 |
| آرام هایکاز |
آرام هایكاز، با نام اصلی آرام چِكِمیان، در مارس 1900 در شابین كاراحصار،
[1] از توابع دولت عثمانی، به دنیا آمد و در مارس 1986 در نیویورك چشم از جهان فرو بست. او از چهره های بنام ادبیات ارمنی است و بیش از شش دهه داستان های كوتاهش، كه از ماجراهای زندگی خود و اطرافیانش مایه می گرفت، او را در شمار محبوب ترین نویسندگان ارمنی خارج از كشور جای داده بود.
شابین كاراحصار و روستاهای اطراف آن از مناطق ارمنی نشین امپراتوری عثمانی بود كه مانند دیگر نقاط ارمنی نشین قلمرو عثمانی با آغاز جنگ جهانی اول گرفتار توفان سهمگین نخستین نژادكشی قرن بیستم شد. آزادی عمل عوامل حكومتی و اوباشانی كه از سوی حكومت حمایت می شدند در قتل و غارت ارمنیان بی دفاع و ایجاد جو رعب و ناامنی سرانجام منجر به قیام ارمنیان این شهر شد. چندین هزار نفر، كه بیشتر آنان زنان و كودكان بودند، با پناه گرفتن در قلعۀ قدیمی شهر در برابر تهاجم نیروهای منظم حكومتی به مبارزه برخاستند و حماسه آفرینی كردند. مبارزۀ ارمنیان شابین كارا حصار، از 2 تا 28 ژوئن 1915، سرانجام بر اثر محاصرۀ شدید نیروهای حكومتی و نبود آذوقه، با تسلیم مدافعان قلعه، به ناكامی انجامید. این مبارزه با قلم شیوای آرام هایكاز، كه در نوجوانی در كنار رزمندگان قلعه در نبرد شركت كرده بود، در كتابی با نام شابین كارا حصار و نبرد قهرمانانۀ آن جاودانه شد (1957).
با شكست مبارزۀ شابین كارا حصار و پایان خونین و فجیع آن، مردم بی پناه شهر و روستاهای اطراف آن از خانه و كاشانۀ خود رانده شدند و راه تبعیدی اجباری به مقصدی نامعلوم را درپیش گرفتند. در راه تبعید، آرام به سفارش مادر، كه سرنوشت محتوم این قافله را پیش بینی می كرد، در یكی از توقفگاه های سر راه، نظر یك مأمور انتظامی را، كه مالك روستایی در كوهستان بود، جلب کرد و به خدمت او درآمد. به این ترتیب، برای همیشه از مادر و دیگر افراد خانواده، كه به سوی جنوب رانده می شدند، جدا شد.
زندگی تازه ای برای آرام آغاز شد. نام او را مسلم گذاشتند، مسلم، فرزند عبدالله. او نیز مانند چند خدمتكار نوجوان دیگر، كه فرزندان خانواده های تبعیدی ارمنی و همه صاحب دیانت جدید و نام های جدید شده بودند، در اختیار افراد خانواده قرار گرفت و به كار در روستا مشغول شد. چهار سال در این شرایط سپری شد.
پس از پایان جنگ و تغییر اوضاع، در مه 1919، آرام به استانبول گریخت و به زودی به یاری یكی از عمه هایش، كه از قتل عام جان به در برده بود، به مدرسه مركزی ارمنیان راه یافت و یك سال و نیم به رایگان در این مدرسه درس خواند. سپس، نزد برادرش به نیویورك رفت و تا پایان عمر در همان جا ماند.
آرام در زمان اقامت در استانبول، دربارۀ مبارزات ارمنیان شابین كارا حصار نامۀ مفصلی به برادرش در نیویورک نوشت. پس از مدتی با شگفتی با خبر شد كه نوشته اش در نشریۀ هایرِنیك به چاپ رسیده است. از 1922، به توصیۀ معلمی ادیب كه گفته بود ادبیات را فراموش نكند، به نوشتن گوشه هایی از زندگی پرماجرای خود و اطرافیانش، در قالب داستان های كوتاه پرداخت و با انتشار آنها در نشریات، شهرت فراوان یافت.
در آثار آرام هایكاز، روزگار تلخ و جان گداز فرزندان یتیم قربانیان قتل عام، درد غربت و عشق به سرزمین از دست رفته، كه محور آثار اوست، همواره بازتاب دارد. شیوۀ نگارش او ساده و بی پیرایه و با وجود زمینه های تلخ و سیاه داستان ها، نگاهش خوش بینانه، طنزآمیز و سرشار از زندگی است. آثار او بیشتر از زبان نویسنده نقل می شود و با وجود شخصیت های دیگر، نویسنده شخصیت اصلی است.
