغز پریشان بهرام میرزا را به خاطر می آورد و غمی ‏سنگین، او را از درون می خورد و با خود زیر لب زمزمه می کند:‏
«‏ آیا راست است؟... آیا ممکن است؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم مابین هزاران مردۀ دیگر، میان خاک ‏سرد نمناک خوابیده ... کفن به تنش چسبیده! دیگر، نه اول بهار را می بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفۀ ‏غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش بکلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و ‏حرف های با مزه می زد...‏».[1]
‏ این پرسش های پی در پی او را به شدت آزار می دهد، پرسش هایی که پاسخی ندارند. پرسش ها از همسرش، ‏بدری، نیز به پاسخ درستی نمی انجامد. پیوسته، به عکس بهرام میرزا نگاه می کند و افسوس می خورد و افکاری ‏تیره و تار ذهنش را پریشان می سازد:‏
«‏ او باید بمیرد و این سید‎‎[ه]‎‎‏ خانم هف هفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پاچنار ‏عصا زنان آمده بود، سراغ خانۀ بهرام را می گرفت تا برود از حلوای مرده بخورد. این مصلحت خداست، به نظر زنش ‏طبیعی است و زن او، بدری، هم یک روز به شکل همین سید‎‎‎[ه]‎‎‏‎‏ خانم در می آید. از حالا هم بدون بزک ریختش ‏خیلی عوض شده، حالت چشم ها و صدایش تغییر کرده. صبح زود، که به اداره می رود، هنوز او خواب است. پای ‏چشم هایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده. لابد، زنش هم همین احساس را نسبت به او می کند، که ‏می داند؟ آیا خود او هم تغییری نکرده؟ آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است؟ آیا زنش را ‏فریب نداده؟...‏».[2]
‏ همایون و بهرام از آن دوست های به اصطلاح جان در یک قالب بوده اند. دوستی ای که از دوران دبستان آغاز ‏شده است:‏
«‏ در این مدت هژده سال، به اندازه ای روح و فکر آنها به هم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی ‏محرمانۀ خودشان را به یکدیگر می گفتند بلکه خیلی از افکار نهانی یکدیگر را نگفته درک می کردند».‏[3]
‏ و در این میان چیزی که برای همایون و همسرش، بدری، شگفت آور است، پنهان کردن اندیشۀ خودکشی از ‏سوی بهرام و انگیزۀ آن بوده است. زیرا بهرام افکار و احساسات پنهان خود را نیز با همایون در میان می گذاشته ‏است.‏
‏ همایون کارمند ادارۀ گمرک است و سه سال از زندگی کاری خود را در سمت مأمور در بندر گز گذرانده است و ‏در این سه سال، همسر او، بدری و دخترش، هما، در تهران بوده اند و سرپرستی این خانوادۀ کوچک در تهران بر ‏عهدۀ دوستش، بهرام، بوده است و به قول بدری، زنش: « نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد». شدت علاقۀ بهرام ‏به هما به اندازه ای است که بدری در این باره به همایون می گوید:‏
«‏... بندرگز که بودی هما سرخک گرفت، ده شبانه روز این مرد پای بالین این بچه پرستاری می کرد. خدا ‏بیامرزدش!‏». [4]
‏ هر جمعه این خانوادۀ کوچک، در اتاق سردستی خود، می نشینند و بهرام نیز به آنان می پیوندد و با همایون ‏تخته نرد بازی می کند و صدای خنده و شادی بلند می شود اما این جمعه مانند جمعه های پیشین نیست. روزی ‏سرد و برفی است و خانواده کنار بخاری گرد آمده و غم و اندوه حکم فرماست. پریروز، چهارشنبه، خبر خودکشی ‏بهرام میرزا را به همایون داده اند و او سراسیمه خود را به خانۀ آنها رسانده است. اینک، سرگشتگی و پریشانی در ‏فضای خانه موج می زند و حتی، دختر کوچک خانواده، یعنی هما، نیز این دگرگونی ناگهانی را احساس کرده است. ‏پرسش های زن و شوهر از یکدیگر بی جواب می ماند و در این هنگام است که در باز می شود و خدمتکار پاکتی ‏لاک و مهر شده به دست همایون می دهد. همایون پاکت را می گشاید و نامه ای به خط بهرام در آن می یابد:‏
«‏ الان که یک ساعت و نیم از نیمه شب گذشته، به تاریخ 13 مهر 1311 اینجانب، بهرام میرزای ارژن پور، از ‏روی رضا و رغبت، همۀ دارایی خود را به هما خانم ماه آفرید بخشیدم.‏
‏ بهرام ارژن پور». [5]
‏ ظاهراً، خودکشی بهرام میرزا باید حداقل دو ماه پس از نگارش این وصیت نامه یعنی زمانی که هوا سرد شده و ‏برف می بارد، رخ داده باشد زیرا در مهر ماه هوا آن قدر سرد نیست و علاوه بر آن برف نمی بارد!‏
‏ وقتی همایون برای همسرش توضیح می دهد که بهرام همۀ دارایی خود را به هما بخشیده، بدری تنها ‏می گوید: چه مرد نازنینی!. این شگفت زدگی همراه با ملاطفت، به تنفری که از لحظاتی پیش در وجود همایون ‏جوانه زده، شدت بخشیده و او را نسبت به همسرش بدبین می سازد. شکی نیست که بهرام انگیزۀ خودکشی را از ‏نزدیک ترین دوست خود پنهان ساخته است. همایون گمان می کند که فرسودگی ناشی از کار علت آن بوده و ‏می گوید:‏
« ‏... از سفر که برگشتم، حس کردم تغییر کرده. ولی چیزی به من نگفت، گمان کردم این گرفتگی او برای ‏کارهای اداری است... چون کار اداره روح او را پژمرده می کرد، بارها به من گفته بود... اما او هیچ مطلبی را از من ‏نمی پوشید».[6]
‏ و بدری چنین اظهار می کند:‏
«‏ شاید چیزی داشته که اگر به تو می گفت می ترسید غمگین بشوی، ملاحظه ات را کرده. آخر هرچه باشد تو ‏زن و بچه داری، باید به فکر زندگی باشی، اما او...‏». [7]
‏ بدری، شاید بدون اینکه مقصودی داشته باشد، تنها عقیدۀ خود را گفته اما همین موضوع همایون را نسبت به ‏او بدبین می کند:‏
«‏ سرش را با حالت پر معنی تکان داد، مثل اینکه خودکشی او اهمیتی نداشته. دوباره، خاموشی آنها را به فکر ‏وادار کرد. ولی همایون حس کرد که حرف های زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است. همین زن، که هشت ‏سال پیش او را می پرستید، که آن قدر افکار لطیف راجع به عشق داشت!، در این ساعت مانند اینکه پرده ای از ‏جلو چشمش افتاد، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی، ‏عقل رس، جا افتاده و به فکر مال و زندگی دنیا بود و نمی خواست غم و غصه به خودش راه بدهد. و دلیلی که ‏می آورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته! چه فکر پستی، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده ‏مردنش افسوسی ندارد. آیا ارزش بچۀ او در دنیا بیش از رفیقش است؟ هرگز! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا در ‏دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد؟...‏».[8]
‏ در حقیقت، بدبینی همایون نسبت به زنش از همین لحظه آغاز شده است. پس از دریافت نامۀ بهرام، لحظاتی ‏به عکس او خیره می شود و بعد، نگاهی به چهرۀ دخترش هما می اندازد:‏
« ‏... ناگهان چیزی به نظرش رسید که بی اختیار لرزید. مانند اینکه پردۀ دیگری از جلو چشمش افتاد: دخترش ‏هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود، نه به او رفته بود و نه به مادرش. چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود، دهن ‏کوچک، چانۀ باریک، درست همۀ اسباب صورت او مانند بهرام بود. اکنون، همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را ‏دوست داشت و حالا، هم بعداز مرگش، دارایی خود را به او بخشیده! آیا این بچه ای که آن قدر دوست داشت، ‏نتیجۀ روابط محرمانۀ بهرام با زنش بود؟ آن هم رفیقی که با او جان در یک قالب بود و آن قدر به هم اطمینان ‏داشتند؟ زنش سال ها با او راه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این مدت، او را گول زده، مسخره کرده و حالا، هم ‏این وصیت نامه، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده، نه، او نمی توانست همۀ اینها را به خودش هموار ‏بکند...».‏ [9]
‏ چنین اندیشۀ ویرانگری رفته رفته بحران روحی همایون را تشدید کرده و بنای پرخاشگری را گذاشته و ‏همسرش را متهم به خیانت می کند و هما را دختر بهرام دانسته و وصیت نامه را مچاله کرده و در بخاری می اندازد:‏
«‏ آره، دختر تو... دختر تو... بردار ببین. می خواهم بگویم که حالا چشمم باز شد، فهمیدم چرا بخشش کرده، پدر ‏مهربانی بوده. اما تو به قولی خودت هشت سال است که...‏ ».[10]
‏ و در اینجا بدری اختیار از کف می دهد و یکی از رازهای خانوادگی را بر ملا می سازد:‏
«‏ که توی خانۀ تو بودم، که همه جور ذلت کشیدم، که با فلاکت تو ساختم، که سه سال نبودی خانه ات را نگه ‏داشتم، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندرگز عاشق یک زنیکۀ شلختۀ روسی شده بودی. حالا، هم این مزد ‏دستم است، نمی توانی بهانه ای بگیری، می گویی بچه ام شکل بهرام است. ولی من دیگر حاضر نیستم... دیگر یک ‏دقیقه توی این خانه بند نمی شوم...‏». [11]
‏ از این به بعد سیر حوادث تند می شود و همه چیز سرعت می گیرد و در چشم بر هم زدنی، حاصل یک ‏زندگی در هم می پیچد. همایون احساس می کند که کابوسی هولناک زندگی  اش را دربر گرفته:‏
