نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

هوانـس گریگـوریان و اشعـاری چـند از او

مترجم: تیگران بُقوسیان

 

هوانـس گریگـوریان، شاعـر نوگـرای ارمـنی، در 7 اوت 1945م، در شـهر گیومری ارمنستـان بـه دنیا آمـد. در 1970م، دورۀ زبـان ‏شنـاسـی

Click to enlarge
     
و ترجـمـه را دردانشگـاه ایـروان به پایـان بـرد. نخستین دفتر شعـرهای او با عنـوان آوازهـای بی مـوسیقـی در 1975م در ایـروان ‏انتشار یافـت. اشعـار او در بیـش از ده مجـموعـه به دسـت علاقه مندان رسیده است. از او دو كتـاب داستان و مجـموعه ای از مقـالات ‏نیز انتشار یافته است.

هوانـس گریگـوریان به ترجـمۀ آثاری از زبان اسپانـیایی نیز دست زده است. مرگ آرتمیو كروز از كارلوس ‏فوئنتِس، قرعه كشی از خولیو كورتازار، نمایشنامۀ سِلِستینا از ف. دِ روخاس و مجموعۀ مقالات فلسفۀ فرهنگ از خوزه ‏ماریو اورتگا از ترجمه های اوست. 

اشعار او به بسیاری از زبان ها ترجمه شده و دو مجموعه نیز به نام های پاییزی كاملاً متفاوت  (نشر امرود) و رؤیایی كه به خاطرش می ارزد خوابید و بیدار نشد (انتشارات افراز)‏ با برگردان واهه آرمن به فارسی انتشار یافته است. ‏

 

هوانس گریگوریان در ‏7 فوریۀ ‏ 2013م، پس از یك دورۀ طولانی بیماری، در ایروان درگذشت.‏

 

هوانس گریگوریان، شاعر و مترجم معاصر ارمنی، به مناسبت سی امین سالگرد انتشار ماهنامۀ ادبی، هنری و اجتماعی گارون (به ‏معنی بهار، چاپ ایروان)، كه همواره با آن همكاری نزدیك داشت، در مورد خاطره هایش از آن ‏ماهنامه ـ   و به این بهانه اصولاً دربارۀ خاطرۀ یک شاعر از گذشته های خاطره انگیز ورود به دنیای ‏ادب ـ  چنین می نویسد (ش 3، 1997م):‏

‏«هندوان برای یادآوری لحظه های مهم و خاطره انگیز زندگی شان روشی جالب توجه دارند. چیزی، مثلاً ‏شیئی، تکه ای از لباس یا چرم یا هر وسیلۀ دیگر مورد استفاده شان را، ‏که بو یا عطری از خود داشته باشد و ‏یادآور آن ‏روز یا اوقات خاص و مورد نظر باشد، در کیسه ای نگه می دارند. شیئ مورد نظر، به اعتقاد هندوان، با تمام جزئیات قادر به ‏‏بازسازی و احیای خاطرۀ آن روز یا زمان خاص است، حتی با وقفه های اجباری مرتبط با اتفاق های مورد بحث که در ‏لابه‏لای خاطرات مانده اند. کار نویسنده در مقایسه با این روش هندوان از آن نظر می تواند متفاوت باشد که نویسنده در ‏‏کیسه اش ‏اشعار، داستان ها، نوول ها، رمان ها و کلمات را نگه می دارد ... و کلماتی که مرتبط با زندگی و روزهای گذشته ‏او هستند، به ‏هنگام بازخوانی و یادآوری، به طرز شگفت انگیزی خاطرات و تصویر ایام گذشته را زنده می کنند. لحظات و ‏روزهایی که گذشته را ‏همچون ارتباط تنگاتنگ بند ناف به امروز مرتبط می کنند.‏

در کیسۀ، من معطرترین این دست اشعار شعری است به نام پاییز که در لابه لای خطوط آن شاعرانی هستند ‏همچون ‏برگ های آویخته از شاخه های درختان و به جای برگ های پاییزی صورتک های زرد رنگ از درختان می ریزند ... این شعر ‏در سال ‏تأسیس ماهنامۀ گارون (1967م) در آن به چاپ رسید. هرچند به ندرت ولی هنگامی که میل سفر به ‏گذشته هایم در من ‏بیدار می شود، حس برانگیختن لحظات سال های گذشته در وجودم دل مشغولی شورانگیزی را به پا ‏می کند. آنگاه از درون کیسه ام ‏آن شعر را در می آورم و بوی ـ بویش می کنم».‏