خاطرات زندگی آرام هایكاز، در تبعید و درخانواده ای كه او را به خدمت گرفته بود، در كتابی با عنوان چهار سال در كوهستان های كردستان گردآمده و جایزۀ بهترین كتاب بنیاد ادبی گئورگ مِلیتینه تسی را نصیب نویسنده كرده است (1972). از این كتاب دو قسمت نخست را، كه خاطرات او در قافلۀ تبعیدی هاست، به فارسی برگردانده ایم.
كمرم میشکست...
آرام هایکاز
ترجمۀ ادوارد هاروتونیان
اوایل ژوئیۀ 1915 است. شمشیرهای از نیام بركشیدۀ دلیران ما به خاطر حق مقدس دفاع از خود در رویارویی با دشمن شكسته و آنها در خون فرو غلتیده اند. و اكنون ما، زنان و كودكان بازماندۀ آنها، با دلی پردرد وروحی پرهراس، در راه تبعیدیم و نمی دانیم ما را به كجا می برند؟ چرا می برند؟
روز چهارم، حوالی ظهر، به یك آبادی درست و حسابی نزدیك می شویم. در آنجا زندگی و جنبش هست. مردم در رفت و آمدند. از بام ها دود بلند می شود. تمامی كشتزارها زیر كشت و بارورند. در دشت ها روستاییان و چارپایان سرگرم كار و تلاش اند.
گمان می كنیم اینجا بشود نانی پیدا كرد و این دورنمای خوب و درخشان به ما نیرو می بخشد. قدم ها را تندتر می كنیم، تندتركدام است؟ به سمت آبادی حمله ور می شویم اما مأموران مانع می شوند. دستور می دهند روستا را دور بزنیم و بیرون آبادی ما را درون دو اصطبل می ریزند. یكی می گوید:
ـ به آیسبِدِر رسیدیم.
یك آبادی ارمنی نشین با سیصد خانوار جمعیت.
قلبمان می لرزد. بدون شك آنها هم گرفتار كشتار و تبعید شده اند و حالا همسایگانشان خانه ها و كشتزارهای آنها را تصاحب کرده اند. یك نفر می گوید:
ـ اما چرا این همه طول كشید؟ آیسبدر تا شهر هفت ساعت راه است.
دیگری توضیح می دهد:
ـ از راه درست نیاوردند. روش تازۀ كشت و كشتار است.
یكی از مأموران كه در آستانۀ در ایستاده و ما را می پاید می گوید:
ـ مأموریت ما اینجا تمام می شود. حالا از آبادی نفر می آید كه شما را ((تسلیم)) كنیم، و می افزاید: ـ خدا كند آنها هم به اندازۀ ما مراقب شما باشند. ـ جدی می گوید، انگار حرف خودش را باور دارد.
ظهر نزدیك است ولی از آبادی كسی برای ((تسلیم)) ما نمی آید زیرا مأموران همراه ما رسماً به مسؤلان آبادی خبر نداده اند. علت تعلل به زودی مشخص می شود. به ما دستور می دهند همگی درون یك اصطبل جمع شویم، چیزی كه اول غیر ممكن به نظر می آید اما پس از تهدید بسیار و تلاشی اندك عملی می شود. بعد ما را یك به یك بیرون می آورند و با زیر پا نهادن همۀ آداب مكتوب و نا مكتوب حرمت و تربیت و انسانیت، بازرسی بدنی و غارت می كنند. بر شرم و حیای زن ها ریشخند می زنند. فضیلت و حرمت مادری را نادیده می گیرند و نام انسانیت را آلوده می كنند. سپس ما را به گروه دیگر تحویل می دهند و خود سوار بر اسب ها آواز سر می دهند و دور می شوند.
بخش عمدۀ روز را در آن اصطبل ها گذراندیم. به مأموران تازه مان شرح دادیم كه چگونه غارتمان كردند و دیگر چیزی نداریم. آنها از اینكه دیگر چیزی نمانده پكر می شوند زیرا خیال می كنند ما كیسۀ آرد هستیم و هر بار كه ما را بتكانند چیزی از آن می ریزد. مأموری می گوید:
ـ به ده كه رفتیم بروید به مدیر شكایت كنید.
قول می دهیم همین كار را بكنیم، هرچند می دانیم كار از كار گذشته و هیچ فایده ای ندارد. ما را به آبادی می برند و در اصطبل یك خان می ریزند، جایی كه تا صبح با انواع حشرات، با كك و ساس و انگل هایی كه از تبعیدی های پیش از ما به جا مانده، در فضایی خفقان آور و مشمئزكننده، كه از بوی عرق، كثافت، تنفس و بوی تعفن سنگین و مسموم شده است، كلنجار می رویم.