«‏... همایون مات و منگ به سر جای خودش ایستاده بود. می ترسید که سرش را بلند کند، نمی خواست باور ‏بکند که این پیش آمدها راست است. از خودش می پرسید: شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی می بیند، ولی ‏چیزی که آشکار بود از این به بعد این خانه و این زندگی برایش تحمل ناپذیر بود و دیگر نمی توانست دخترش ‏هما را، که آنقدر دوست داشت، ببیند. نمی توانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشتۀ رفیقش چرکین شده ‏بود. از همه بدتر زنش، هشت سال پنهانی با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده کرده بود. همۀ ‏اینها در خفای او. بدون اینکه بداند! همه بازیگرهای زبردستی بوده اند. تنها او گول خورده و به ریشش خندیده اند. ‏از سرتاسر زندگی اش بیزار شد. از همه چیز و همه کس سرخورده بود. خودش را بی اندازه تنها و بیگانه حس ‏کرد. راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب به مأموریت برود و باقی ‏زندگی اش را در آنجا به سر ببرد و یا اینکه خودش را سر به نیست بکند. برود جایی که هیچ کس را نبیند. صدای ‏کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همۀ ‏کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون پی نبرده بود».‏[12]
‏ از این پس، لحظه های پریشانی و سرگردانی همایون و پرسه زدن های بی هدف او در کوچه ها و خیابان ها ‏آغاز می شود. همسرش به همراه دختر کوچکش خانه را ترک کرده اند. خانه سرد و خالی است و از پناه بردن به ‏آن وحشت دارد. به یاد روزهایی می افتد که در محل کارش عمر را سپری می کرد اما یک امید او را سر پا نگه ‏می داشت و آن هم بازگشت به خانه و دیدار دوبارۀ بدری و هما و بهرام بود ولی این امید هم به باد رفته بود:‏
«‏... ساعت های یکنواختی که در اتاق کوچک گمرک پشت میز نشسته بود و پیوسته همان کاغذ ها را سیاه ‏می کرد به یاد آورد، گاهی همکارش ساعت را نگاه می کرد و خمیازه می کشید، دوباره قلم را بر می داشت و همان ‏نمرات را روی ستون خودش می نوشت، مطابقه می کرد، جمع می زد، دفترها را زیر و رو می کرد. ولی آن وقت یک ‏دلخوشی داشت، می دانست که هر چند چشمش، فکرش، جوانی اش و نیرویش خرده خرده به تحلیل می رود، اما ‏شب که بهرام، دختر و زنش را با لبخند می بیند خستگی او را بیرون می آورد. ولی حالا از هر سۀ آنها بیزار شده ‏بود. هر سۀ آنها بودند که او را به این روز انداخته بودند».‏[13]‏
‏ حتی تصمیم به خودکشی هم می گیرد ولی منصرف می شود. تصویری که هدایت از فضای اطراف همایون ‏می دهد در هماهنگی کامل با روحیۀ اوست:‏
«‏... در دالان پالتو و گالش خود را پوشید. چتر را هم برداشت و از در خانه بیرون رفت. کوچه خلوت بود. ‏تکه های برف آهسته در هوا می چرخید. او بی درنگ راه افتاد، در صورتی که نمی دانست کجا می رود. همین قدر ‏می خواست که از خانه اش، از این همه پیش آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود.‏
‏ از خیابانی سر در آورد که سرد و سفید و غم انگیز بود. جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست و ‏بلند داده بود. او آهسته گام های بلند بر می داشت. اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برف های آبدار و گل خیابان را ‏به سر و روی او پاشید. ایستاد، لباسش را نگاه کرد که غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد. در بین ‏راه، برخورد به یک پسر بچۀ کبریت فروش. او را صدا زد. یک کبریت خرید، ولی به صورت او که نگاه کرد دید ‏چشم های زاغ، لب کوچک و موی بور داشت. یاد بهرام افتاد، تنش لرزید و راه خودش را در پیش گرفت. ناگهان ‏جلوی شیشۀ دکانی ایستاد. جلو رفت. پیشانی اش را به شیشۀ سرد چسبانید، نزدیک بود کلاهش بیافتد. پشت ‏شیشه اسباب بازی چیده بودند. آستینش را روی شیشه مالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی این کار بیهوده ‏بود. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشم های آبی جلو او بود، لبخند می زد، مدتی مات به آن نگریست. ‏یادش افتاد اگر این عروسک، مال هما بود چقدر او را خوشحال می کرد...‏». [14]
‏ همایون از کوچه ها عبور می کند و تصاویری غم انگیز که اندوهش را دو چندان می کند، از برابر دیدگانش ‏می گذرد: مرغ و خروس هایی که پاهایشان به هم بسته شده و از شدت سرما می لرزند، لکه های سرخ خون که بر ‏روی برف ریخته و پسر بچۀ کچلی که جلوی هشتی خانه ای نشسته و بازوهایش از پیراهن پاره اش بیرون زده. ‏شب دیروقت که به خانه باز می گردد، در خواب گزارش روزانه، هراس آور و معوج برابر دیدگانش می آید. هدایت ‏حالات روحی همایون را به دنبال یک سوء ظن، دقیق و با جزئیات توصیف می کند.‏
‏ زندگی همایون دو هفته در پریشانی و در به دری می گذرد. برای فرار از این وضع تصمیم به ترک تهران ‏می گیرد. با تقاضای مأموریت او در گمرک کرمانشاه موافقت می کنند. با این حال، آن قدر نیازمند دیدار هماست ‏که بعضی عصرها دزدکی تا نزدیکی مدرسۀ دخترش می رود و پشت دیوار پنهان می شود تا مشدی علی، خدمتکار ‏خانۀ پدر زنش، که برای همراه بردن هما می آید، او را نبیند. بلیط برای کرمانشاه تهیه می کند و برای بستن ‏چمدان هایش به خانه می رود تا صبح فردا حرکت کند:‏
«‏ وارد خانه اش که شد، یکسر رفت به اتاق سر دستی خودش که میز تحریرش آنجا بود. اتاق شوریده ریخته و ‏پاشیده، خاکستر سرد در پیش بخاری ریخته بود. پارچۀ بنفش خامه دوزی و پاکت بهرام را که وصیت نامچه در آن ‏بود روی میز گذاشته بودند...».‏ [15]
‏ پاکت را بر می دارد و پاره می کند ولی از میان پاکت تکه کاغذی بیرون می افتد که روز دریافت متوجه آن ‏نشده است. تکه پاره ها را کنار هم می چیند و پیامی از بهرام را می خواند که مانند پتکی بر سرش می کوبد:‏
«‏ لابد این کاغذ بعد از مرگم به تو خواهد رسید. می دانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد، چون ‏هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمی کردم، ولی برای اینکه سری در میان ما نباشد، اقرار می کنم که من، بدری، ‏زنت را دوست داشتم. چهار سال بود که با خود می جنگیدم، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده بود ‏کشتم، برای اینکه به تو خیانت نکرده باشم. پیشکش ناقابلی به هما خانم می کنم که امیدوارم قبول شود!‏
‏ قربان تو بهرام».[16]
‏ این نامه سوء ظن او را، که طوفانی در زندگی اش به پا کرده، بی پایه و اساس جلوه می دهد. همایون گیج و ‏منگ چند بار نامه را می خواند و بعد، برای آنکه دخترش را پیش از رفتن به کرمانشاه ببیند، عروسکی را که ‏صورت سرخ و چشم های آبی دارد می خرد و به سوی خانۀ پدر زنش روانه می شود. اما فاجعه ای رخ داده است. ‏مشدی علی خبر سینه پهلو کردن و مرگ هما را به همایون می دهد و او مانند دیوانه ها، بی آنکه وارد خانۀ پدر ‏زنش شود و همسرش، بدری، را ببیند، بدون آنکه چمدان هایش را ببندد، روانه گاراژ می شود تا به طرف کرمانشاه ‏حرکت کند.‏

‏ داستان گرداب یک فاجعه است و از هم پاشیدن یک زندگی شیرین را در چشم بر هم زدنی نشان می دهد. ‏همه چیز با سوء ظن همایون نسبت به همسر و صمیمی ترین دوستش آغاز می شود و زمانی این سوء ظن فرو ‏می نشیند که دیگر همایون امیدی به ادامۀ زندگی گذشته ندارد، زیرا نه بهرام هست و نه هما و خود او هم این ‏شهامت را در خود نمی بیند که به دیدار همسرش، بدری برود و از او پوزش بخواهد. با این حال داستان به شکلی ‏طبیعی پیش می رود و هیچ چیز غیرعادی نمی توان در آن یافت. حتی عکس العمل همایون در آخرین لحظه و ‏پس از دریافتن مرگ دخترش قابل درک است. خودکشی بهرام و سپس، سوء ظنی خانمان برانداز چنان او را گیج و ‏منگ کرده که عکس العمل هایش به نظر غیرعادی و در عین حال قابل درک می آید.‏
‏ پیش از آنکه به شرح روایتی دیگر از داستان گرداب، که در سال 1329ش و با عنوان شکنجه به چاپ رسیده ‏است، پردازیم، لازم است تا اندکی از شین پرتو ، نویسندۀ داستان شکنجه سخن گوییم:‏
‏ دکتر شین پرتو با نام اصلی علی شیراز پور پرتو در 2دی ماه 1286ش در بخش کنگاور شهرستان کرمانشاه ‏به دنیا آمد. مادرش هنگام به دنیا آوردن وی به مرگی غم انگیز از دست رفت و این واقعه اندوهی ژرف در روح او بر ‏جای گذارد که تأثیرش در شکل گرفتن روحیۀ هنری او در سال های بعد قابل درک است. پدر و پدربزرگ به ‏تربیت او همت گماشتند و به ویژه، پدربزرگ تأثیری عمیق برشخصیت او به جای گذاشت و مرگ عارفانه و شگفت ‏انگیزش هنگام عبادت بعدازظهر، شین پرتو را، که کودکی بیش نبود، سخت تکان داد و تأثیری رمزآلود بر او نهاد.‏
Click to enlarge
   دکتر شین پرتو، این عکس در ژوئیۀ 1929م به مجتبی مینوی تقدیم شده است

‏ شین پرتو پس از گرفتن دیپلم دبیرستان، نخست به پاریس و از آنجا به مون پولیه‏[17] رفت. در آغاز در رشتۀ ‏پزشکی به تحصیل پرداخت اما خیلی زود شیفتۀ ادبیات فرانسه شد و تحصیلات خود را در این رشته دنبال کرد. ‏زندگی و تحصیل در فرانسه و آشنایی با مکتب های گوناگون، بینش ادبی و هنری او را شکل داد. شین پرتو پس از ‏پایان تحصیل، به ایران بازگشت و در وزارت امور خارجه، استخدام شد. در 1309ش به انتشار مجله ای ادبی با نام ‏آرمان دست زد که شماری از نویسندگان و شعرای کلاسیک ایران مانند عباس اقبال آشتیانی، بدیع الزمان فروزانفر ‏و ملک الشعراء بهار و دیگران با آن همکاری می کردند. در همین سال هاست که صادق هدایت، بزرگ علوی، ‏مسعود فرزاد و مجتبی مینوی در برابر استادان ادبیات کهن معروف به گروه سبعه، که تنی چند از آنان نیز با آرمان ‏همکاری می کنند، موضع می گیرند و به نوگرایی در ادبیات ایران دست می زنند. شکل گیری این گروه چهار نفره ‏بی شک آغازی است در پیدایش ادبیات نوین ایران. هدایت، علوی و شین پرتو، به دلیل کینۀ مشترکشان نسبت ‏به یورش بیگانگان به ایران، در 1310ش مجموعه ای را با نام انیران منتشر می کنند که شامل سه داستان شب بد ‏مستی از شین پرتو، دربارۀ حملۀ اسکندر مقدونی؛ دیو... دیو... از بزرگ علوی، دربارۀ یورش تازیان؛ و سایۀ مغول از ‏صادق هدایت، دربارۀ یورش مغولان به ایران است. شین پرتو نخست به سمت سرکنسولی ایران در بغداد و سپس به ‏مقام سفیر ایران در هندوستان برگزیده می شود. او در هند نیز فعالیت های فرهنگی خود را ادامه می دهد. ‏اوپانیشادها با ترجمه و چاپی نوین به زبان فارسی، در دوران سفارت وی، منتشر می شود. در 1315ش، شین پرتو ‏چند روزی به ایران می آید و با هدایت تماس می گیرد و از او دعوت می کند تا همراهش به هند رود. هدایت این ‏دعوت را می پذیرد و نزدیک یک سال را در آپارتمان شین پرتو زندگی می کند. در همین سفر است که هدایت رمان ‏بوف کور را، که پیش از این نوشته، به صورت پلی کپی در نسخه های معدود به چاپ می رساند و بر آنها جملۀ «غیر ‏قابل انتشار در ایران» را می نویسد. دربارۀ این سفر به تفصیل سخن خواهیم گفت، به ویژه که عقاید شین پرتو در‏بارۀ هدایت و آثارش احتمالاً در این سفر شکل گرفته است. ‏