 

پاییــز

در کوچهها

آویخته از درختان

به رقص در میآیند  شاعران...‏

چهرههایشان را پوشیده لبخندی زرد رنگ

و در دستانشان خاموشند سیگارها

 

باد می آید و آهسته می جنباند

و از چهرههاشان بر می افتند

صورتکهای زرد رنگ

که رویشان نقش بسته لبخند‏

و بعد صورتکهایی

که بر رویشان دهانهای باز

قهقهۀ خنده سر میدهند‏

اما، صورتکها

با خش خش زرد رنگ

بر زمین میریزند

و بعد ناگهان

نمایان میشود صورت

یک قطرۀ درشت باران

میافتد بر روی کوچه‏

 

در کوچهها

آویخته از درختان

به رقص در میآیند  شاعران

 

امروز برف آمد

من میدانم

که اولین روز زمستان خواهم مُرد.‏

مردم پاهایشان را روی پادری

تِپ تِپ به زمین کوفته و حیرت زده

به صورتم زل خواهند زد

که چگونه برف آب میشود

روی گونههای سرد شدهام.‏

زنِ یکباره پیر شدهام

دنبال اَنبرک بخاری میگردد و پیدایش نمیکند

تا گربۀ از دیرباز مردنی را بیرون راند از اتاق،

و بعد نومیدانه مینشیند و سرش را میجنباند ـ ‏

با حالتی سرخورده از خودخواهی گربه

و از کار نابخردانۀ من.‏

خواهرم که با من به دنیا آمده و

مُرده بود چند ساعت بعد،

به میهمانان سرمازده چای تعارف خواهد کرد

و با دست دیگر مرتب خواهد کرد

گلهای زمستانی روی سینهام و شمع کج شده را،

که اشکهایش درست روی پیشانی ام میچکیدند

 و لابد به زودی پُر میشدند در چشمهایم .‏..

در همان لحظه، همه با هم از جای برخواهند خاست

و با سر و صدای زیاد مرا از خانه بیرون خواهند بُرد،

آنها، مرا روی دستانشان، بلند خیلی بلند خواهند گرفت

و من از آن بلندای ترسناک تمامی زندگی ام را خواهم دید

که مانده بود در پایین

تماماً گم شده در برف.‏

و من  بهت زده از آن صحنۀ باشکوه

برای بیان احساسم

حرفی برای گفتن پیدا نخواهم کرد...‏

 

رابینسون کروزو

در تمامی ساعات روز قهوهاش را میخورد،

و به دقت و مصرانه

رفت و آمد آدمها را نظاره میکرد.‏

سیگاری آتش می زد و با چوب کبریت

آهسته قهوهاش را هم میزد و ‏

نگاه میکرد به همه،

و تنها به رفتگر نگاه نمی کرد

که مرتب غرولند میکرد و اعتراض

از باران ـ که هیچوقت بند نمیآید ـ ‏

از خورشید  ـ که هیچوقت غروب نمیکند ـ ‏

از پیرمرد  ـ که تمام روز را در قهوه خانه نشسته ـ ‏

و از آدمها  ـ که از کنارش میگذرند و نمیبینند او را ...‏

اما، پیرمرد قهوهاش را هم میزد و

از پنجره بیرون را نگاه میکرد،

به دقت و مصرانه از پنجره بیرون را نظاره میکرد.‏

یک روز هم، پیرزنِ رفتگر را صدا زد

و گفت که دیگر نمی تواند منتظر بماند،

و گفت که چشمهایش بد میبینند،

که بسیار خسته است و باید راهی خانه شود .‏..

اما اگر ناگهان یک کشتی، فقط یک کشتی

به پنجره نزدیک شود،

‏ ـ بزرگ یا کوچک بودنش مهم نیست ـ ‏

خواهش کند کمی منتظرش بمانند،

آری، خواهش کند کمی منتظرش بمانند ...‏

و با گامهایی سنگین و آرام دور شد،

و کلاهش را روی میز جا گذاشت...‏

 

و روزها سپری میشدند،

و بارانها بند نمیآمدند،

خورشید غروب نمیکرد و ‏

سپری میشدند روزها.‏

و باز همان رفتگر بود

که دائم غرولند میکرد و اعتراض

از پیرمرد  ـ که معلوم نیست چرا برنمیگردد؟

از کشتیها  ـ که از کنار پنجره میگذشتند و

نمیایستادند.‏

و آخرسر، بیش از همه، از کلاهی ‏

که جا مانده بود روی میز،

که گویی میخواهد چیزی بگوید به پیرزن ‏

ولی به خود جرئت نمیدهد ...‏

 