تقریباً همه مان از سردرد و آفتاب زدگی در عذابیم اما گرسنگی مان را نمی توانیم فراموش كنیم. نگهبانی نسبتاً ضعیف است. چند تن از پسرها در می روند تا از خانه های متروك ارمنی ها چیزی پیدا كنند. بعضی ها حتی موفق به خرید نان و ماست می شوند. چطور؟ نمی دانم. پسری با آرد و نمك برمی گردد، دیگری با ظرفی پر از عسل كه از انبار خانۀ متروك یك ارمنی پیدا کرده بود. آب و چیزكی برای خوردن فراهم می شود.
با خبر می شویم كه در نقاط مختلف آبادی و خرمن گاه ها، رانده شدگانی از شهرهای مختلف هستند اما نمی توانیم با آنها تماس برقرار كنیم.
هوا تاریك می شود. سعی می كنیم بخوابیم به امید آنكه برای مصائب فردا تاب و توانی داشته باشیم اما غیرممكن است. از گرما داریم خفه می شویم و همۀ استخوان ها و اندام هایمان درد می كند.
پیش از نیمه شب، مأموران سرزده وارد می شوند، درها را می بندند و با چراغ میان ما می گردند. هشت دختر زیبا جدا می كنند تا همراه خودشان ببرند. التماس، اعتراض، دعوا، تضرع، هیچ كمكی نمی كند. زنی برای نجات دخترش التماس می كند:
ـ مادر است، دو تا بچه دارد.
دختر ربا پاسخی چنان زشت می دهد كه زن ها گوش هایشان را می گیرند و سرشان را میان دست ها پنهان می كنند.
صبح، پنج نفر از آنها را برمی گردانند، خسته، كوفته، دردكشیده، با چشم های سرخ شده از اشك و شانه های جمع شده از شرم...
شگفت آنكه مادرانی كه دخترانشان را برنگردانده بودند خوشبخت تر از آنهایی به شمار می رفتند كه فرزندانشان پس از غیبت ناگزیر شبانه برگشته بودند. انگار آنها موجوداتی محكوم به شرم، ناپاكی و لعن ابدی بودند كه جز مادرانشان هیچ كس نمی خواست به آنها نزدیك شود تا چه رسد به دلجویی از آنها. مادری سر دختر زجر كشیده اش را دربر گرفته بود و زار زار می گریست:
ـ كمرم می شکست، تو را به دنیا نمی آوردم. دختر بدبخت من، كمرم می شکست، تو را به دنیا نمی آوردم....
آنها همگی دردمند، شرمناك و تكیده بودند و هیچ كس دلداری شان نمی داد.
طفلكم آنجا ماند
آرام هایکاز
ترجمۀ ادوارد هاروتونیان
صبح، عده ای از زن ها به شكایت نزد مدیر رفتند. بعضی ها از دین خود برگشتند و همانجا ماندند. چند پسر و زن های خیاط هم ماندند. بقیه مان راه افتادیم.
این بار، دیگر كوه و دره ای در برابرمان نیست. سراسر دشت است، دشتی بیكران به رنگ زرد طلایی، جا به جا سبز با رگه های زرد، مواج، هموار و بی انتها.
بدون شك، دست های كاری ارمنی ها این كشتزارها را بارور كرده بود، كشتزارهایی كه تقریباً با نظمی هندسی، مانند لحاف های پهناور مربع شكل، کنار هم در چهار سوی ما گسترده شده بودند.
چه دشت بیكرانی است، خدای من! چه نعمت بی پایانی، چه برکتی، چه دسترنجی!
افق، آسمان و زمین در هم آمیخته بودند، خطی نبود. دشت تا دوردست ها ادامه می یافت و رنگ های طلایی و سبز آن با آسمان در هم می آمیخت، رنگ می باخت و محو می شد.
خاك زیر پاهایمان داغ و شكننده است. خورشید، بالای سرمان، مانند گویی گداخته است. از گرما و نور شدید چشم هایمان پرآب می شود. اینجا و آنجا تپه ای خاكی و بر دامنه یا پای آن بام های خانه های روستایی پدیدار می شود. اینجا و آنجا اصطبل ها، كلبه ها و آسیاب ها دیده می شوند، خانه هایی به هم چسبیده. نه حركتی، نه صدایی، نه آوازی، نه دودی كه از بامی برخیزد، نه بع بع چارپایی كه این ماتم همه گیر را به هم ریزد. هیچ نشانی از زندگی نیست. تنها آواز یكنواخت جیرجیرک ها و گرد و خاك و سر و صدای گام های ماست در این تابستان و این دشت، دشتی كه در آن روستاهای ارمنی نشین را به نابودی کشانده اند.
این همه جنایت، خدای من! چرا گذاشتی پنجه ای وحشی تلاش و زندگی و صاحبان این دشت ها را از بین ببرد؟
همچنان می رویم، می رویم، می رویم. خاك زیر پاهایمان و خورشید بالای سرمان داغ است. می رویم و هر چه پیش می رویم خط سیاهمان، كه جا به جا با رنگ هایی نقطه گذاری شده، در میان دشت درازتر و باریك تر می شود زیرا شمار خسته ها و درمانده ها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود.