‏ دکـتر شیـن پرتـو در شاخـه هـای گوناگون ادبیـات یعنی شعر، داستان کـوتاه، رمـان، تحـقیق ادبی و نیز تحـقیق ‏فلسفـی آثاری بر جای گذاشتـه که گفت و گو دربارۀ همـۀ آنها از دایـرۀ موضوع مـورد بحـث ایـن مقالـه بیـرون است اما ‏به اشاره می توان دربـارۀ برخـی از آنها سخـن گفت. در زمینـۀ شعـر، شیـن پرتـو پیرو شعـر آزاد است و به محـتوا توجـه ‏دارد و دیـگر زیبایی های کلامـی را در خدمت محتوا به کار می گیرد. اندیشۀ شین پرتو در شعرها و داستان های ‏کوتاهش، او را مدافع انسان ستمدیده نشان می دهد و حتی، فراتر از آن می رود و گاه به راه چاره نیز اشاره می کند. ‏در مجموعۀ اشعار خوشۀ پروین شعرهای ستارۀ سرخ، هرگز اندیشۀ مردمی نمی میرد، آموزگار بدبخت، ‏‏عنکبوت سودکش و باز روز دگر گذشت آشکارا از اندیشۀ رهایی کارگران و زحمتکشان سخن می گوید، بدون ‏آنکه شعاری بدهد. ‏
‏ داستان های کوتاه شین پرتو نیز او را در ردیف نویسندگان برجستۀ نسل اول و از بنیان گذاران داستان های ‏کوتاه نشان می دهد. تلاش شین پرتو در پردازش چهره های تاریخی و گوشه های پنهان تاریخ ایران پیش از ‏یورش تازیان بسیار موفق و درخور ستایش است و از این دیدگاه می توان او را در ردیف نخستین نویسندگان ‏داستان های تاریخی ایران به شمار آورد. در این میان، داستان های کوتاه واحدالیموت، فتنۀ تاراب، بهای ‏عشق و خوشبختی بازیافته را می توان از نمونه های تابناک داستان های کوتاه ایرانی دانست. داستان کوتاه ‏‏شب بدمستی  از مجموعۀ انیران نیز از نمونه های موفق و از نخستین آثار او شمرده می شود. در میان آثار ‏داستانی و مجموعۀ اشعار او می توان به پهلوان زند، در گرو پول، کو عشق من، ویدا، دختر دریا، غژمه، ژینوس، ‏سمندر، کام شیر، هفت چهره، سایۀ شیطان، شقایق سوزان و بیگانه ای در بهشت اشاره کرد. ‏
‏ دکتر شین پرتو به زبان های فرانسه و انگلیسی تسلط کامل داشت و آثاری را مستقیماً به این زبان ها نوشت و ‏منتشر کرد. برای مثال پروشیما[18] و زرتشت[19] ‏را به انگلیسی و بودای زنده[20]‏ را به زبان فرانسه نوشت. او در زمینۀ ‏ادبیات کودکان نیز کتاب هایی به نگارش در آورد. شوربختانه شین پرتو بیش از یک سوم از زندگی پر بار خویش را ‏تا زمان خاموشی در نابینایی به سر برد، با این حال نزدیک به ده اثر پژوهشی خود را در همین دوران نگاشت و به ‏چاپ رساند که در این میان چهار اثر به زبان های فرانسه و انگلیسی است و میزان تسلط او را به هر دو زبان نشان ‏می دهد. دکتر شین پرتو در آبان ماه 1376ش در سن نود سالگی زندگی را بدرود گفت.‏
‏ در 1329ش، مجموعه ای از داستان های شین پرتو در دو بخش انتشار می یابد. در بخش دوم این ‏مجموعه، داستانی با عنوان شکنجه خودنمایی می کند. این داستان توجه هر کسی را که با آثار هدایت آشنایی ‏داشته باشد بر می انگیزد. نکتۀ بسیار جالب در مورد داستان شکنجه این است که شین پرتو دقیقاً روایتی دیگر از ‏محتوای داستان گرداب را پس از گذشت هژده سال از چاپ داستان صادق هدایت آورده است. اینک به بررسی ‏داستان شکنجه می پردازیم:‏
‏ در این داستان، نیز با دو دوست با نام های همایون و بهرام رو به رو هستیم. همایون همسری به نام بدری و ‏دختری هفت ساله به نام هما دارد. همایون و بهرام از خیلی پیش با یکدیگر دوست هستند. خانواده های هر دو در ‏یک محله و در یک کوچه زندگی می کرده اند و پدرانشان نیز با یکدیگر دوست بوده اند. همایون کارمند گمرک ‏است و مدتی را برای بازرسی دفاتر گمرکی در بندرگز در مأموریت به سر برده است. این ویژگی ها با ویژگی های ‏داستان گرداب کاملاً همخوانی دارد. داستان شکنجه از جایی آغاز می شود که همایون و بهرام در یک روز تعطیل، ‏پس از صرف ناهار، در خانۀ همایون به بازی تخته نرد نشسته اند. هما، دختر هفت سالۀ همایون، دور و بر بهرام ‏می پلکد و بهرام موهای طلایی او را نوازش می کند. در حین بازی تخته نرد، همایون متوجه شباهت حیرت انگیز ‏دخترش با بهرام می شود و افکارش به هم می ریزد و ناراحت و خشمگین مهره ها و بازی را به هم می ریزد و اظهار ‏کسالت می کند. هر چه زنش، بدری، دلیل کسالت او را می پرسد، پاسخ درستی نمی دهد. ناگهان، دیوی در ‏وجودش بیدار شده است، دیو سوء ظن، سوءظن به زنش، بدری و دوست قدیمی اش، بهرام. سوء ظن به اینکه هما ‏دختر او نیست. تاریخ تولد هما را از زنش جویا می شود و به ایام بارداری او می اندیشد که مقارن با ایام مأموریت او ‏در بندرگز بوده است. شب با ناراحتی به بستر می رود و کابوس او را رها نمی کند.‏
‏ همایون یکی دو هفته را با چنین اندیشه های هولناکی سپری می کند ولی به روی خود نمی آورد و در هر ‏حال با زنش، بدری، رفتاری سرد و مأیوس کننده دارد. در عین حال، در فکر انتقام است. انتقام از دوستش، بهرام و ‏همسرش، بدری. یک روز عصر، به خانۀ بهرام می رود ولی بهرام خانه نیست و همسرش، زیور او را می پذیرد. زیور ‏خود را آراسته و آمادۀ رفتن نزد بدری است زیرا شوهرش، بهرام، نیز به خانۀ بدری و همایون رفته است. همایون ‏می خواهد خانۀ آنها را ترک کند اما زیور مانع می شود و آمادۀ پذیرایی کردن از او می شود تا خستگی همایون به ‏در رود و با هم عازم شوند. همایون، که در فکر انتقام است، اندیشۀ در آغوش کشیدن زیور و کام گرفتن از او را در ‏سر می پروراند، اما بر هوس خویش غلبه می کند و خانۀ بهرام و زیور را ترک می گوید. هنگام بازگشت به خانه، ‏پیشخدمتشان، سکینه، خبر تصادف دخترش، هما، را با اتومبیل به او می دهد. همایون به سرعت خود را به ‏بیمارستان می رساند. دخترش نیازمند خون است و او داوطلب می شود. از هر دو خون می گیرند تا گروه خونی را ‏تعیین کنند. دکتر آذرپاد، رئیس بیمارستان، که از دوستان اوست، به او می گوید که گروه خونی او و دخترش با هم ‏همخوانی ندارند و او نمی تواند به دخترش خون بدهد و بدین ترتیب، تلویحاً رابطۀ او را با دخترش به منزلۀ پدر ‏مورد تردید قرار می دهد. سوء ظن و تردیدهای همایون دو چندان می شود و نفرت و کینه اش به همسر، دوست و ‏حتی، دخترش فزونی می گیرد. این افکار او را شکنجه می دهد اما یک لحظه می اندیشد که نکند دکتر آذرپاد در ‏آزمایش خون او و دخترش دچار خطایی شده، بنابراین وقتی دخترش، هما، بهبود می یابد به اتفاق به انستیتو ‏پاستور می روند و خون خود را برای آزمایش می دهند. تا فردای آن روز، که نتیجۀ آزمایش حاضر شود، هزار فکر و ‏خیال به سرش می ریزد. اما این بار در انستیتو پاستور به او می گویند که گروه خونی او ‏A‏ و گروه خونی دخترش ‏O‏ است و بین این دو گروه، پیوند و همبستگی وجود دارد و در بیمارستان آذرپاد، به دلیل شتاب در آزمایش، ‏خطایی رخ داده است. و در این هنگام:‏
«‏ همایون از خوشحالی در خود نمی گنجید، بار سنگینی از رویش برداشته شد. مثل این بود که از درون او، تودۀ ‏چرکین و سیاه دودآلودی یک مرتبه بیرون رفت.‏
‏ همایون با قدم های استوار و اطمینان بخشی از بنگاه پاستور بیرون رفت. مثل این بود که بعد از مدت ها فروغ ‏زندگی را می شناسد. خورشید به چشمش زیبا و زنده می آمد. سبک شده بود و وجدانش مثل اینکه در گرمابۀ ‏نوری شسته شده باشد، پاک و خرسند بود. چند قدم که زیر درخت های بلند و تنومند و با شکوه خیابان پاستور ‏برداشت، به خویشتن گفت:‏
‏ ـ چه احمقی بودم من که دیو شک را به دل راه دادم! اگر این حادثه برای دختر بیچاره ام هما اتفاق نمی افتاد، ‏شاید من به این آسانی از خطر نمی جستم و راحت نمی شدم. قلبم این قدر سخت و سنگ شده بود که ناله های ‏فرزندم در نتیجۀ درد، هیچ به من اثر نمی کرد. چقدر وحشتناک است که آدم نسبت به زن و بچه اش بد گمان ‏شود.‏
‏ و بعد افزود:‏
ـ‏ آه ای بیچاره انسان خودخواه!‏ »‏ . [21]