سال نو کاغذی

و هنگامی که از کوچه میگذشتم

به گونۀ غریبی به خاطر آوردم

یک شبِ سالِ نو خیلی سالها پیش را.‏

این، به هیچوجه یک داستان معمولی نیست،

و بازسازیاش هم خیلی دشوار است،

ولی این بار  ـ نمیدانم چرا ـ خیلی راحت به نتیجه رسید ...‏

تمام چراغهای خانۀ بزرگ روشن

و دیوارها شفاف شدند.‏

حالا پدرم دارد از راه میرسد،

و کاج بزرگی را می کشد.

‏(خودم را کنار میکشم تا متوجهم نشود،

وگرنه خیلی تعجب خواهد کرد

که چرا اینقدر پیر شدهام!).‏

حالا او از درِ حیاط وارد میشود.‏

‏(من روی پنجه پاهایم بلند میشوم

و از پنجره به داخل نگاه میکنم).‏

خواهرهایم با شادی وصف ناپذیری

جست و خیز میکنند،

من هم این کار را میکنم ـ ‏

یک پسر کوچک، ناباورانه کوچک ـ ‏

از اتاق دیگر مادرم بیرون میآید،

بارانی پدرم را میگیرد  ـ که قبل از جنگ خریداری شده ـ ‏

و کلاهش را  ـ که اصلش به بعد از جنگ میرسید،

و سپس کلماتی را به زبان میآورد ـ ‏

که از دیرباز فراموششان کردهام.‏

روی میز بطریهای مشروب هستند

و بطری های لیموناد، پرشده از آب،

بطریها خیلی قبل از جنگ خالی شده بودند،

فقط آب  ـ اصالتش به بعد از جنگ میرسید.‏

بعد، درخت کاج را

روی کف اتاق برقرار میکنیم

و من  ـ جعبه اسباب بازیها را میآورم ـ ‏

باید هیاهوی بس غریبی باشد آنجا.‏

‏(گوشم را به شیشه پنجره میچسبانم

ولی  ـ هیچ صدایی به من نمیرسد).‏

مادرم سر خواهرهایم عصبانی میشود

و پدرم چیزی را در جیبهایش جستجو میکند،

بعد من روی صندلی میایستم

و اسباب بازیها را روی درخت کاج آویزان میکنم.‏

شوکولاتهای کاغذی  ـ سیبهای کاغذی، نارنگیهای کاغذی،

آبنباتهای کاغذی ـ  و یک بابانوئل فوقالعاده باشکوه،

که قبل از جنگ خریداری شده است.‏

ولی، بقیه کاغذها  ـ اصالتشان به بعد از جنگ میرسید.‏

‏(کمی بعد، من باید از صندلی بیفتم،

این را من خوب به خاطر میآورم ـ ‏

جای زخم روی پیشانی ام هنوز هم هست).‏

و حالا خم میشوم تا اسباب بازیها را بردارم،

و حالا خواهرهایم از ترس جیغ میکشند،

و مادرم از صدای گریهام سراسیمه به سویم میدود،

و پدرم بهت زده به دست آسیب دیدهاش نگاه میکرد ـ ‏

که با آن نتوانست مرا هنگام افتادن بگیرد،

به دست آسیب دیدهاش

که در لابهلای بانداژها

هنوز از درد تیر میکشید.‏

بانداژها  ـ تنها هدیهای بودند

که پدرم از جنگ به ارمغان آورده بود،

و حالا آنها را به پیشانی ام میبستند

تا خون بند آید ...‏

و ناگهان چراغها خاموش میشوند

و خانۀ بزرگ در تاریکی فرو میرود.‏

بعد، در کوچه شروع به قدم زدن کردم،

دستم را روی جای زخم پیشانی ام گذاشتم

که گم شده است در لابهلای چین و چروکها،

و به طرز غریبی احساس کردم

همین حالاست که باید

با صدای بلند بزنم زیر گریه.‏

 