گرسنگی، تشنگی، بلاتکلیفی، خستگی، آفتاب و آواز جیرجیرک ها. اینهاست آنچه آزارمان می دهد، آنچه ما را در میان گرفته. با گرسنگی می توان کنار آمد می توان یک خوشۀ گندم را توی دست خرد کرد و به دهان ریخت. اما تشنگی؟ که زبان را در دهان متورم و قلب را در سینه بی تاب می کند و گلو و رگ ها را می خشکاند. کمبود وحشتناک و ویرانگر آب در بدن، که مانع از جریان آرامش بخش و خنک کنندۀ عرق می شود، عرقی که در آن آفتاب دیوانه کننده می خواهد از تن درآید، نیش می زند، پوست را سوزن سوزن می کند، می کشد و بوی تند و زنندۀ تعفن بدن را فرا می گیرد.
ناگهان، میان مأموران همراه ما، که کاروان را با تازیانه به جلو می رانند، جنب و جوشی در می گیرد، مهمیز بر اسب ها می زنند، نزد هم می آیند، مشورت می کنند، عقب و جلو می دوند.
بوی خطر به مشاممان می رسد. افراد جلوی صف متوقف می شوند. عقب مانده ها می کوشند گام ها را تندتر کنند و به دیگران برسند. در سمت چپمان، پشت یک تل خاک جماعتی وول می خورد. فکر می کنیم که لابد ترس از حمله، محافظان ما را نگران کرده است و احساس حق شناسی به ما دست می دهد. زن ها بچه هایشان را که در کنارشان در حرکت اند بغل می کنند، دعا می خوانند و قدیسان را به یاری می طلبند. آنها به همدیگر توصیه هایی می کنند، به هم کمک می کنند که وقتی توفان شروع شود، کنار هم باشند، جمع باشند. اما هستند کسانی که کودکانی را در بغل دارند، افراد ضعیف و بیمار، پیر ها، زن های باردار، زن هایی که دیشب یا در بین راه وضع حمل کرده اند. از این رو به رغم نگرانی موجود، کاروان تقریباً به همان شکل و اندازه می ماند.
ناگهان، مأموران کاروان را از وسط می برند و ما را به دو گروه تقسیم می کنند. به افراد گروه اول دستور می دهند به راه خود ادامه دهند و هرچه زودتر مسیر را طی کنند. اما بقیه؟ آنها همراه مأموران یواش یواش خواهند آمد تا به ما ملحق شوند.
وحشت همه مان را فرا می گیرد. در کاروان عقبی، افراد خانواده های کاروان جلویی مانده اند، خویشاوندها، عروس ها، مادرها، فرزندها، مادرشوهرها، خواهرها....
چه بی توجه گذاشتیم آنها عقب بمانند. خدا می داند چه بلایی سرشان می آید. کِی آنها را می آورند، یا کجا می برند؟
زن جوانی (همسر پزشک میریجان کارمیریان) گریه و زاری می کند:
ـ بچه ام... بغل مادر شوهرم ماند. مادر شوهرم آنجاست. در گروه دیگر، بچه ام...
زن دیگری با آرامش می گوید:
ـ من که در راه یک دفعه دو تایشان را گم کردم دل نداشتم؟ بچه هایم عزیز نبودند؟
اما ناگهان چهرۀ خسته و گرد و خاکی اش درهم می شود، لبهایش می لرزند و به صدای بلند به گریه می افتد.
زن دیگری شیون می کند:
ـ طفلکم، طفلکم آنجا ماند...
دست چپ را روی سینه گذاشته وگریه می كند:
ـ سینۀ چپم را نگه داشته بودم که شب بدهم بخورد... که بخوابد. ببینید پر شده، پرِ شیر شده (سینه را درآورده و به دور و بری ها نشان می دهد). کور بشوم، جگرگوشه ام، اگر می دانستم، می دادم می خوردی. حالا باید چکار کنم؟ حالا مادر شوهرم باید چکار کند؟ جگرگوشه ام...
سرانجام مأموری رسید و علت گریه را پرسید. دلش به رحم آمد؟ نمی دانم. اسمش را پرسید و سر اسب را برگرداند و مهمیز زد. اما دیگر دیر شده بود زیرا مأمورانی که برای حفاظت در کاروان دوم مانده بودند، سرخوش و تنها، به سوی ما می آمدند. آنها تفنگ ها را روی زانوها گذاشته و دهانۀ اسب ها را رها کرده بودند.
پی نوشت
1- Shebinkarahisarشهری در استان گیرِسون (Giresun) تركیه، در جنوب دریای سیاه.