‏ در مورد این دو روایت نکاتی را می توان برشمرد و پرسش هایی را مطرح ساخت. نخستین نکته ای که در ‏مورد این دو روایت می توان یادآوری کرد این است که شین پرتو در روایت خود نام قهرمانان را تغییر نداده است و ‏پس از گذشت هژده سال، محتوای داستانی را که هدایت با عنوان گرداب نوشته و منتشر کرده است و براساس سوء ‏ظنی بی مورد و خانمان برانداز بنیان یافته، بی کم و کاست اما به شیوۀ خود پیش می برد و داستان را چنان به ‏پایان می رساند که زندگی خانوادگی همایون پایدار بماند. نه به زندگی بهرام خللی وارد می آید و نه به زندگی ‏همایون. بلافاصله، این پرسش مطرح می شود که چرا شین پرتو پس از گذشت هژده سال داستان گرداب هدایت را ‏بدین گونه روایت می کند. شکی نیست که وی در تغییر ندادن نام قهرمانان تعمد داشته است. نکتۀ دیگری که در ‏مورد داستان گرداب هدایت و شکنجۀ شین پرتو به ذهن می رسد فرضیۀ وقوع حادثه ای در اطراف هدایت و شین ‏پرتو است که هدایت بر اساس آن حادثه داستان خود را پرداخته است و تردیدی نیست که نام قهرمانان در داستان ‏او نمی تواند نام هایی واقعی باشد. هدایت زیرک تر از آن بوده که داستانی واقع گرا را با نام هایی واقعی بیان کند. ‏بخش دوم این فرضیه می تواند چنین باشد که سال ها بعد شین پرتو بر اساس همان حادثه داستان شکنجه را ‏پرداخته است، البته با پایانی خوش بینانه. به دنبال این فرضیه پرسش دیگری مطرح می شود و آن هم این است ‏که چرا نام ها را تغییر نداده است؟ پیش از این گفتیم که روایت شین پرتو با همان نام های قهرمانان هدایت در ‏داستان گرداب به نظر عمدی می آید. انگار شین پرتو خواسته بگوید: «روایت هدایت را شنیدید، اکنون روایت مرا ‏هم بشنوید!». چرا شین پرتو به چنین کاری دست زده است؟ روایت او را از داستان گرداب، با پایانی چنین متفاوت ‏نمی توان با روایت های شاعران و نویسندگان کهن ایران در گذشته مقایسه کرد زیرا روایت های آنان عمدتاً در ‏جزئیات با یکدیگر اختلاف دارند و پایان داستان، مثلاً در هفت پیکر حکیم نظامی گنجوی و هشت بهشت امیر ‏خسرو دهلوی و هفت اختر عبدی بیک شیرازی، از سرانجام بهرام، که قهرمان اصلی اثر است، یکسان بوده و چیزی ‏جز سوگ نامۀ مرگ شگفت انگیز و رمزآلود او نمی باشد. حال آنکه، داستان شکنجه تقریباً از نیمه به شکل دیگری ‏پیش می رود و به نتیجه ای کاملاً متفاوت از داستان گرداب منتهی می شود. آیا در سال 1329ش، که داستان شکنجه منتشر می شود، هدایت موفق به خواندن آن شده است؟ می دانیم که سال 1329ش سالی بحرانی در ‏زندگی هدایت بوده. در این سال، او در پی نامه نگاری هایی با دوستانش، به ویژه دکتر حسن شهید نورایی، در ‏تدارک سفر به فرانسه است. فروختن وسایل و کتاب ها، دوندگی برای تهیه گواهی پزشکی، رنج فراوان در تدارک ‏گذرنامه و ارز و حال روحی خراب که او را از دل و دماغ انداخته است. بنابراین، اگر هم پاسخ به این پرسش مثبت ‏باشد، حال و حوصله ای برای گفت و گو و مباحثه با شین پرتو در او نبوده است. تقریباً، می توان گفت که در روایت هایی که از پاتق های هدایت و دوستانی که در حلقۀ او گرد می آمده اند، شده، از زمانی به بعد نامی از دکتر شین ‏پرتو دیده نمی شود و این نشان می دهد که احتمالاً ارتباط میان آنان کم رنگ شده است. بنابراین، شاید بتوان ‏داستان شکنجه را، که سال ها پس از چاپ گرداب منتشر شده است، نوعی پاسخ شین پرتو به دیدگاه هدایت در ‏گرداب دانست که خواسته در آن تفاوت فاحش دیدگاه خود را با هدایت نشان دهد. پیش از آنکه به این نکته ‏پردازیم و در جهت پاسخ گویی به پرسش های مطرح شده برآییم، بار دیگر این دو داستان را از لحاظ ساختاری ‏بررسی کرده و مقایسه می کنیم:‏
‏ داستان گرداب از لحظه ای آغاز می شود که بهرام خودکشی کرده و همایون به او و دلیل خودکشی اش ‏می اندیشد اما پاسخی برای پرسش های درونی خود نمی یابد و سرگشته و پریشان، زنش، بدری، را خطاب قرار ‏می دهد تا اینکه نامه ای از بهرام می رسد، که حدود دو ماه پیش از خودکشی اش نوشته و تمام دارایی خود را به ‏هما بخشیده است. در این لحظه است که پرسش های همایون فزونی می گیرد و شباهت اتفاقی دخترش به بهرام ‏نیز بر سوء ظن او می افزاید. هیچ چیز در این پرداخت ها از لحظۀ نخستین تا پرخاشگری های همایون و متهم ‏کردن همسرش، بدری و با طعنه سخن گفتنش و حرف زدن از شباهت هما با بهرام غیر طبیعی نمی نماید. ‏فاجعه ای آغاز شده اما پایانش را نمی دانیم. تردید و سوء ظن و اتهام چیزهایی نیستند که با داستان های هدایت ‏آغاز شده باشد. اینها ویژگی های انسان اند و گرنه در دنیای حیوانات از سوء ظن و اتهام و انتقام اثری نیست. ‏فراموش نکنیم که سوگ نامه های شکسپیر بر همین پایه ها استوارند. بنابراین، دیدگاه هدایت در پیش بردن ‏داستان از همان آغاز طبیعی می نماید و جای هیچ ایرادی نیست. هدایت فاجعه ای را که همایون آغاز کنندۀ آن ‏است و فروپاشی زندگی او را با استادی تمام، و طبیعی ترین شکل ممکن تصویر کرده است. همایون نمی تواند از ‏بهرام انتقام بگیرد زیرا بهرام دیگر زنده نیست. همۀ شواهد حاکی از آن است که بهرام این بخشش را بی دلیل نکرده ‏است. او خواسته، دختری را که به زعم همایون نتیجۀ عشقش به بدری، زن همایون، است پس از مرگ بی نصیب ‏نگذارد، اما خودکشی او همچنان به صورت معما باقی می ماند و همایون تا پیش از یافتن یادداشت بهرام که ‏ضمیمۀ وصیت نامۀ اوست، پاسخی برای این خودکشی نمی یابد. فضاهایی که هدایت در این داستان آفریده به ‏شدت واقع گرایانه است و در تصویر خلجان های روحی مردی که سوءظن به جانش افتاده کاملاً موفق است و هیچ ‏ضعف و خللی در آن دیده نمی شود. ممکن است برای خواننده این پرسش مطرح شود که آیا همایون نمی تواند به ‏خانۀ پدر زنش مراجعه کند و پرخاشگری و سوء ظن و اتهام را از دل بدری به در آورد؟ به این پرسش نیز هدایت ‏پاسخ گفته است. همایون تا زمانی که دچار سوء ظن است چنین قصدی ندارد اما به محض مشاهدۀ یادداشت بهرام ‏و از میان رفتن سوء ظن و تردیدهایش رهسپار خانۀ پدر زنش می شود زیرا ماجرا کاملاً رنگ دیگری گرفته است. ‏ولی نقطۀ گرهی داستان در مرگ هماست. اگر هما از بیماری سینه پهلو جان به در می برد، داستان گرداب قطعاً ‏پایان دیگری داشت، اما مرگ هما همه چیز را در هم می ریزد. همایون، که گویی زندگی برایش پایان یافته، از راه ‏آمده، باز می گردد و حتی، روی دیدن زنش را هم ندارد و بلافاصله، به طرف گاراژ اتومبیل به راه می افتد تا ‏عازم کرمانشاه شود. در این داستان، تمام عناصر در سرجای خود واقع شده اند تا سوگ نامۀ زندگی همایون تکمیل ‏شود. حتی سینه پهلو کردن هما و مرگش هم طبیعی است زیرا هما، که از پدر دور شده، سخت به دنبال اوست و ‏در سرمای زمستان، در کوچه ها به دنبال پدر سرگردان می شود. داستان گرداب نه رسالۀ علمی است، که خواسته ‏باشیم با چون و چرا کردن در زوایای پیچیدۀ آن به دنبال بدیل های دیگری بگردیم و نه دستورالعمل و راهنمایی ‏اخلاقی، که در آن به نویسندگان پایانی خوش بینانه را بر مبنای راه حل های علمی توصیه کنیم. گرداب تنها یک ‏داستان کوتاه است که می تواند براساس حادثه ای واقعی، که هدایت در جریان آن قرار گرفته، هنرمندانه پرداخت ‏شده باشد. اینک به ساختار داستان شکنجه از شین پرتو بر می گردیم:‏
‏ اینکه شین پرتو نام ها را در این داستان تغییر نداده و حتی، بهرام را مردی متأهل نشان می دهد،کاملاً عمدی ‏است. او از همان آغاز داستان می خواهد به خواننده القاء کند که این همان داستان گرداب هدایت است که این بار ‏بدون خودکشی بهرام آغاز شده است و بنابراین انتظار نداشته باشید که مانند گرداب هم پیش برود! شین پرتو در ‏شکنجه می خواهد بگوید که داستان گرداب می توانست جور دیگری آغاز شود و اتفاقاً پایان خوبی هم داشته باشد، ‏نه آن طور که هدایت داستان را پیش برده است. البته، سوء ظن همایون در مسیر داستان خودنمایی می کند و ‏انگیزۀ پیش بردن داستان است، اما آن هم به کمک یک آزمایش علمی پایان می یابد!‏
‏ تمام انگیزۀ شین پرتو در نوشتن شکنجه، که مقاله وار پیش می رود و قهرمان ها در آن به درستی پرداخت ‏نشده اند، نمودن بدیلی در برابر گرداب هدایت است، اما این بدیل موفق نیست. نخست به این دلیل که قرار نیست ‏راه حلی دیگر پیش پای قهرمانان یک تراژدی قرار داد، آن هم وقتی که همه چیز به طور طبیعی پیش رفته و سوء ظن نیز، که محور اصلی داستان است، به روالی طبیعی در آن رخ نموده است. دلیل دوم اینکه چرا باید همایون در ‏نتیجۀ آزمایش، آن هم به وسیلۀ دکتر آذرپاد شک کند و پس از بهبود هما به انستیتو پاستور مراجعه و آزمایش ‏خون را تکرار کند؟ آیا غیر از این است که شین پرتو می خواهد راه حل علمی خود را بر پایان داستان تحمیل کند ‏و در نتیجه، سطح داستان را تا حد یک مقالۀ صفحۀ حوادث روزنامه پایین آورد، آن هم فقط به قصد مقابله با ‏ساختار داستان گرداب و دیدگاه هدایت در این داستان؟ در حالیکه ساختار گرداب به گونه ای است که پایان ‏فاجعه بار را بر نویسنده و خواننده، هر دو، تحمیل می کند، بی آنکه جایی برای اعتراض باقی گذارد، زیرا که در ‏همۀ جوامع، نظیر این گونه حوادث می تواند پیش آید و این موضوع گویای این حقیقت است که بخش عمده ای از زندگی ‏انسان بر محور تصادف می چرخد و اینکه بسیاری از فرآیندهای زندگی تصادفی است و الزاماً، خرد انسان در به ‏وجود آوردن آنها نقشی ندارد.‏
‏ با آنکه داستان گرداب هدایت، پایانی دردناک و داستان شکنجۀ شین پرتو پایانی خوش و شیرین دارد، اما به ‏نظر می آید که گرداب از ژرفای بیشتری برخوردار است و پذیرش تراژدی مرگ بهرام و هما از یک سو و فرو پاشی ‏پیوند زندگی همایون و بدری از سوی دیگر برای خواننده قابل قبول تر است تا چرخش ناگهانی همایون در اوج سوء ظن و شک کردن به نتیجۀ آزمایش دکتر آذرپاد در داستان شکنجه.‏
‏ اینک باید به دنبال دلایلی باشیم که شین پرتو را برآن داشته تا بدیل داستان گرداب هدایت را به صورت ‏شکنجه بنویسد.‏  

Click to enlarge
حومۀ تهران. از چپ به راست: دکتر شین پرتو، مسعود فرزاد، عبدالحسین نوشین، بزرگ علوی (پشت به تصویر)، صادق هدایت،