قصۀ آخرین

کتابخانهها از وفور کتاب در حال انفجارند.‏

شاید این آخرین قرن و یا

وحشتناک تر از آن  ـ آخرین سال باشد.‏

اما پیکرتراش دل از کار خویش نمیکَنَد،

و کارگاهش لبریز است از پیکرهای تراشیده

و خانه پر از پیکرهای تراشیده است،

و زن و بچههایش زندگی را در خیابان میگذرانند،

ولی بزودی خیابان نیز

لبریز خواهد شد از پیکرهای تراشیده،

لیک پیکرتراش دل از کار خویش نمیکَنَد،

و هیچ چیز نمیتواند از این کارش باز دارد.‏

 

شاید این آخرین قرن و یا ‏

وحشتناکتر از آن  ـ آخرین سال باشد.‏

در آخرین جزیرۀ خالی از سکنه

با شدت هرچه بیشتر ساخت و ساز است ـ ‏

هتلها، مُتلها، تأسیسات گوناگون و مراکز جهانگردی.

همه جا غبار است و جرثقیلهای عظیمالجثه،

سیمان، آهک و ماسه  ـ  پراکنده در هرجا.‏

و کامیون زبالهبَر

صندوق خود را پر کرده است

از لباسهای مندرس و پلاسها، رابینسونها و جمعهها،

و می برد تا خالی کند در دریا.

 

شاید، واقعاً این آخرین قرن و یا

وحشتناکتر از آن  ـ  آخرین سال باشد.‏

اما، قصه در مسیر عادی خود پیش میرود.‏

همان پسر پادشاه و همان دختر پادشاه،

همان فرشته نیک سیرت و همان شیطان بد سرشت...‏

فقط، به جای یکی بود یکی نبود ـ ‏

بوده است و دیگر نخواهد بود...‏

و در انتهای قصه

از آسمان سه بمب نوترونی میافتد،

یکی برای منِ قصهگو

دیگری برای شما

که این همه سال را صبورانه زیستید،

و سومی  ـ همینطوری ـ ‏

محض جالب توجه بودن...‏

 

رومـانــس

حالا دلم میخواست

یک جای مناسب دراز میکشیدم و

میمُردم از عشقِ تو ـ

می مردم با واقعی ترین ِ مرگ ها،

می مردم از واقعیترینِ عشقها.‏

ولی از کجا پیدا کنم آن جای مناسب را؟

‏ ـ شاید در پارک شهر ـ ‏

روی چمنهای تمیز و خوب قیچی شده ـ ‏

در لابلای درختان...‏

اما ارکستر بادی میغرد

بلندگوها میغرند و

به جیرجیر افتادهاند چرخ فلکها،

و بچهها به این و آن سوی میدوند

و زنان مستمری گیر غرولند می کنند: ‏

تُف، این دیگر کیست

خوابیده توی علفها، نکند مست باشد؟

خجالت هم نمیکشد...

شاید به خانه بروم

دراز بکشم روی کاناپه و ‏

ببندم در و پنجرهها را...‏

ولی تلویزیون با صدای بلند میخواند،

ولی تلفن مرتب زنگ میزند،

و در طبقۀ بالا پدری بچهاش را تربیت میکند

و در طبقۀ پایین بچهای تربیت میکند پدرش را،

آنها با صدای ناهنجار از یکدیگر گله میکنند،

به اضافه ـ شیر آب،

که ازش مرتب آب میچکد...‏

شاید بروم بیرون از شهر

دور از هیاهوی مردم و

دور از آخرین خبرها، ترامواها، پینوشه، آسپیرین.‏

زیر آسمانِ باز دراز میکشم و

سرم را روی سنگِ سخت میگذارم،

به ماه نگاه میکنم و روی تو را میبینم.‏

چشمهایت را میبینم

و قلبم از درد میایستد ...‏

اما شهر را پایانی نیست،‏

ادامهاش شهرکهای شهر مانند،

و بعد روستاهای شهرک مانند میآیند،

و بعد از آن، باز همان شهر

که جلویت سبز میشود ـ به دلیلی بسیار ساده ـ ‏

چرا که زمین گِرد است،

و همه جا همان مهتاب گرد،

گرد و آشنا ـ ‏

آشنا، همچون ساکنِ همان مجتمع

که نامش را نمیدانی ولی عادتاً سلامش میدهی

و آسمان هم همان آسمان است

نقش بسته در بالا مثل جدول مندلیف

و ستارهها هر کدام نشسته در چارخانۀ خودشان ـ ‏

و اینک در جدول ـ سرانجام ـ ‏

یک چارخانه خالی پیدا میکنم

میروم و آسوده در آن میخوابم

و میمیرم از عشقِ تو،

با واقعی ترین مرگ ها ـ

از واقعیترین عشقها

...‏ 

 

 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 6791