پرویز ناتل خانلری، بانو لرتا هایراپتیان، شناخته نشده، مجتبی مینوی و پرتو علوی


‏ هدایت روز 3 دسامبر 1936م برابر با 12 آذرماه 1315ش به دعوت شین پرتو به بندر کراچی، که آن ‏زمان بخشی از خاک هندوستان بوده و سپس، به بندر بمبئی وارد می شود. سفر هند برای هدایت، سفری بس رؤیایی بوده ‏است. خود او طی نامه ای در تاریخ 12 فوریۀ 1937م برابر با 23 بهمن 1315ش، از بمبئی به مجتبی مینوی می نویسد:‏
« ‏... حال بیاییم سر این که چطور شد من از هندوستان سر در آوردم. قضایا خیلی مفصل است. همان طور که ‏قبلاً گفته بودم، از سال قبل که جمال زاده مرا به سوئیس دعوت کرد، کفتر دو برجه شده بودم. همۀ دارایی ام را ‏تبدیل به پول جرینگه کردم ولی اجازه ندادند. بعد هم هر چه در ادارات قلم به تخم چشمم زدم و از کد یمینم پول ‏جمع کردم از شما چه پنهان یک روز سر به هزار تومان زد. در این بین، چندین بار تغییر مکان و مسافرت به اطراف ‏و اکناف سرزمین داریوش کردم ولی حکه مسافرت نخوابید. بالاخره، با کمال یأس در کنج ادارۀ ساختمان به قتل عام روزهایم ادامه می دادم تا اینکه دری به تخته خورد و دکتر پرتو به عنوان مرخصی به ایران آمد. از دهنش در ‏رفت گفت آمدم ترا با خود ببرم. کور از خدا چه می خواد: دو چشم بینا. دیگر ولش نکردم، از فردا صبح تمام انرژی ‏ها و دروغ ها و پررویی های ممکنه و تملق های متصوره را اسلحۀ خودم قرار دادم. به زور تلفن و به ضرب توصیه به ‏عنوان متخصص برای [22] Dialogue فیلم های فارسی برقی پاسپورت گرفتم، و چون اجازۀ یک شاهی اسعار هم ‏نداشتم، وجوهاتی که برایم باقیمانده بود به... زدم. خوشبختانه بلیط کشتی را نتوانستم به نقود وطنی ابتیاع بکنم. ‏باری، تا موقعی که از خرمشهر وارد کشتی شدم، خارج شدن از گندستان را امری محال و تصور می کردم در فیلمی ‏مشغول بازی هستم. بعد از ورود به بمبئی، با پرتو در یک ‏Flat[23] ‏ منزل دارم. تا کنون زندگی انگلی و... را پیشۀ ‏خود کرده ام. اغلب در منزل هستم. هفته ای دو سه روز پیش بهرام گور آنکلساریا[24] درس پهلوی می گیرم که ‏مطمئنم نه به درد دنیا و نه به درد آخرتم خواهد خورد...‏». [25]
‏ و در جای دیگر همان نامه می نویسد:‏
«‏... باری آنقدر می دانم که زندگی من همه اش حراجی دائمی مادی و معنوی بوده. حالا هم، دستم به کلی ‏خالی است و با وجود کبر سن برای زندگی به اندازۀ طفل شیرخواری مسلح نیستم حتی زبانی که حرف می زدم در ‏اینجا کسی نمی فهمد و به قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سر نو همه چیز را یاد گرفت و داخل مبارزه شد. ‏تجربیات تا کنون همه اش مالیده. دیگران فقط چند شعر حفظ می کنند یا سیاق یاد می گیرند یا... یک عمر با ‏عزت و احترام به سر می برند در صورتی که من اگر محتاج بشوم بروم روزی شاگرد قهوه چی هم بشوم بیرونم ‏خواهند کرد، همه اش بیخود، بی مصرف و احمقانه بود ـ بدرک، هر چه می خواهد بشود. همین قدر می دانم که از ‏آن قبرستان گندیدۀ نکبت بار ادبار و خفه کننده عجالتاً خلاص شده ام، فردا را کسی ندیده. در اینجا، کوچک ترین ‏چیز اسباب تعجب و حیرت من می شود. هنوز کاملاً مواجه با [26]‏Réalité ‏نشده ام، مثل این است که در یک رشته ‏خواب و خیال زندگی می کنم، مثل کسی که از گور گریخته، شاید تنها جای دنیا که قابل دیدن است قسمت ‏هندوچین است که هنوز داخل احمق بازی ها و گندکاری های بین المللی نشده. هر کس برای خودش دنیای ‏جداگانه ای است، خدا ها، آدم ها، حیوانات با هم مخلوط می شوند؛ مثلاً مردی که جلو دریا نشسته، خمیر نان را ‏گوله گوله می کند جلو ماهی می ریزد، گاوی که آزادانه در دکان ها گدایی می کند، لباس های عجیب و غریب، ‏گاهی به نظرم می آید که در الف لیله زندگی می کنم. سه دختر بچۀ اروپایی یک قد که لباس ماشی پوشیده ‏بودند و در میان چمن راه می رفتند مثل یک گل غریب یا [27]‏obsession ‏به نظرم جلوه کردند. گاهی تنها زیر ‏سایۀ عمارت های بلند محکم سنگی در سکوت قدم می زنم. گاوهای نر [28]‏fataliste ‏با شاخ های بلندشان ارابه می کشند، روسپی سیاه هندی، که در بینی و گوشش حلقه کرده، به بازو، پنجۀ پا و مچ پایش حلقه دارد، لباس [29]‏Compliqué ‏خودش را به آرامی باز می کند و تن سیاه خودش را مثل [30] noir ‏ Venus تسلیم می کند، بدون ‏کیف مخصوص نیست. هنوز میان یک کارناوال راه می روم ـ کارناوال زندگی. یک نوع [31]‏dégoût کهنه تو حلقم ‏می آید و در صورت اجبار یاد جملۀ معروف [32]‏To be or not to be ‏می افتم ـ در یک دنیای تازه ای شکست ‏خورده و زخم برداشته و پیر متولد شده ام...‏». [33]
‏ و در همان نامه راجع به چاپ آثارش در هند می نویسد:‏
«‏... پرسیده بودی که وسیلۀ چاپ دارم یا نه؟ می دانی که من افسارم عجالتاً دست خودم نیست. با پرتو همین ‏مذاکره را کردم، چند هفته ای مشغول تحقیقات شد (به قول خودش) بعد هم جواب منفی داد، از این قرار گمان ‏می کنم که باید قیدش را زد، در صورتی که تقریباً 20 نوول و یک تآتر، یک بوف کور و دو سه سفرنامۀ حاضر ‏چاپ دارم. قصۀ افسانۀ آفرینش مرا می توانی با اسم مبارک خودم هر بلایی که بخواهی سرش بیاری...‏». [34]
‏ مطالبی که در این نامه آمده بسیار اهمیت دارد. نخست اینکه هدایت چگونگی فراهم آمدن این سفر را شرح ‏می دهد و روحیۀ خود را پیش از آغاز سفر و پس از رسیدن به هند، با جزئیات بیان می دارد و می نویسد که ‏چگونه افسون دنیای تازه شده است. نکتۀ دوم، زندگی در هند و در آپارتمان شین پرتو است. او در هند درآمدی ‏نداشته و بنابراین، از هر نظر مهمان شین پرتو بوده است. نکتۀ سوم اینکه، هدایت زبان پهلوی را صرفاً برای دل ‏مشغولی و پاسخ به علایق شخصی فرا می گرفته و می دانسته که از این راه عایدی نخواهد داشت. حتی، در آخرین ‏سفرش به پاریس نیز، که امید به تدریس در مدرسۀ زبان های شرقی[35] را داشته، پس از دوندگی های بسیار این ‏امید را هم از دست می دهد. نکتۀ آخر اینکه هدایت آثاری را که پس از چاپ ترانه های خیام در 1313ش تا هنگام ‏خروج از ایران به قصد هند، در تهران نوشته، با خود می برد تا آنها را در هند به چاپ برساند، به این دلیل که از ‏یک سو ممنوع القلم شده بود و از سوی دیگر، برخی از این آثار را غیر قابل چاپ در ایران می دانسته. بنابراین، به ‏دنبال وسیله ای برای چاپ بوده است. در آغاز همین نامه، برای مینوی نوشته است:‏
« ‏... از این جا دو حکایت یکی علویه و دیگری میهن پرست با یگانه وسیلۀ افتضاحی که می توانستم (چون ‏ماشین فروخته شد) چند کپی برداشتم و به آدرس سابقت فرستادم...‏». [36]
‏ ظاهراً، این ماشین یک دستگاه قدیمی پلی کپی بوده. دربارۀ این سفر و مسئلۀ چاپ آثار غیر قابل انتشار در ‏ایران اسماعیل جمشیدی به اتفاق نویسنده ای که نامش در متن کتاب خودکشی صادق هدایت نیامده، در سال ‏‏1369ش با شین پرتو ملاقاتی می کنند. شین پرتو در پاسخ پرسش های اسماعیل جمشیدی چنین می گوید: ‏
«‏... وقتی خواستم به محل مأموریت خود ـ سفارت ایران در هند ـ بروم، به خانۀ هدایت رفتم. خانوادۀ هدایت از ‏دست صادق ذله شده بودند و از من کمک خواستند که لا اقل برای مدتی از شرش خلاص شوند. من با صادق ‏دوست بودم و با خانواده اش هم روابطی داشتم. پیشنهاد کردم که با من به هند بیاید، با خوشحالی پذیرفت، با هم ‏به بمبئی رفتیم. به او جا و مکان دادم، ماشین تحریر قراضه ای به او دادم تا سرش گرم شود، تا بوف کور، آن اثر ‏منحط، را بتواند پلی کپی کند. من بودم که دست صادق، این پسرۀ لوس و ننر، را گرفتم تا هند را ببیند و کار ‏جفنگ بنویسد. حالا شما جوان ها، هی مشغول او شده اید، در باره اش مقاله و کتاب می نویسید که چه بشود. ‏ادبیات که این مزخرفات نیست!‏». [37] 
‏ هیچ یک از دوستان هدایت، به ویژه پس از خاموشی او، تا این اندازه سبک دربارۀ هدایت و میراث ادبی او ‏سخن نگفته اند. شین پرتو، تقریباً چهل سال پس از مرگ هدایت، از او با عنوان «پسرۀ لوس و ننر» یاد کرده و بوف ‏کور را اثری منحط و جفنگ و آثار دیگر او را مزخرفات می نامد. به راستی چرا چنین است؟ آیا بوف ‏کور اثری ‏منحط و جفنگ و آثار دیگر هدایت مزخرفات است؟ دربارۀ آثار هدایت و به ویژه بوف ‏کور او نویسندگان ایرانی و ‏خارجی بسیاری نظر داده اند و آثار او را تحلیل کرده اند. از هدایت در مواردی انتقاداتی شده ولی هیچ یک از ‏منتقدان ایرانی و خارجی به او و آثارش چنین نتاخته اند. به راستی این دیدگاه شین پرتو ریشه در کجا و چه ‏زمانی دارد؟ آیا روایت شکنجه از داستان گرداب هدایت ریشه در همین دیدگاه ندارد؟ در این مقاله تلاش می شود ‏که بر اساس منابع موجود به این پرسش ها، پاسخ داده شود. در اینکه شین پرتو در پذیرایی از هدایت، در ایامی که ‏او در هند به سر می برده، سنگ تمام گذاشته جای هیچ تردیدی نیست. خود هدایت در نامۀ دیگری به تاریخ 16 ‏فوریۀ 1937م از بمبئی به مینوی، که در انگلستان به سر می برده، می نویسد:‏
«‏... بلیط لاتاری هم خریده ام، دعا کن میلیونر بشوم ترا هم صدا خواهم زد. به علاوه، خیال تجارت و زناشویی ‏هم دارم. گمان نمی کنی اگر اینجا بودی بهتر می توانستیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم.... پرتو با من ‏خیلی خوب تا می کند، منزل یکی و جیب یکی هستیم و من فقط به فکر استحکام موقعیت هستم. اگر با آنکلساریا ‏کنار آمدم، مسافرتم به عقب خواهد افتاد. راجع به من به تهران هیچ ننویس فقط اگر صلاح دانستی کاغذی در مدح ‏آتش پرستی من به آنکلساریا و دینشاه [38] بنویس یا اگر گردن کلفت تر از خودت سراغ داری وادار کن بنویسد...‏». [39] 
‏ بنابراین، هدایت در هند به فکر تحکیم موقعیت خود بوده و شین پرتو هم نهایت مساعدت را با او داشته. بهرام ‏گور آنکلساریا از دانشمندان پهلوی دان پارسی هند هم به هدایت پیشنهاد همکاری می دهد و حتی، به گفتۀ ‏هدایت، حقوق مختصری نیز به او پیشنهاد می کند تا یک فرهنگ پهلوی فارسی تدوین کنند. هدایت نیز از او و ‏دیگر پارسیان در نامه هایش به نیکی یاد می کند اما پیشنهاد آنکلساریا را نمی پذیرد. دلیل آن را به درستی از ‏نامه های او نمی توان دریافت. اما دربارۀ دیدگاه های شین پرتو نسبت به هدایت، پیش از آنکه به صراحت در ‏‏1369ش آن پاسخ ها را بدهد، در جایی دیگر، دل پری هایش را از هدایت سربسته بیان کرده است. شین پرتو در ‏‏1353ش رمانی با عنوان بیگانه ای در بهشت منتشر می کند. پیش از آغاز رمان، او قید می کند که چهره های ‏رمان واقعی نیستند، اما به واقع نباید این تذکر را جدی گرفت. رمان داستان مردی به نام ژیلا رافدی است که که ‏در بمبئی دفتر کاری دارد. در متن داستان، دقیقاً از کار ژیلا رافدی صحبتی به میان نمی آید. او آپارتمانی را از ‏خانمی در بمبئی اجاره کرده و پیشخدمت صاحبخانه یا جیرام و پیشخدمت خودش گاه ناهار را به دفتر کارش می ‏برند. او ضمن داستان با زنی فرانسوی به نام ماریان مولار آشنا می شود. ضمناً، دکتر کاتراک، که از پارسیان هند ‏است، اطلاعاتی دربارۀ ژیلا رافدی به ماریان داده و گفته است که ژیلا کنفرانسی در بارۀ زرتشت در کاووس ‏جهانگیر هال داده است. یک بار، که ماریان به آپارتمان ژیلا دعوت شده تمایل پیدا می کند که آپارتمان او را ‏ببیند. پس از دیدن اتاق خواب از ژیلا می پرسد:‏
«‏ ...‏
ـ این اتاق کیست؟
گفت: اتاق دوست من است.‏
و بعد، افزود:‏
ـ البته دوست مرد.‏
ماریان پرسید:‏
ـ او حالا کجاست؟
ـ به مسافرت رفته، به میسور، و دو سه هفتۀ دیگر بر می گردد.‏
ـ پس من او را خواهم دید؟
ـ آری، وقتی مراجعت کند.‏
ـ خیلی میل دارم راجع به او با من صحبت کنی.‏
و بعد، پرسید:‏
ـ اسمش چیست؟
در لب های ژیلا، تبسمی ظاهر گشت و گفت:‏
ـ راستی می خواهی اسمش را بدانی؟
ـ البته.‏
ژیلا گفت : هادی قاصدی.‏
‏...‏». [40]
در جای دیگر، ژیلا در پاسخ به ماریان، که از هادی قاصدی می پرسد، می گوید:‏
«‏...‏
‏ خیلی وقت است او را می شناسی؟
‏ شش سال یا کمی بیشتر.‏
‏ خوب تعریف کن، او چگونه آدمی است؟
ژیلا گفت:‏
‏ جوانی است سی و دو ساله، لاغر اندام، عصبانی و زودرنج. او هرگز گوشت نمی خورد و بیشتر غذاهای او میوه ‏و سبزی است. به اجتماعات و مهمانی علاقه مند نیست و میل دارد بیشتر وقت خود را در کافه ها و تنهایی ‏بگذراند.‏
ـ ‏ شغلش چیست؟
ـ ‏ شغل بخصوصی ندارد. سابقا،ً عضو بانک بوده. گاهی هم کتاب می نویسد و آرزویش این است که روزی ‏نویسندۀ بزرگی بشود.‏
‏ ـ در چه زمینه می نویسد؟
ـ ‏ داستان های کوتاه و اجتماعی... و بیشتر، پستی ها و زشتی های زندگانی را شرح می دهد. گاهی هم به ‏ناموس اجتماعی حمله می کند.‏
ـ‏ چرا این کار را می کند؟
ـ‏ به دو دلیل. یکی اینکه عقده هایش را بیرون می ریزد، مثل این است که می خواهد از مردم انتقام بگیرد. ‏خودش این را هم گفته است و دیگر اینکه محبوبیت پیدا کند، زیرا بعضی از مردم چیزهایی را که خودشان ‏نمی توانند بگویند و یا به دشمنان خود نمی توانند ناسزا بگویند، میل دارند دیگری، از زبان آنها، بگوید و او این ‏کار را می کند.‏
ـ‏ پس باید مردی غیرعادی باشد؟
ـ‏ درست می گویی و تا کنون دو بار دست به خودکشی زده است و من اگر او را با خود به هند نمی آوردم، ‏ممکن بود باز هم دست به خودکشی بزند.‏
‏...». [41]  ‏
‏ و در پاسخ ماریان، که چرا بعضی از مردم خودکشی می کنند، ژیلا ضعف نفس، زبونی روح، کم مایگی و بی جربزگی را دلیل می آورد و حتی اضافه می کند که خودکشی یک نوع خودنمایی است. ماریان می پرسد که آیا به ‏خاطر حساسیت فوق العادۀ آنها نیست و ژیلا معتقد است که برعکس این گونه افراد احساس بسیار کمی دارند زیرا ‏هرچه شخص پر احساس تر باشد، اراده و آرزوها و عشق به زندگی در او بیشتر است. ژیلا البته معتقد است که ‏هادی قاصدی زندگی را دوست دارد:‏
«‏ اما نه مانند یک جوان زحمت کش و فداکار... او هرگز به خود زحمت نمی دهد. میل دارد خوب زندگی کند ‏اما بی آنکه برای خوب زیستن، تلاش نماید و با اینکه می داند هیچ چیز بدون کوشش و رنج به دست نمی آید، ‏هرگز به خود رنج نمی دهد و رنج را دوست ندارد...‏». [42]
‏ و پس از آنکه ماریان از او می پرسد که چرا دوستش را جواب نمی کند و از او نمی خواهد که از خانۀ او برود، ‏پاسخ می دهد که او مهمان است و از جوانمردی به دور است و کسی که مال خود و کمک خود را از دوستش دریغ ‏کند، دوست خوانده نمی شود.‏
‏ آنچه شین پرتو در توصیف دوست ژیلا رافدی آورده، آیا کسی غیر از صادق هدایت را مد نظر دارد؟ می دانیم ‏که هدایت، یک نام مستعار داشته که در توپ مرواری [43]از آن استفاده کرده و آن هادی صداقت است. نام هادی در ‏هر دو مورد یکی است و از صداقت نیز می توان کلمۀ قاصد را بیرون کشید. گذشته از آن، صادق هدایت و شین ‏پرتو در 1309ش با یکدیگر آشنا شده و در 1310ش در انتشار مجموعۀ انیران با یکدیگر همکاری داشته اند. ‏بنابراین، تا سال 1315ش، شش سال از آشنایی شان می گذشته و در این تاریخ هدایت سی و چهار ساله بوده. ‏توصیفی که شین پرتو از ظاهر هادی قاصدی می کند و اینکه لب به گوشت نمی زند و در گذشته، کارمند بانک ‏بوده و گاهی هم کتاب ها و داستان های کوتاه اجتماعی در نمایاندن زشتی های جامعه می نویسد، کسی جز ‏هدایت را به ذهن می آورد؟ ضمناً، هدایت سفری هم از بمبئی به میسور داشته است، چنانکه در نامۀ به تاریخ 27 ‏ژوئن 1937م از بمبئی به مینوی، که در انگلستان بوده، می نویسد:‏
«‏ قربانت، ده پانزده روز قبل کاغذی بلند بالا و دیروز کارت مختصر عجیبی که فرستاده بودی رسید. علت تأخیر ‏در جواب، مسافرت به صفحات بنگالور و میسور بود. جایت خالی سیاحت تمام عیاری کردم، افسوس که خیلی گران ‏تمام شد (لابد پیش خودت می گویی جایم پر، لندن کجا و سرزمین وحشی هند کجا!) باری قضیه از این قرار بود ‏که به توسط جمال زاده به سر ‏Sir‏ میرزا اسماعیل رئیس الوزرای میسور، که اجدادش ایرانی بود، معرفی شده بودم. ‏بعداز مکاتبات و استقراض مقدار وجهی با خون جگر و البته، با pensée  ‏arrière [44]‏ استفاده های مادی به آن دیار ‏رهسپار شدم. تقریباً 15روز زندگی اشرافی و اعیانی کردم. دیگر، در مهمانی‎]‎‏ ای‎[‎‏ نبود که صدر مجلس نباشم و به ‏کله گنده ای نبود که معرفی نشوم. از قضا مراسم جشن تولد مهاراجه بر پا بود. در تمام تشریفات آن شرکت کردم و ‏با لباس مضحک بلندی در دربار رفتم... ولی حماقت جبلی مانع از کمترین استفاده و بلکه باعث بزرگ ترین ضرر و ‏گنده... های بی جهت شد. حتی، پیشنهاد خرید بلیط راه آهن را رد کردم...‏ ». [45]
‏ تمام نشانه های داده شده حکایت از آن دارد که هادی قاصدی کسی جز صادق هدایت نیست؛ مثلاً، یک روز ‏صبح هنگام صبحانه ژیلا از او می پرسد:‏
« ‏...‏
‏ حالت چطور است داداش؟
‏ گفت: حال ما، حال سگ...‏
‏ پرسیدم: چرا حال سگ؟
‏ اما پیش از آنکه جواب بدهد باز پرسیدم:‏
‏ چه سگی را می گویی؟ سگ خانگی؟ یا سگ توی کوچه؟
‏ جواب داد: سگ ولگرد...‏
‏ پرسیدم: چرا سگ ولگرد؟...‏
‏ گفت: برای اینکه ما توی این دنیا ول معطلیم...‏». [46]
‏ هدایت عنوان سگ ولگرد را برای خود به کار برده است، عنوانی که چند سال بعد آن را بر روی مجموعۀ ‏داستانی می گذارد. شین پرتو در ادامۀ داستان در بارۀ هادی قاصدی می گوید:‏
« ‏... ژیلا شش سال بود که با هادی آشنا و دوست بود و قبل از مسافرت به بمبئی، تقریباً هر روز یکدیگر را ‏ملاقات می کردند.‏
‏ قاصدی از خانواده های مرفه و بنام تهران بود. پدر و خویشانش در مقامات بالا پست های حساسی داشتند. ‏یکی دو سال در فرانسه تحصیل کرده بود اما نتوانست به تحصیل ادامه دهد و به تهران مراجعت کرد.‏
‏ هادی در بانک ملی کار می کرد و با پدر و مادرش می زیست. به موزیک و ادبیات فرانسه و گربه علاقه مند ‏بود. گربۀ براقی در خانه نگاه داشته بود که او را روی زانو می گذاشت و نوازش می کرد. سیگار زیاد می کشید، ‏گوشت نمی خورد. مشروب می نوشید و دوست داشت متلک بگوید و مسخرگی کند. ‏
‏ هنگامی که با دوستانش در قهوه خانه ها یا در خانه ای ملاقات می کرد، شوخ و خندان بود و در نگاه هایش ‏مسخرگی دیده می شد.‏

‏ او، همواره میل داشت شوخی و همه را به طرزی مسخره کند. حتی، کسانی را هم که برای بار اول می دید، ‏دست می انداخت. برخی گمان می کردند که عقل درستی ندارد و این مطلب را هم به او گفته بودند، و او به عقل ‏خودش خندید.‏
‏ یک روز، عده ای از دوستانش در یک کافه جمع بودند و یکباره، برخاست و به آنها گفت:‏
ـ‏ همه تان بنشینید می خواهم به عقل شما بخندم...‏
‏ سپس، دست چپش را به کمر زد، و پاهایش را یکی به جلو، و یکی به عقب گذاشت، دست راستش را رو به ‏طرف آنان بلند کرده و شروع به خندیدن کرد... و آنقدر با اداهای خنده آوری قه قه سر داد که همه را خندانید. و ‏سپس ناگهان، به یک نفر، که نمی شناخت و مشغول تماشا و خندۀ او بود، روی کرده و گفت:‏
ـ‏ آقا، اجازه بدهید که به عقل شما هم بخندم...‏
‏ قاصدی عفت کلام نداشت و در صحبت های خود، و یا در نوشته هایش لفظ های رکیکی به کار می برد و ‏گاهی به ناموس هایی که مردم و جامعۀ ما بدان احترام می گذارند، به زشتی حمله می کرد، و یا به این و آن ناسزا ‏می گفت...‏ ». [47]
‏ سپس، شین پرتو در رمانش داستان ملاقات ژیلا با هادی قاصدی را در تهران شرح می دهد که کاملاً با ‏گفته اش دربارۀ هدایت و علت سفر او به هند انطباق دارد:‏
«‏ وقتی ژیلا به بمبئی مسافرت کرد با دوستش مکاتبه داشت و هنگامی که برای مرخصی به تهران آمده بود، ‏صبح روز دوم پس از ورودش، به خانۀ قاصدی رفت. وقتی در زد، مادر قاصدی به هشتی آمد. آن روز پنجشنبه بود. ‏ژیلا سلام کرد و همینکه خانم چشمش به ژیلا افتاد، شروع به گریستن کرد.‏
‏ ژیلا به گمان اینکه برای هادی اتفاق بدی افتاده، ناراحت شد و پرسید:‏
ـ ‏ خانم، پس هادی کجاست؟
‏ خانم جواب داد:‏
ـ‏ در خانه نیست.‏
‏ و بعد، با چشم های پر از اشک افزود:‏
ـ‏ اینک، مدت شش ماه است که هادی با ما قهر کرده، هرگز در خانه صبحانه، ناهار یا شام نمی خورد. فقط ‏برای خوابیدن به خانه می آید. با کسی حرف نمی زند، و اگر پدرش یا من از او چیزی بپرسیم، روی بر می گرداند و ‏جواب نمی دهد. ‏
‏ ژیلا به شگفت شده بود و گوش می داد. خانم ادامه داد:‏
‏ـ می دانید که ما، در خانه هر چه او بخواهد برایش فراهم می کنیم. برای تراشیدن ریش و دست و رو شستن ‏او، هر روز آب جوشیده حاضر می کنیم. پدرش گاه گاه برای او یک چک می نویسد و جلویش می گذارد، اما او ‏چک ها را پرتاب می کند و به زمین می اندازد. به هیچ کس محل نمی گذارد. نمی دانیم که از دست او چه بکنیم؟
‏ سپس خانم، ژیلا را به اتاقی که دم در بود و اتاق هادی بود برد، تا از او پذیرایی کند و در ضمن، دوباره گفت:‏
ـ‏ نمی دانم چه دردی دارد که به ما نمی گوید؟ خواهش می کنم شما، که با او دوست و صمیمی هستید، از او ‏بپرسید که چه می خواهد؟ و چرا ما را آزار می دهد؟
‏ ژیلا گفت:‏
‏ـ خانم واقعاً من متأسفم. تعجب می کنم که چرا در این مدت اخلاق او عوض شده است...‏
‏ و بعد، اضافه کرد:‏
ـ‏ من چند کلمه برایش می نویسم و روی میز کارش می گذارم. فردا، ناهار خدمت شما می آیم و امیدوارم ‏بتوانم فردا با هادی در خانه، همه با هم ناهار بخوریم. به او بگویید که من از بمبئی به تهران آمده ام ...‏». [48]
‏ همان طور که ژیلا وعده داده بود، ساعت ده صبح روز بعد، به ملاقات هادی رفت. از دیدار یکدیگر شاد شدند ‏و ژیلا از مسافرتش به هندوستان برای او نقل کرد. اندکی گذشت و هادی، از ژیلا خواست که با هم بیرون بروند.‏
‏ هادی او را به کافۀ شمیران برد و چون هوا کمی گرم و آفتابی بود، نزدیک دیوار، زیر سایۀ درخت ها، رو به ‏روی هم نشستند. یکی دو لیوان آب جو و کمی پسته خوردند. نزدیک ظهر هادی دعوت کرد که ژیلا را به شمیران ‏ببرد و به او گفت:‏
ـ‏ آیا میل داری که برویم شمیران و ناهار را آنجا بخوریم؟
‏ ژیلا گفت:‏
ـ‏ نه عزیزم، خانم مادرت دعوت کرده است ناهار را در خانۀ شما صرف کنم.‏
‏ هادی گفت:‏
ـ‏ می توانی تلفن بکنی و عذر بخواهی...‏
‏ ژیلا گفت:‏
ـ‏ این کار بر خلاف ادب است، من قول داده ام.‏
‏ معلوم بود هادی میل نداشت در خانۀ پدرش غذا بخورد اما ژیلا او را راضی کرد.‏
‏ هنگامی که هادی با میهمانش سر سفره نشستند، مادر بیچاره  ش آهسته با دست به سینه می کوفت و ‏خوشحال بود که پسرش پس از چندین ماه اینک با آنها ناهار می خورد.‏
‏ پس از صرف ناهار، هادی دوستش را به اتاق خود برد که گپ بزنند.‏
‏ ژیلا در ضمن صحبت پرسید:‏
ـ‏ آیا می توانم بپرسم که ناراحتی تو برای چیست؟
‏ گفت:
ـ از زندگی در تهران با خانواده ام خسته شده ام، دلم می خواهد فرار کنم و از این شهر بروم...‏
‏ـ خوب چرا نمی روی؟
ـ‏ اشکالات... اشکالات مالی، وانگهی اجازه نمی دهند که از کشور خارج شوم.‏
‏ ژیلا یک دفعه پرسید:‏
ـ‏ آیا میل داری با من به هند بیایی؟
‏ هادی با تعجب جستن کرد و پرسید:‏
ـ‏ مگر می شود؟
ـ‏ چرا نمی شود؟... البته... من می توانم تو را به عنوان اینکه برای فیلم های هندی زیر نویس فارسی آنها را ‏تهیه می کنی، با خود ببرم.‏

Click to enlarge
صادق هدایت، 1328ش

ـ‏ راستی؟...‏
‏ و بعد، گفت:‏
ـ‏ می دانی که خانواده ام یک قدم بر نمی دارند و...‏
‏ ژیلا گفت: ‏
‏ـ من خودم تمام کارها را انجام می دهم.‏
‏ هادی پرسید:‏
ـ‏ اما راجع به پول؟...‏
‏ ژیلا گفت:‏
ـ‏ غصۀ پول را نخور، من به اندازۀ کافی درآمد دارم، با هم زندگی می کنیم.... من یک آپارتمان کوچک و یک ‏مستخدم دارم، فقط، باید یک تخت برایت در یک اتاق دیگر بگذارم....‏
‏ در دیدگان هادی، برق امید و خوشحالی درخشید و گفت:‏
‏ اگر تو این کار را بکنی... مرا نجات داده ای. به راستی که از زندگانی ذله شده ام!...‏ ». [49]
 این توصیـفی واقعگرایانـه از ملاقات شین پرتـو با هدایـت در تهران و علـت سفر او به هنـد بـوده است. حتـی، در ‏منابع مخـتلف، بهانۀ تهیـۀ زیرنویس برای فیلم هـای هنـدی را نیز دربارۀ سفـر هدایـت نوشته اند. بدین ترتیب، رفته ‏رفته پی به تفاوت های بنیادین میان دیدگاه های هدایت و شین پرتو می بریم و گزافه نیست اگـر بگوییـم که در ‏این سفـر و طی اقامـت هدایت در هنـد و زندگی در آپارتمان پرتو، دیدگاه های آنها از هم دور و دورتـر شده است. در ‏تـهران، به دلیل آنـکه آنها یکدیگـر را در کافـه یا در رستوران می دیده اند و گفت و گویی دربارۀ ادبیات و شاید، ‏مسائل روزمره داشته اند، این اختلاف سلیقه ها خود را نشان نمی داده اما روز و شب در یک آپارتمان به سر بردن، ‏تفاوت دیدگاه ها را پر رنگ تر کرده است. در جایی ماریان در بارۀ هادی قاصدی از ژیلا می پرسد:‏
« ‏...‏
ـ‏ راستی، این دوست تو، آیا فکر می کند که تو با زحمت کار می کنی و اخلاق و زندگانی او را تحمل می کنی؟
‏ ژیلا خندید و گفت:‏
ـ‏ او یکی از کسانی است که احساس همدردی و مسئول بودن را ندارد. من نمی خواهم نسبت به من همدردی ‏کند، بلکه میل دارم به خودش و عاقبتش بیندیشد.‏
‏ سپس افزود:‏
ـ‏ معلوم نیست که از زندگی چه می خواهد؟ یا شاید می داند و من آگاه نیستم. فکر فردا نیست، و برای ‏آینده اش هدف و نقشه ای ندارد، می خواهد همین امروز و یا تمام روزهای دیگر به او خوش بگذرد، بنوشد و سیگار ‏پشت سیگار بکشد. به عقیدۀ من انسانی که در زندگانی هدفی عالی نداشته باشد، حیوان مفلوکی بیش نیست...‏ ». [50]
‏ فراموش نکنیم که این دیدگاه شین پرتو در بارۀ هدایت و بیست و سه سال پس از مرگ اوست و کارنامۀ ‏هدایت پس از مرگ نشان می دهد که او از زندگی چه می خواسته. ضمناً، وضع مالی هدایت به او اجازه نمی داده که ‏هر روز سال را خوش بگذراند. همۀ کسانی که هدایت را از نزدیک می شناخته اند، او را انسانی مسئول و با احساس ‏معرفی کرده اند. بنابراین، شین پرتو در قضاوت های یک جانبه اش نسبت به هدایت تند رفته و در قضاوت شاید ‏نهایی اش، در 1369ش شدیداً به او تاخته است، آن هم زمانی که هدایت زنده نیست تا پاسخ دهد و این از ‏روشنفکری چون شین پرتو پذیرفته نیست. در ادامه شین پرتو از قول ژیلا می گوید:‏
«‏ مثل این است که به خودش و زندگانی اش و کسانش اعتماد ندارد ... . در موقع حرکت، هیچ یک از کسانش، ‏پدر، مادر، خواهر و برادرانش به او کمکی نکردند. برای گرفتن گذرنامه، حتی پدرش، که در پست های بالا و صاحب ‏نفوذ بود، اقداماتی نکرد!... من هر روز به شهربانی می رفتم و اشکالات را بر طرف می کردم، ضامن هزینۀ زندگانی او ‏شدم و او در مدتی که من در ادارات شهربانی دنبال گذرنامه اش بودم، جلو ادارۀ شهربانی قدم می زد و سیگار ‏می کشید، هنگامی که بیرون می آمدم، می پرسید: خوب چطور شد؟ ‏
‏...‏
‏... ده ماه است که او را با خود به بمبئی آورده ام، هیچ یک از کسانش برایش نامه نمی نویسند و هیچ یک از ‏آنها حتی ده روپیه هم برایش نفرستاده اند. فقط، یکی از دوستانش بیست فرانک برایش فرستاده است...‏» . [51]
‏ شین پرتو ظاهراً اشاره به جمال زاده دارد. بقیۀ رمان شین پرتو در بارۀ عشق ژیلا و ماریان به یکدیگر است و ‏گاهی هم در بارۀ هادی قاصدی و جزئیات رفتار و عادت های او گفت و گو می کنند و حتی در بارۀ چیزهایی حرف ‏می زنندکه ژیلا شرم دارد در حضور زنی مانند ماریان از آن سخن بگوید و البته، همه را شین پرتو به نحوی مطرح ‏کرده که خواننده به خوبی ارتباط آن جزئیات را با هدایت در می یابد. ضمناً، جمیل پور، دوست هادی قاصدی، که ‏در سوئیس زندگی می کند و می توان دریافت که او همان جمال زاده است کتابی در بارۀ خودکشی برای او فرستاده ‏است و شبی در ساحل دریا، میان دو دوست بحث دربارۀ خودکشی در می گیرد و ژیلا مخالفت خود را در این مورد ‏اظهار می دارد. هادی دلش گرفته است و ژیلا به او می گوید:‏
« ‏...‏
ـ‏ ببینم؟ اگر از ماندن در هند خسته شده ای، می خواهی برایت بلیط کشتی بگیرم و می توانی به تهران ‏برگردی.... وقتی به تهران رسیدی، آن جا هر کار دلت می خواهد بکن. اگر خواستی خودت را بکشی،  بکش.‏
‏ سپس افزود:‏
‏ ـ شاید این جا به تو بد می گذرد، و یا شاید از چیزی رنج می بری که من نمی دانم...». [52] ‏
‏ ‏‏ بی شک هدایت از چیزی رنج می برده که بوف کور را نوشته است. دیدگاه های هدایت و شین پرتو، بدون ‏شک، تفاوت بنیادی با یکدیگر دارند. در پایان رمان، وقتی ماریان به اجبار با شوهر سابقش بمبئی را به قصد بندر ‏مارسی ترک می کند، ژیلا افسرده و دل شکسته به خانه باز می گردد. صفحه ای را که ماریان و خودش، هر دو ‏دوست دارند، روی گرامافون می گذارد و مشروبی در گیلاس برای خود می ریزد و روی صندلی می نشیند و گوش ‏می دهد. در این هنگام، بین او و هادی قاصدی گفت و گویی در می گیرد که چکیدۀ دیدگاه های آن دو و به ‏عبارتی، تفاوت بنیادی دیدگاه های هدایت و شین پرتو را نشان می دهد:‏
« ‏...‏
‏ وقتی آهنگ دور دوم را آغاز می کرد، هادی قاصدی زنگ زد و ژیلا در را به رویش باز کرد. او از رفتن ماریان ‏اطلاع داشت و چون ژیلا را مهموم و غمگین دید گفت:‏
ـ ‏ باز هم تنها ماندی؟
‏ و بعد افزود:‏
ـ‏ یک کمی هم دلت را پهلوی دل ما بگذار...‏
‏ ژیلا پاسخی نداد، ته ماندۀ گیلاسش را سرکشید. دوباره، ویسکی ریخت و لیوانی هم برای قاصدی تهیه کرده ‏به دست او داد. هادی گفت:‏
ـ‏ من می توانم اندازۀ تأثر تو را احساس کنم. از دست دادن موجودی که دوست می داریم، غم انگیز و رنج آور ‏است، اما در رنج زیستن خود نوعی از زندگی است.‏
‏ ژیلا چشم هایش را به او دوخته بود و میل نداشت لب هایش را باز کند. جرعه ای نوشید، و هادی گفت :‏
ـ‏ رنج! رنج!... فکر می کنم سر تا سر زندگانی ما از رنج ساخته می شود. اما بعضی ها رنج را دوست ندارند و ‏نمی توانند تحمل کنند و به همین جهت می بینی که به نوشابه و سیگار و دیگر چیزها روی می آورند...‏
‏ ژیلا جرعه ای دیگر نوشید و گفت:‏
ـ‏ اما من، رنج ها را تحمل می کنم، زیرا زندگانی را دوست می دارم و می دانم که سرتاسر زندگانی انسان ها با ‏ناکامی و درد و حسرت آمیخته است و جز تحمل و تن فرو نهادن به حادثه ها چاره ای نیست.‏
‏ هادی پرسید:‏
‏ـ خوب حالا چه خیال داری بکنی؟
‏ ژیلا گفت:‏
ـ‏ نمی دانم...‏
‏ و بعد، پرسید:‏
ـ‏ تو می گویی چه بکنم؟
‏ هادی پاسخ داد:‏
ـ‏ بهتر است غصه نخوری ... زیاد سخت نگیر. باز هم فرصت برای دوست داشتن خواهی داشت. سعی کن ‏زندگانی را از نو بسازی. ‏
‏ ژیلا در فکر فرو بود. و چون در لب های هادی تبسمی می دید گفت:‏
‏ـ می دانی عزیزم؟ دست خودم نیست. نمی توانم فراموش کنم، نمی توانم بیگانه باشم ...‏
‏ و پس از لحظه ای افزود:‏
ـ‏ می دانی؟ از نو ساختن زندگانی کار آسانی نیست. وسیله و اراده می خواهد. من اراده دارم، اما وسیله ندارم. ‏در جهت بهتر ساختن زندگانی و پیشرفت آرمان خویش همواره کوشیده و تلاش می کنم و نیک می دانم که ‏ممکن است باز هم شکست بخورم و یا در آینده با دشواری های بسیار روبه رو خواهم شد، اما هرگز از زندگی رو بر ‏نمی گردانم و...‏
‏ ژیلا کلامش را تمام نکرد. هادی برخاست و گفت:‏
ـ‏ گاهی هم زندگانی از انسان رو بر می گرداند.‏
‏ ژیلا نیز برخاست و گفت:‏
ـ‏ مثل وضعیت کنونی من!...‏». [53]

Click to enlarge
صادق هدایت، 1329ش
ایـن تفـاوت دیـدگـاه هـا در هدایـت و شیـن پرتـو ظاهراً راه آنها را از یکـدیگر جـدا مـی کند و بـه ویـژه، پس از شهـریور ‏‏1320ش در جـمع دوستـان هـدایـت، کمـتر به نـام شیـن پرتـو برمـی خـوریم. شیــن پـرتــو در 1329ش داستـان شکنجـه را ‏با همان محـتوای داستان گرداب می نویسـد و منتشر می کنـد. این داستان نوعی پاسخ به هدایـت است تا او بداند کـه ‏می توانست داستانـش را به نحـو دیگـری پایان دهـد اما مشکل اینجـاست که داستان هـدایت، چنانکـه گفته شد، با ‏وجود پایان تلخش، بسیار طبیعی پیش می رود و پایانی مانند آنچه در داستان شکنجه آمده می توانست آن را ‏مضحک جلوه دهد. در حالی که داستان شکنجه  از پرداختی ضعیف برخوردار است و صرف نظر از تفاوت بنیادین ‏دیدگاه های شین پرتو و هدایت، روند پیشرفت داستان طبیعی نیست و دخالت نویسنده در پیشرفت داستان غیر ‏طبیعی می نماید. سال 1329ش در زندگی هدایت سالی بحرانی بوده و اصولاً، به درستی معلوم نیست که ‏هدایت با آن روحیۀ پریشان و افسرده، داستان را خوانده باشد. تازه، در صورت خواندن داستان شکنجه، شاید لزومی ‏هم به پاسخ نمی دیده است زیرا داستان کوتاه، رسالۀ علمی نیست که جای چون و چرا و عنوان کردن راه حل های ‏دیگر در آن مطرح باشد.‏
‏ دکتر شین پرتو بار دیگر در سال 1353ش، یعنی 23 سال پس از مرگ هدایت، تفاوت میان دیدگاه ‏های خود و او را مطرح می سازد. او هنوز در رمان بیگانه ای در بهشت سر بسته سخن می گوید ولی برای کسانی ‏که با تاریخ ادبیات معاصر ایران و حوادث آن آشنایی دارند، موضوع نمی تواند در ابهام باقی ماند. ظاهراً، سفر هدایت ‏به هند به همراه شین پرتو و زندگانی ده ماهۀ او در آنجا و شیوۀ زندگی و جزئیات رفتاری هدایت، کدورتی را به دل ‏شین پرتو می نشاند و این تأثیر چنان عمیق است که بار دیگر در 1369ش پس از گذشت شانزده سال از انتشار ‏بیگانه ای در بهشت، بدون پرده پوشی و در حالیکه نزدیک چهل سال از مرگ هدایت می گذرد، به او تاخت می ‏آورد و به طرزی سبک او را «پسرۀ لوس و ننر» و آثارش را «منحط و جفنگ» می خواند. تردیدی نیست که هدایت و ‏شین پرتو هر دو در ادبیات معاصر ایران از بنیان گذاران اند. از شعر شین پرتو دیگر امروز سخنی به میان نمی آید. ‏شاید، او زمانی به شعر آزاد (بی وزن و قافیه) روی آورد که ضرورت آن احساس نمی شد و گذشته از آن، در این ‏سبک نیز نتوانست به قله ای همچون شعر شاملو دست یابد. اما در زمینۀ داستان کوتاه و به ویژه، داستان های ‏تاریخی، نمونه هایی درخشان و ماندگار آفرید که جایگاه او را در کنار نسل اول بنیان گذاران ادبیات نوین ایران ‏پایدار خواهد ساخت. ‏

پی‌نوشت‌ها:
1- صادق هدایت، «گرداب»، در مجموعۀ سه قطره خون (تهران: امیرکبیر، چاپ دوم، 1330)، ص 24‏.   
2- همان، ص 29 و 30‏.   
3- همان، ص 26.   
4- همان، ص 31.   
5- همان، ص 30.   
6- همان، ص 28.   
7- همان، ص 28 و 29.   
8- همان، ص 29.   
9- همان، ص 31.   
10- همان، ص 33.   
11- همان، ص 33 و 34.   
12- همان، ص 34 و 35.   
13- همان، ص 35 و 36.   
14- همان، ص 36 و 37.   
15- همان، ص 39.   
16- همان، ص 39 و40.   
17- Montpellier
شهری در جنوب شرقی فرانسه که دانشکدۀ پزشکی آن، که در قرن دوازدهم میلادی گشایش یافته، کهن ترین دانشکدۀ پزشکی جهان است.
18- Proshima
19-  Zarathustra
20- Boudha Vivant
21- شیراز پور پرتو، «شکنجه»، در داستان های شین. پرتو، بخش دوم (تهران: بی نا، 1329)‏.   
22- گفتار   
23-‏ آپارتمان   
24- Bahramgor Tahmuras Anklesaria (1877-1942)
بهرام گور تهمورث آنکلساریا، دانشمند پارسی هند که اجدادش ایرانی بودند. او متخصص برجستۀ زبان های باستانی ایران بود و دو بار به ایران سفر کرد: یک بار در 1309ش و بار دیگر در مهرماه 1314ش به دعوت دولت ایران برای شرکت در هزاره حکیم ابوالقاسم فردوسی. آنکساریا در هر دو سفر کنفرانس های جامعی دربارۀ ایران و ایران شناسی داد.
25- محمود کتیرایی، کتاب صادق هدایت (تهران: سازمان انتشارات اشرفی و انتشارات زرین، 1349) ص 124 و 125 ‏26- حقیقت   
27- مشغلۀ ذهنی   
28- قضا و قدری   
29- پیچیده   
30- ونوس سیاه   
31- بی میلی و تنفر   
32- «بودن یا نبودن...» جملۀ مشهور شکسپیر در نمایشنامۀ هاملت   
33- همان. ص. 126 و 127‏.   
34- همان. ص 127‏.   
35- Ecole des Langues Orientales
36- همان. ص 124‏.   
37- اسماعیل جمشیدی،خودکشی صادق هدایت (تهران: زرین، 1373)، ص 85‏.   
38- دینشاه ایرانی(1260-1317ش). دینشاه ایرانی مترجم، نویسنده و فعال اجتماعی جامعۀ پارسیان هند و از نسل ایرانیانی بود که پس از یورش تازیان به هند مهاجرت کرده بودند. او آثاری در زمینۀ دین، فلسفه و اخلاق ایران باستان نوشت و انتشار داد. دینشاه از انسان های نیک اندیش جامعۀ زرتشتی بود و تلاش بسیاری در پیوند میان زرتشتیان ایران و پارسیان هند به عمل آورد. او در 1311 ش در سمت نمایندۀ جامعه زرتشتیان هند به همراه رابیندرانات تاگور، شاعر و متفکر بزرگ هند و به دعوت دولت ایران به این کشور سفر کرد.
39- کتیرایی، همان، ص 130 و 131.   
40- شیراز پور پرتو، بیگانه ای در بهشت (تهران: کانون انتشارات فردا، 1353)، ص 40 و 41‏.
41- همان، ص 46 و 47‏.   
42- همان، ص 48.   
43- اثری اجتماعی از صادق هدایت با طنزی گزنده که سال ها پس از خاموشی او منتشر شد.    
44- فکر درونی   
45- کتیرایی، همان، ص 131 و 132.   
46- پرتو، همان، ص 52 و 53.   
47- پرتو، همان، ص 55، 56 و 57.   
48- همان، ص 58 و 59.   
49- همان، ص 60، 61 و 62.   
50- همان، ص 81.
51- همان، ص 81 و 82.
52- همان، ص 119 و 120.
53- همان، ص ‏161، 162 و 163 ‏.

منابع:
جمشیدی، اسماعیل. خودکشی صادق هدایت. تهران: زرین، 1373.‏
شاهکارهای جاویدان شامل برگزیدۀ آثار نویسندگان بزرگ ایران. تهران: البرز، 1341.    ‏
شیراز پور پرتو، علی. داستان های شین پرتو، بخش اول. تهران: ‏‎‎بی نا، 1329‏‎‎‏.‏
ـــــــ . داستان های شین پرتو، بخش دوم. تهران: ‏‎تهران: ‏‎‎بی نا، 1329‏‎‎‏.‏
ـــــــ . خوشۀ پروین. تهران: تهران: ‏‎‎بی نا، 1325‏‎‎‏.‏
ـــــــ .بیگانه ای در بهشت. تهران: کانون انتشارات مزدا، 1353.‏
کتیرایی، محمود. کتاب صادق هدایت. تهران: سازمان انتشارات اشرفی و انتشارات زرین، 1349.‏
هدایت، صادق. سه قطره خون. تهران: امیر کبیر، چاپ دوم، 1330.‏
هدایت، جهانگیر. حسرتی، نگاهی و آهی( آلبوم عکس های صادق هدایت). تهران: دید، 1379.‏‏
 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 34099